شعرهایی از شاپور احمدی


شعرهایی از شاپور احمدی نویسنده : شاپور احمدی
تاریخ ارسال :‌ 30 مرداد 05
بخش : شعر امروز ایران

 

 

۱

 

اندوهگساری در اين‌سوی پيكر آج

 

مرجان و 

شقايقم

داربست دلقک را پوشانده‌اند

كنار حوضِ گنجشكانی كه می‌جويدندم

اگر گيجاگيج وِر نمی‌پريدم.

آه موهای طلايی‌شان را بر سر نيمكت خواهم چيد.

بغض مزخرفم را می‌چشم

كه پاييز است

و شبی يكسر

در آغوش آن خفتم.

آه پروانه‌هايم.

نفس راستينم همين است

و پوستم، چشمانم.

تراشه‌های بلبل را ريختم

دنگالی از بهشت تراشيدم.

***

سپيده‌دختی پنجه‌های چركی‌‌اش را در جوی زير دهكده سترده است

و سگ‌ها هنوز سر بر بالين چشمه‌ساری در لفافه رؤيا می‌بافند

و آدمک‌های مردانه را كوفته وانهاد بر مهمان‌خانه‌ای چوبين

و تا ديرباز بال پروانه‌ها جان‌های شرمگين را می‌سود.

***

ستاره‌ای در خاك می‌بينم عرقناک

و باد او را به هر سو می‌بَرَد.

خود می‌داند هرگز نخواهد آرميد

حتی در كنجی نفسگير، پروردگارا

جايی كه می‌شد گوش سپرد

به هق‌هق مردانه‌ی بغضی

چاهی، آسيابی شكسته

مسجدی.

بدگمان می‌نگرم.

شوراب سنگچين را می‌بويم.

چرا هيچ‌کس نيست

- كدخدايی كه سطل‌های

گنجشك و شبنم را

ناشيانه در نيمه‌راه يله می‌اندازد.

***

چه كار كنم با آن‌چه ماه تكه‌تكه كرده است

و پوست را سرد می‌درد اما درنمی‌گيرد؟

زانو در خاك انداخته

پيشانی به پيشانی ماه زاری می‌كنم

آه يار يار يار 

و شب می‌خزد نه چون رهگذاری.

***

ديروز شنيدی كه من ديوانه شدم؟

دنبال تكه‌پاره‌های ماه آمدم

تا لجه‌های فيروزه‌ای و تيز ايرانشهر

اين‌جا.

هنوز پايت به دنيا نرسيده بود

اما ستاره‌ی بدبختی‌ات را آويخته بودند

زير چترهای گوگردی

آخر كوره‌راهی كه بوی خمير می‌داد

و گنجشک پاره‌اش می‌كرد.

همه‌اش سنجاقک بود

كه جوي را می‌شكافت

 

و پنجه‌ی آفتاب

كه تنه‌ی برنزی‌اش را می‌بوييدم

و سر در رؤياهايم می‌کشيد.

يال گلگون و كوپال هم را می‌گرفتيم

و كورمال اندوه می‌گسارديم، آه.

***

اگه سرنوشت شكلک در بيارد چی؟

شب حنايی می‌شد.

تا صبح دنبال كفتر حنايی گشتم.

می‌دانم هنوز داری قيچی می‌کنی

برش‌هایی ددمنشانه.

لعنت بر اين صورت‌های فلكی يا خاكی.

چه بلاهتی، چه گولی.

چرا عشق در پستو

گونه‌اش تلخ

اكنون همه‌چيز مچاله توی جيبم است، ايناهاش.

تو چرا دلخوری؟

بيا بگرديم.

***

دهانم تلخ است.

خدا خيرت دهد.

از بچگی گريسته‌ام.

سپيده‌دم را تا خانه‌ی ما

سگ‌های دَگوری در خاک و خل درغلتانيدند

لت‌وپار. هنوز حلقه‌های زنگاری

بر يال نازنين می‌آويختند.

آه، اين چه فرهی، چه بهی.

شب غليظ بود.

تنگ دربر گرفتی خر شيطان را در كوره‌راه‌های خاردار

و تكه‌های منداب هنوز گوشه‌ی نيم‌رخت را می‌جويدند.

آسمان كوتاه برآماسيد.

آيا مرز همين نزديكي‌ها بود؟

زيردست مهمان‌خانه‌ای

سگ‌هاي پخم لحظه‌به‌لحظه 

تيغه‌های گل سرخ را می‌ربودند و نمی‌توانستند بلیسند.

***

من ديرزمانی در گوراب‌های مرزی آبتنی كرده‌ام.

