شعرهایی از محمود درویش
ترجمه ستار جلیل زاده
تاریخ ارسال : 8 آبان 05
بخش : ادبیات عرب
پنج شعر از محمود درویش شاعر مقاومت
ترجمه: ستار جلیل زاده
محمود درویش شاعر مشهور فلسطین و جهان در روستای «البروه» فلسطین در 13 مارس 1941 به دنیا آمد. شش سال بیش از عمرش نگذشته بود که دولت اسراییل تأسیس شد (1948). خانوادهی محمود درویش در پی حملات وحشیانهی صهیونیستها مجبور به مهاجرت به لبنان شدند، اما چندی بعد مخفیانه به شهر «الجلیل» بازگشتند و در روستای «دیر الاسد» در شمال فلسطین به صورت پناهنده زندگی کردند. محمود که طعم تلخ آوارگی و در به دریها را چشیده بود به حیفا رفت، در چهارده سالگی برای نخستین بار به زندان افتادو در مدت ده سالی که در حیفا اقامت داشت به خاطر فعالیتهای سیاسی و عضویت در حزب کمونیست و نگارش مقالاتی در مجلههای «الاتحاد» و «الجدید» که وابسته به جریان چپ فلسطین بودند حق خروج از محدودهی شهر را نداشت. سال 1970 توانست از حیفا خارج شود و به مسکو برود و در «انستیتو مطالعات اجتماعی» به مطالعه و پژوهش بپردازد اما یکسال بیشتر دوام نیاورد و به قاهره رفت و دو سال در آنجا ماند و سپس از سال 1972 الی 1982 در بیروت زندگی کرد و مجلهی «الکرمل» را تأسیس نمود. مجمود درویش بعد از اشغال لبنان توسط رژیم صهیونیستی اسراییل ابتدا به دمشق و بعد به تونس رفت تا در کنار یاسر عرفات رهبر جنبش آزادیبخش فلسطین و دیگر یارانش به مبارزه ادامه دهد و بنا به توصیه عرفات به پاریس رفت و به نشر مجلهی الکرمل با همکاری سلیم برکات رمان نویس و شاعر کرد سوریه ادامه داد. وی در راستای مبارزه در حوزهی ادبیات مقاومت فلسطین و جهان به اردن و سپس به رامالله رفت و تا اینکه در حین عمل جراحی قلب باز در یکی از بیمارستانهای هیوستن تگزاس امریکا به هوش نیامد و در 9 اگوست 2008 چشم از جهان فرو بست و در رام الله آرام گرفت.
محمود درویش از جمله شاعران جنبش مقاومت فلسطین به شمار میآید و اولین مجموعه شعرش را به نام «برگهای زیتون» را سال 1962 منتشر کرد و به عضویت سازمان آزادیبخش فلسطین درآمد و تمام توان خود را صرف اشاعه فرهنگ و ادبیات مقاومت کرد به طوری که یکی از برجستهترین شاعران معاصر عرب و جهان شد. او در پی تحولاتی که در دههی هشتاد میلادی در رابطه با مسائل فلسطین و رژیم اسراییل رخ داد، مرز اندیشههای شاعرانهی خود را گسترده نمود و به اندیشههای انسان جهانی روی آورد و به نوآوریهایی چند در حوزهی شعر و ادبیات پرداخت. هر چند که او اندیشهای راسخ در باب مفهوم شعر داشت که تا واپسین لحظات مرگ بدان پایبند بود.
منتقد عرب «حسین حمزه» دوران فعالیت ادبی فرهنگی محمود درویش را به سه مرحله تقسیم بندی میکند، مرحله نخست (از جوانی تا 1970) که آن را مرحلهی «الاتصال» مینامد، در این مرحله مضمون بیشتر شاعران عرب رومانتیکی بود و درویش از این مرحله فراتر رفت و به شعر معاصر رسید. دوم مرحلهی «الانتصال» است که در این مرحله علاوه بر امتیازهای مرحلهی نخست، تحولات دلالت آمیز و اندیشههای ایدئولوژیک و رویکرد به تاریخ و اسطوره و تمدن در آثارش موج میزند. اما مرحلهی سوم (1983-2008) که آن را مرحلهی «الانفصال» مینامد. شاعر به تدریج از شکل خطابهای و ایدئولوؤیکی مستقیم در شعر خارج میشود و رویکردی دارد به اندیشههای زبانی شعر اما هنوز پایبند اصول انسانی شعر است.
محمود درویش در مقالهای به نام «ما را از این شعر نجات دهید» که در مجله «الکرمل» شماره 6 سال 1982 منتشر شد، چنین مینویسد: «من واقعا نمیدانم شعر چیست، و به همان میزان که از ماهیت شعر چیزی نمیدانم، به همان میزان نیز آگاهم به اینکه چه چیزی نمیتواند شعر باشد. من این دانش را دارم که بدانم شعری که در من تحولی ایجاد نکند، یا نتواند چیزی از من بستاند و چیزی به من ندهد از شادی و غم، شعر نیست. شعری شعر نیست که نتواند وجودم را روی زمین توجیه کند و بودنم را بر این کرهی خاکی معنا ببخشاید... درک و دریافت من به آنچه شعر نیست موجب شده است تا به ادراک شعر برسم...»
آثار:
به شعر:
1. گنجشکهای بی بال (عصافير بلا أجنحة* 1961)
2. برگهای زیتون (أوراق الزيتون 1964)
3. عاشقی از فلسطین (عاشق من فلسطين 1966)
4. آخر شب (آخر الليل 1967)
5. گنجشکها در الجلیل میمیرند (العصافير تموت في الجليل 1969)
6. محبوبهام از خواب خود بیدار میشود (حبيبتي تنهض من نومها 1970 )
7. دوستت داشته باشم یا نداشته باشم (أحبك أو لا أحبك 1972 )
8. اقدام شماره 7 (محاولة رقم 7 ،1973)
9. چهرۀ او و خودکشی عاشق (تلك صورتها وهذا انتحار العاشق 1975)
10. عروسیها (أعراس 1977 )
11. ستایش سایۀ بلند (مديح الظل العالي 1983 )
12. بنبستی برای ستایشهای دریا (حصار لمدائح البحر 1984)
13. آری او همان ترانه است... همان ترانه است (هي أغنية... هي أغنية 1986)
14. گلی کمتر (ورد أقل 1986)
15. تراژدی نرگس کمدی نقره (مأساة النرجس ملهاة الفضة 1987)
16. آنچه را میخواهم میبینم (أرى ما أريد 1990 )
17. یازده ستاره (أحد عشر كوكبا 1992)
18. چرا اسبها را تنها گذاشتی (لماذا تركت الحصان وحيداً1995)
19. رختخواب زنی غریبه (سرير الغريبة 1999)
20. دیوارنگارهها (جداریة 2000)
21. در محاصره (حالة حصار 2002)
22. از کاری که کردی پوزش مخواه (لا تعتذر عما فعلت 2004)
23. همچون بادامبن یا دورتر (كزهر اللوز أو أبعد 2005)
24. رد پروانه (أثر الفراشة 2008)
25. نمیخواهم این شعر تمام شود (لا أريد لهذي القصيدة أن تنتهي)( صدر بعد وفاة الشاعرعن دار رياض الريس في آذار 2009)
به نثر:
1. چیزی در بارۀ وطن (شیء عن الوطن (خواطر ومقالات) 1971)
2. یادداشتهای روزانه اندوهی معمولی (یومیات الحزن العادی (خواطر ومقالات)1973)
3. بدرود ای جنگ بدرود ای صلح (وداعاً أيتها الحرب وداعا أيها السلام (مقالات)1974)
4. حافظهای برای فراموشی (ذاكره للنسيان (نص) 1987)
5. وصف احوال ما (فی وصف حالتنا (نص) 1987)
6. در انتظار بربرها (فی انتظار البرابرة 1987)
7. نامهها (الرسائل (محمود درویش وسمیح القاسم) 1989)
8. رهگذرانی در سخنی گذرا (عابرون فی کلام عابر (مقالات) 1991)
9. در حضور غیاب (في حضرة الغياب (نص) 2006)
10. بهت آن بازگشته (حیرة العائد (مقالات) 2007)
11. از اکنون خودت نیستی (أنت منذ الآن غيرك 2008)
گیتارنواز دورهگرد
نقاش بود
اما پرترهها
معمولا،
دروازهها را نمیگشایند
نمیشکنندش...
نهنگ دور نمیشود از چهرۀ ماه.
(ای گیتار، رفیقم
ببر مرا
به سوی پنجرههای دوردست)
***
شاعر بود
شعر اما
در حافظه خشکید
به گاهی که چشمش به یافا افتاد
از روی عرشۀ کشتی
(ای گیتار، رفیقم
ببر مرا
پیش آن چشمهای عسلی)
***
سرباز بود
ترکشی اما
زانوی چپش را له کرد
به او هدیه دادند:
درجهای دیگر
و پایی چوبین!
(ای گیتار، رفیقم
ببر مرا
به سرزمین خوابیده)
گیتارنواز
شبهای آینده میآید
به گاهی که مردم روانه میشوند
تا امضای سربازان را جمع کنند
گیتارنواز
از ناکجاآباد میآید
به گاهی که مردم تولد شاهدان را جشن میگیرند
گیتارنواز میآید
برهنه، یا با لباسهای زیر.
***
گیتارنواز میآید
تقریباً دیدمش
و بوی خون را در زه گیتارش بوییدم
تقریباً دیدمش
قدمزنان در هر خیابانی
تقریبا شنیدمش
فریادزنان پر از تندرها
نگاه کنید:
آن مرد چوبی را
و بشنوید:
آن موسیقی گوشت انسان را.
زیباترین عشق
بسان روییدن سبزه
در شکاف صخرهها
روزی چون دو غریبه آنجا بودیم
آسمان بهاری... ستارهها را سروده بود
و من برای چشمانت
عشقی سرودم... و خواندمش!
چشمانت آیا میدانند
جه بسیار به انتظارت نشستم
آنسان که تابستان
به انتظار پرندهای...
بعد خوابیدم... چونان خواب مهاجری
یک چشم خواب و چشمی بیدار
اما گریان بر آن چشم دیگر
ما دو دلداده
تا خوابیدن ماه میدانستیم
که همآغوشی و بوسه
خوراک شبهای عشقبازی است
و بامدادان که رد قدمهایم را میخواند
تا مسیر روز دیگر را ادامه دهد
ما دو دوستیم
پس دست در دست کنارم قدم بردار
تا با هم نان و ترانه ساز کنیم
برای چه باید مسیر سرنوشتمان را
از راه بپرسیم؟
و اینکه گامهامان
چگونه به هم میرسند؟
همین ما را بس
که برای همیشه
با هم راه میرویم
برای چه باید در دیوانهای شعر کهن
پی سوگسرودهها بگردیم؟
و بپرسیم:
آی عشق! پایا میمانی؟
دوستت دارم
درست مثل قافلههایی
که واحهها را دوست دارند
یا چونان فقیری
که نان دوست دارد
بسان روییدن سبزه
در شکاف صخرهها
روزی چون دو غریبه آنجا بودیم
لیک برای همیشه دو دوست خواهیم ماند.
سقوط ماه
در قلبم
سرودی است از وطن
خواهرم،
بخواب
که بنویسمش...
کالبدت را حمل بر جوشنی دیدم
که رنگها میتراوید از آن
به آنها گفتم:
کالبدم آنجاست
میدان شهر را بستند
کودک بودیم
و درختان بلند
و من زیباتر بودم
از مادرم و از شهرم...
از کجا آمد اینها؟
آن زمان که
خانوادة ما دو تا
با خاربن و کبدهایشان...
دورتادور بادامبنها پرچین ساختند
ما در اندیشیدن به دنیا
شتاب میکنیم
و کسی را نمیبینیم
که برای دیگری بگرید
فریبنده است کالبدت
دهانم اما
سرگرم قطرهای شهد بود
بر گِل دستانم!...
در قلبم
سرودی است از وطن
خواهرم،
بخواب...
تا چون خالی بر کالبدم
نقش بزنم آن را....
قطار ساعت یک
قطار ساعت یک
زن و مردی جدا از هم
گل سرخ را از قلبشان میاندازند
میشکنند.
سایه از سایه بیرون میزند
هر سه با هم میروند:
مردی
زنی
و زمان...
قطار نمیآید
برمیگردند به کافه
حرفی دیگر به زبان میآورند،
با هم کنار میآیند
شیفتۀ طلوع و سیمهای گیتار میشوند
و جدا نمیشوند از هم...
... چهره برگرداندم به میدانهای این قلب
کوچهها و رفقایم صدایم زدند که داخل سرداب و فراموشی میشدند در مادرید.
از آن زن جز چهرهاش را فراموش نمیکنم یا شادیم را...
فراموشت میکنم فراموشت میکنم، خیلی فراموشت میکنم
کاش کمی دیر میرسیدیم
به قطار ساعت یک
ساعتی مینشستیم در رستورانی چینی
کاش پرندهها برمیگشتند
کاش روزنامههای شب را میخواندیم
ولی ما
مرد و زنی هستیم
که وعدۀ دیداری داریم با هم...
یکشنبهای که آبی است
در ترانهام مینشیند زن
پشم میریسد
چای میریزد
پنجره باز است رو به روزها
و دریا در دورست...
او یکشنبه پیراهن آبی میپوشد
خوش است با مجلهها و آداب مردم.
شعر عاشقانه میخواند
روی صندلی مینشیند
پنجره باز است رو به روزها
و دریا در دورست...
صدایی غیر منتظره میشنود.
در را باز میکند،
پای مسافری را میبیند.
در را میبندد،
تصویرش را میبیند. از آن میپرسد: منتظر بمانم؟
موسیقی موتسارت1 را برمیگزیند،
با زمینۀ آسمانی آرامش مییابد
پنجره باز است رو به روزها
و دریا در دورست...
... و ما دیدار کردیم،
و گذاشتم دریا را در ظرفی سفالی
و ترانهام ناپدید شد
اکنون تو ترانۀ منی
و قلب رو به روزها باز است
و دریا خوشبخت...
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
