شعرهایی از محمود درویش
ترجمه آزیتا قهرمان


شعرهایی از محمود درویش 
ترجمه آزیتا قهرمان نویسنده : آزیتا قهرمان
تاریخ ارسال :‌ 30 مرداد 00
بخش : ادبیات جهان

یک تعطیلی کوتاه


روز شنبه خیال کردم مرده ام
به خودم گفتم باید ارثی باقی بگذارم
اما چیزی نیافتم
گفتم باید دوستی را صدا کنم
تا بگویم مرده ام
اما کسی را نیافتم
گفتم باید به سمت گورم بروم
تا آن را پر کنم
اما راه را نیافتم
و گور خالی ماند
گفتم باید وظیفه ام را انجام دهم
و آخرین خط را برای سایه ها بنویسم
اما آب روی کلمه ها چکید
گفتم باید کاری بکنم
همین جا و اکنون
اما هیچ کاری برای یک مرده نیافتم
فریاد زدم
این مرگ بیهوده
یک معنای مزخرف آشفته است
نمی خواهم به تمامی کاملا مرده باشم
شاید جایی در میانه باشد
شاید من مرده ای هستم که بازگشته است  
تا یک تعطیلی کوتاه را در زندگی بگذراند.


باقی مانده ی یک زندگی


اگر کسی بگوید تو همین امشب خواهی مرد
در وقت باقی چه خواهی کرد
به ساعت نگاهی می اندازم
آب میوه ای می نوشم
سیبی گاز می زنم
و مدتی خیره نگاه می کنم
به مورچه ای که غذایش را پیدا کرده
دوباره به ساعت نگاهی می اندازم
هنوز وقت دارم اصلاح کنم
ودرآب غوطه ور شوم

با خودم گفتم :
برای نوشتن آدم پیراهنی آبی می خواهد
فکر می کنم تا وقت شام که زنده ام
پشت میز تحریر بنشینم
اما نگاهی حتا به رنگ کلمه ها نیندازم
سفید سفید  سفید
در آخرین لحظه ها می خواهم شام آخر را مهیا کنم
دو گیلاس شراب
یکی برای من و یکی برای آن که می رود
چرتی کوتاه بین دو رؤیا
تا ازخور و پفت بیدار شوی
بعد نگاهی به ساعت می اندازم
هنوز وقت هست که چیزی بخوانم
بخشی از دانته را می خوانم و نیمی از معلقات سبع
می بینم چطور زندگی ام
از من دور می شود
و می رود به سوی دیگر
نمی پرسم
چه کسی بعد من این خلأ را پرمی کند
فکرمی کنی تو آیا ...؟
البته !
بعد...
موها یم را شانه می زنم
این شعرها را پرت می کنم
در سبد کاغذهای باطله
شیک ترین پیراهن ایتالیایی ام را می پوشم
تا با نغمه ویلونی اسپانیایی
با خودم وداع کنم
وبروم
به محل مراسم تدفین...

 


کامل شدن

 

زمان پرواز کرد و رفت
با او نرفتم
گفتم بایست هنوز شامم را نخورده ام
داروهایم را برنداشته ام
وصیت ام را ننوشته ام
قرض هایم را به زندگی نپرداخته ام
گرسنگی مرا که دید
انجیری به من داد
برهنگی ام را که دید
با کتان ابری مرا پوشاند
دید که درپیاده روها می خوابم
گذاشت مثل ستاره ای روی سینه اش بیارامم
گفت مرا بشناس و بدان که منتظرت هستم

از زندگی تشکرکردم
که یک هدیه بود، یک معجزه
از شکست هایم یاد گرفتم

زندگی زنده است
او را می بینم  بازیگوش مانند باد  
بی دروغ  غریزی و خندان
عاشق اوهستیم وعاشق ماست
ستمگریا مهربان
برده باشی یا ارباب
همه چیزرا سرنگون می کند
بی هیچ قطره اشکی
وقت ندارد
شتابان مردگانش را دفن می کند
مثل جوانی رعنا رقص کنان  
آب می رود و کامل می کند
توان  هدررفته را
و خاطره وضوح فراموشی است

من هم با زندگی بازی کردم
انگارکه یک توپ باشد یا بلیت بخت آزمایی
بی آنکه هرگز رازش را بدانم
که زندگی چیست
ویا بپرسم
چطورمی خواهم پرشوم
چگونه ازمن پرخواهد شد
خاطره وضوح فراموشی است

وقتی می بینم
مرگ رهایی من درآرامش و آسودگی است
در انتظارلحظه موعود
هرروز با خود گفتم
ازهمین امروز
خودم را وقف پرسشی خواهم کرد
درباب زندگی
اما هرگز فرصت نشد
زمان فریبم داد  غافلگیرم کرد
پروازکنان  راهش را گرفت و رفت

 

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :