شعرهایی از فریبرز ایاغی


شعرهایی از فریبرز ایاغی نویسنده : فریبرز ایاغی
تاریخ ارسال :‌ 6 مرداد 05
بخش : شعر امروز ایران

 

 

 

 

«آینه‌ی ذوب شده!»

 

سنگین بود، 
سنگین‌تر از خوابِ مرده‌ای که تازه فهمیده است 
نامش را از شانه‌های جهان تراشیده‌اند. 
ابر 
با پهلوی سردش موازیِ آن خواستِ تاریک، 
روی بیابانم نشست 
و پیچید 
و پیچید، 
اما بارانش 
در زهدانِ باد گیر کرده بود. 
پیش‌تر 
انجیل‌ها را بدرقه کرده بودم 
تا اتاق 
از وزنِ قدسی تهی شود، 
و پنجره را گشودم 
تا اگر مه 
به کبودی صورتم رسید 
یا به هندسه‌ی کج و مغشوشِ دنده‌هایم، 
شمعدانی‌های بیرون 
طعمه‌ی ساکتِ گرایشش شوند. 
اما 
مه 
چشم ندارد، 
فقط ذائقه دارد. 
پوست را می‌مکد، 
نام را می‌درد 
و خاموشی را می‌بلعد؛ 
و اکنون 
می‌پرسم 
از دلِ این آینه‌ی ذوب‌شده 
آیا کسی می‌آید، 
کسی که گیلاس را 
پیش از شکفتن 
در صمغِ خامش بخواهد؟ 
کسی که بنشیند 
پای دردِ باد 
و گوش کند 
به ارتعاشی که نه صداست 
نه دعا؟ 
کسی می‌آید؟ 
کسی که دست ندارد 
اما 
تماماً 
آغوش است. 

 

 

«آفتاب، مثلِ قلبِ تو»

 

چشم‌هایم را تا می‌کنم، آرام، مثل دو پرنده‌ی خسته که بال‌هایشان را جمع می‌کنند 
و می‌گذارمشان در جعبه‌ای سبز، جعبه‌ای که بوی عصرهای گم‌شده‌ی کرانه‌ها را می‌دهد؛ 
شاید روزی، در فرداهایِ دورِ فرداها، در خاکِ لرزانِ باغچه دفنشان کنم 
تا به یاد بیاورم آن لب‌هایی را که دریا را می‌نوشیدند 
و موج‌ها از استخوانِ آبی‌شان بالا می‌رفتند و فرو می‌ریختند. 
و قایق‌ها، آه، قایق‌ها، در آسمانشان گریزی عمودی می‌کشیدند، 
انگار بادِ مردی ناشناس شانه‌هایشان را گرفته باشد و به بالا پرتابشان کند. 
رفتنت ـ چه رفتنی بود؟ 
مثل مویی که در باد ناپدید می‌شود، نه افتادن، نه چرخیدن، 
فقط محوشدن در هوایی که نمی‌داند چرا خالی شد. 
هیچ‌گاه نفهمیدم چه‌طور نیستی، 
چرا نیستی، 
و چرا هیچ مردِ بادی از هیچ‌جای جهان نیامد و به من نگفت 
که حالا باید گل‌های اطلسی را چه‌طور آبیاری کنم، 
وقتی آفتاب، مثل قلب تو، دیگر بر آن‌ها نمی‌تابد 
و جهان، آهسته، آهسته، به یک باغچه‌ی بدون تو تبدیل می‌شود. 

 

 

«کوهستانِ بی پدر»

 

تو کُردی، 
کُرد، 
برفِ تابستانِ فراموش‌شده بر شانه‌های جهان، 
یا فاخته‌ای که در گلوگاهِ خویش نمی‌داند 
آوازش درمانِ هواست یا شکنجه‌ی روشنایی، 
و دست‌هایت، ای بلندرو، ای پسرِ گریخته از قاعده‌ی زمین، 
در تاریخ طنین می‌افتند، 
تاریخی که رگش 
در روانِ شکاف‌خورده‌ی کوهستان می‌تپد، 
جایی که پسری با شتابِ باد از کنارم گذشت 
اما دو چوبِ روشنِ سرخِ صورتش 
هنوز در حجمِ ذهنم 
چون دو تیغه‌ی نور می‌دوند، 
می‌دوند مثل چشمه‌ای 
که طراوتِ خودش را 
از لابه‌لای دندان‌های تب‌زده‌اش 
به هوا پرت می‌کند، 
و هنوز در من می‌دوند 
مثل بادهای جدایی، 
بادهای بی‌نام، 
بادهایی که شانه‌های مردانِ عبوری را 
به آستانه‌ی لرزش می‌برند. 
کُردی 
و من 
من از قنات‌های هزارساله می‌آیم، 
از تاریکی‌های نمناکِ زیرِ زمین، 
از جایی که آب، 
نه می‌جوشد، 
بلکه نفس می‌کشد. 
با من بیا، 
ای که در تمامِ آینه‌ها و عبورها 
مثل سایه‌ای که نور را بلد است 
به شکلِ مردانه خم کند 
پدیدار می‌شوی، 
و من صدایت می‌زنم تا روشنیِ روز، 
روشنیِ آب، 
روشنیِ شب، 
روشنیِ تن، 
مثل تورمی از نور 
که در دهانِ جهان باز شود، 
و آیا با من بر درخت‌های چنار قدم خواهی زد؟ 
من تشهدِ نمازهایم را از یاد داده‌ام، 
و قنوت را 
رو به کوهستانِ بی‌پدر می‌گیرم، 
جایی که سنگ‌ها 
نامِ تو را 
در تاریکی هجی می‌کنند.

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :