شعری از حمیدرضا شکارسری


شعری از حمیدرضا شکارسری نویسنده : حمیدرضا شکارسری
تاریخ ارسال :‌ 31 خرداد 05
بخش : قوالب کلاسیک

 

 

در این فنازمان، در این فناترین

من و تو کاش می‌شدیم ماترین!

 

چقدر غم؟ چقدر درد؟ لطف کن

فقط کمی بخند ای شفاترین!

 

چقدر ساکت است! باز کن لبی

فقط به قدر آهی ای صداترین!

 

چقدر بی ترانگی؟ کمی بخوان!

برای این غریبِ بی‌نواترین

 

چقدر بی‌کسی؟ چقدر بی‌کسی؟

چقدر نیستی ای آشناترین!

 

نسیم شو شبی سری به من بزن!

دمی از این دریچه، ای هواترین!

 

دریچه‌ای که منتظر که بی‌قرار

دریچه‌ای که شب که روز، واترین

 

مرا ببر از این سرای شب زده!

به کوچه‌ی سحر، به روشناترین

 

که قرن‌هاست زندگی گریخته‌ست

از این سرای مانده در عزاترین

 

مرا ببر که نیست پای رفتنم

که تکیه‌ام به توست، ای عصاترین!

 

مرا ببند اگر شده، فقط ببر!

که در کنار تو منم رهاترین

 

دوباره روح خویش را بدَم به من

به بوسه‌ای عمیق، ای خداترین!

 

 

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :