شعرهایی از ماندلشتام
ترجمه شاپور احمدی


شعرهایی از ماندلشتام
ترجمه شاپور احمدی نویسنده : شاپور احمدی
تاریخ ارسال :‌ 7 مرداد 05
بخش : ادبیات جهان

 

 

 

 

 

 

О‌сип Эми‌льевич

اسيپ اميلويچ

ماندلشتام

Мандельшта‌м

1938-1891

 

 

 

برگردان شاپور احمدی

 

 

1. بي هيچ باوري به رستاخير

 

 

1

 

بي هيچ باوري به رستاخيز،

در قبرستان مي‌غلتيم.

-مي‌داني، هر كجاي زمين 

مرا به ياد اين تپه‌ها مي‌اندازد

5..................

.................

آنجا كه روسيه درهم مي‌شكند

بر فراز دريايي سياه و كر.

2

 

 

مرغزار پهناورتا دوردستها مي‌شتابد

10از ميان سرازيريهاي صومعه.

براستي نمي‌خواستم اين سان دور بشوم

از جنوب تيررس ولاديمير،

اما ايستادن در اين جنگلزار و تاريكي،

و جايگاهي مقدس و ابلهانه با چنين راهب گيجي

15به معناي فلاكتي انباشته است.

 

3

 

آرنج آفتاب‌خورده را مي‌بوسم

و پيشاني‌بند مومي را.

مي‌دانم هنوز سفيد است آن

در زير قفلهاي طلايي گندمگون.

20مي‌بوسم جايي از مچ را كه النگويي

بر آن طوقي سفيد گذاشته است.

تابستان فروزان تايوريدس  

سبب چنين شگفتيهايي مي‌شود.

4

 

چه زود برنزه شدي،

25فراز آمدي و ناجي بينوا را بوسيدي،

نتوانستي خودت را ازهم بگسلاني-

اما در مسكو، سرافراز بودي.

فقط نامي برايمان باقي مانده است-

آوايي شگفت، بركشيده.

30برگير اين شن را كه فرو مي‌ريزد

از دستانم.

 

 

1916

 

 

 

 

 

2. تلفظ شگرفت

 

تلفظ شگرفت-

صفير سوزان پرندگان قرباني؛

يا بايد بگويم: بياني زنده

از گونه‌اي مژگان ابريشمين.

***

5«چه؟»- دستت سنگين مي‌بالد.....

«درست است؟»- صدايت مي‌كنم.

و در دوردست، خش‌خشي مي‌آيد:

من، نيز، بر زمين مي‌زيم.

***

بگذار تا بگويند عشق بالهايي دارد.

10مرگ يكصد شتر بيشتر دارد؛

روحم سرشار از كشمكش است،

اما لبانمان به سويش پر مي‌گشايند.

***

بسياري هوا و ابريشم و

باد در نجوايت،

15مانند مردان كور، در طول شبي دراز

معجوني بي‌آفتاب مي‌نوشم.

 

1918

 

 

 

 

3. بياييد شامگاه آزادي را بستاييم، برادران، شامگاه آزادي را

 

1

 

بياييد شامگاه آزادي را بستاييم، برادران، شامگاه آزادي را-

سال بزرگ شامگاهي را.

بيشه‌هاي سنگين دامها ناپيدا مي‌شوند

درون آبهاي جوشان شب. 

5از ميان سالهاي خراب برمي‌آييد

آي خورشيد، دادرس، مردم.

2

 

بگذار بار شومي را بستاييم،

كه رهبر ملت اشكريزان برگرفته است.

بگذار بارِ شامگاهي قدرت را بستاييم،

10وزنه‌ي تحمل‌ناپذير آن را.

هر كه قلبي دارد، زمان، میشنود

صدای فرو رفتن کشتیات را.

 

3

 

ما بسته‌ايم پرستوها را در هنگهاي نبرد

و اين گونه، خورشيد تار مي‌شود؛ سراسر طبيعت

15چهچهه مي‌زند، مي‌چرخد، مي‌زيد؛

شامگاهان زمخت در ميان دامها

خورشيد تار مي‌شود، و زمين ره میسپارد.

4

 

با این همه، بگذار بيازماييم: چرخش شگفت و پلشت

و نالان چرخ را.

20زمين مي‌غلتد. دلدار باش، آي آدمي!

اقيانوس را مي‌گسلانيم ، مانند خيشي،

به ياد داريم حتي در يخبندان لته  

كه سرزمينمان ده سپهر مي‌ارزد.

1918

 

 

 

 

 

4. در بلندايي ترسناك، آتشي سردرگم

 

1

 

در بلندايي ترسناك، آتشي سردرگم-

اما هيچ ستاره‌اي براستي اين گونه سوسو مي‌زند؟

آي ستاره‌ي لطيف، آتش سردرگم،

برادرت پتروپليس، دارد مي‌ميرد.

 

2

 

5در بلندايي ترسناك، رؤياهاي خاكي شعله‌ورند،

ستاره‌اي سبز پر مي‌كشد.

آه اگر ستاره هستي بدان، برادر آب و آسمان،

برادرت، پتروپليس دارد مي‌ميرد.

 

3

 

كشتي‌اي غول‌آسا از بلندايي ترسناك،

10هجوم مي‌آورد، بالهايش را مي‌گشايد--

آي ستاره‌ي سبز، در فلاكتي زيبا

برادرت، پتروپليس، دارد مي‌ميرد.

 

4

 

بر فراز نِواي كبود، بهار لطيف

از هم گسسته است، موم ابديت دارد مي‌گدازد.

15آه اگر ستاره هستی بدان، پتروپليس، شهرت، 

برادرت، پتروپليس، دارد مي‌ميرد.

 

1918

 

 

 

 

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :