شعری از حسن صادقی پناه


شعری از حسن صادقی پناه نویسنده : حسن صادقی پناه
تاریخ ارسال :‌ 29 شهریور 05
بخش : قوالب کلاسیک

 

 

 

 

 

: رفیق! گوش کن! این... این صدای خرخره نیست؟
نفیرِ چاقو در سایه‌های کرکره نیست؟

تو فکر می‌کنی آوازهای باران است؟
و روی شیشه شتک‌های خون حنجره نیست؟

رفیق! گوش کن! این... این فقط «براهنی» است؟
هزار شیونِ سرخِ هزار دایره نیست؟ *

[و ردِّ سرخِ ده انگشتِ سرد سُر خوردند]
نگاه کن!  دیگر ماه پشت پنجره نیست...

[بلند می‌شود از جوی‌ها بخار از خون]
...
: حسن بخواب! حسن حرف‌هات مسخره نیست؟

: تو فکر می‌کنی این‌بار گرگ با خودِ گرگ
دوباره بر سرِ این قریه در مناظره نیست؟

نگاه کن پوستر را!  نگاه کن!  آیا
فریبِ تازه درین پوزخندِ پُرتره نیست؟

نگو مسیح به صُلبی کثیف بسته شده
نگو که مریم پشت چراغ باکره نیست

حیاط مدرسه امن است؟  آن سیاهی کیست؟
بگو که «فتح-علی-شاه» زیر سرسره نیست *

زمین به کودکِ در کوچه چشم بسته، ببین!
بگو که خواب جدیدی درین دهان‌دره نیست

خیالِ طغیان در شعله ی بخاری‌ها
خیالِ طوفان در بادِ توی فرفره نیست

[و بچه یک کلمه زیر پاک‌کُن می‌شد]
...
از «او» بپرس: درین حکم جای تبصره نیست؟

حسن! بس است چهل سال استغاثه!  که هیچ
به جز صدای دو تا موش زیر مقبره نیست...

 

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :