شعری از رویا ابراهیمی
تاریخ ارسال : 6 مرداد 05
بخش : قوالب کلاسیک
قلب من خانهی زنی تنهاست
که بغل میکند جنونش را
که در آغوش میکشد هر شب
گریهی کودک درونش را
قلب من کودکی کهنسال است
که بلد نیست کودکی بکند
کودکی که هنوز میترسد
اشتباهات کوچکی بکند
قلب من، قلب دختری ترسوست
که از آغاز درد میترسد
از پدر، از نگاه، از خشمش
از کمربند و مرد میترسد
عشق را دیده است تنها در
جای خالیِ جملهسازیهاش
مادری شاد و خوب و خوشبخت است
در خیالات و خالهبازیهاش
قلب من کودکی سرِراهیست
که زنی نیمهشب رهایش کرد
هر کسی را که ذرهای زن بود
زیر لب، مادرم صدایش کرد
قلب من مادری فداکار است
روز و شب، پای گاز میسوزد
روی لبهای خستهاش امّا
باز لبخند تازه میدوزد
قلب من یک زن میانسال است
از شروع جدید میترسد
در سیاهیِ روزگارش از
کشف موی سفید، میترسد
قلب من جانماز پیرزنیست
که طلب میکند بهشتش را
که پس از سالها پذیرفتهست
بیکسیهای سرنوشتش را
قلب من آن بنای تاریخیست
که گذشت زمان خرابش کرد
قلعهای باشکوه و برفی بود
که زمان چکهچکه آبش کرد...
پرم از ضجهی زنانی که
ترسهای بزرگ میزایند
میشناسند جای زخمم را
برهّهایی که گرگ میزایند
بغلم کن! هنوز می ترسم
ترسهایم درندهام بکنند
بغلم کن که مردهام ، شاید
بوسههای تو، زندهام بکنند
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