زره پيكرم آراسته‌ است به خال‌های سوخته و پولک.

خاكه‌ی سياه و آينه‌ی كور را به تن كشيدم.

و گل‌هايی چوبی بودند يا تكه‌ای گوشتی از پاييز 

يا خشتی نيك و عتيق

بر شانه‌ و سينه‌ی سپيده‌دمان.

و شيونی، ای وای

خالی چرب را

نزديك آسمان

می‌تراشيد.

هرچه بود در رؤيايم آويخت.

منگ بودم و هول.

زنگوله‌ها رپ‌رپه‌ی باران را می‌شكافند.

همسر ناشناسی می‌بينم چون خورشيد

گوشته‌ی اندامش سرد بود و لزج

اما می‌دانم زمزمه‌اش مرا به خواب خواهد برد

و از اين پس تا سر راه برسيم، سرزنشت خواهد كرد.

بيا از كنار شهر بگذريم

زنگوله‌های زرد را چنگ خواهيم زد

و در پشت درختی تنومند بارور خواهيم شد.

ناگوار و جانكاه

به سينه‌ام راه می‌بَرند

خَش جهنمی پروانه‌ها

آبادی‌ای كلنگی كه می‌تپد.

 

 

 

۲

 

پيكر يشمين هيچ كس

جفتی گل سرخيم

و گلدانی پريشان.

***

عصرها زهره‌ترک می‌شيم.

نعره‌ی گربه‌ی بدزا می‌پيچدمان

***

و در شبنم صبحگاهی

هر دفه پا می‌گيريم.

***

به قوس نرم پيكرمان

می‌تازيم. پس هان

***

از آن ساعتی بگو كه كوچک

بوديم و از سينه‌ی سياهم می‌ترسيدی.

***

می‌دانستم خيلی چيزها را.

و الكی به وزنه‌ام می‌انديشيدی.

***

از ترس وامی‌ريم

توی نوروز اسفاهانک.

***

آفتاب را بو كشيديم. آهسته

آهسته آبِ بزه سوزاندمان.

***

تكانی سرخ و نرم در

نوباران پريشانی و باكرگی.

***

پوست‌های تيغ‌دار و دشمن شرمو

تو می‌گويی با عمرمان به كجا رفتند؟

***

و گره ريسمان ابدی نافم

لابه‌لای ساق‌هايم شكافت.

***

آن دقيقه‌ای كه نبودی، دستپاچه

در آبگندهای چرخان منقار كشيدم.

***

لجن‌دره‌ی نورافشان و دراز را

در باغچه‌ی گران‌بها به جان گرفتم.

***

هرچه شرمسارانه قايم كرديم، همين سحر

در قوس‌های خوش‌بو پيروزمندانه به هم رسيدند.

***

بر من خوش پنجه خواهی كشيد.

 

 

۳

 

پاره‌ی آخر از شعر بلند «و شبی بود»

 

خاويه‌ی آفتاب سرخوشانه لرزيد. جم و جمی كوركورانه دير يا زود در پرديسشان سر بر شانه‌ی هم فرو خواهند آورد، دور از سپهبدان و شاهنامه‌خوانانی كه فره‌ی انگشتان زنانه را بوييده‌اند. آن وقت يكی از آن دو روزبانِ مُرده‌كِش بر دنده‌ام تلنگر زد. نه ديوانه بودند، نه كودن. «جُسته‌ايم ما؟» شهرزاد زيرانداز چروكيده‌اش را نشان داد. بر كف كاه‌پوش درشكه‌شان درازكشم كردند. روپوش خشتی را بر سراپايم پيچاندند. بر يک پهلو زانوانم را به شكمم چسباندم. پسرک پادو جَلد بر لبه‌‌ی درشكه نشست و پاهايش را آويخت. مرد مجوس بازمانده‌ی فشنگ‌هايش را بر سينه‌ی زهره‌ی بابِلی ريزاند. پسر سبد خوش‌بويش را جابه‌جا كرد و حلقه را از انگشت سبابه‌ی دست چپم درآورد. و لبخندم به گوشته‌ی سرد تاريكی گراييد. اكنون شهرزاد سوت ماچه‌سگان كور دهكده را در پرچين‌های دوردست كندر و عود به شادی می‌يافت. چوپان‌ها با چشمان بی‌خواب و پاره‌شان چند فرسنگ به پيشبازش آمدند تا مژده‌ دهند پريشب‌ها خرفستران جاكش و زراندود صندوقچه‌ را از آب‌بندها و پلكان گل‌ولاي به شاه‌نشين آورده‌اند. نيک آمدی. زنده‌ی ميرا خنجر الماس‌نشان را به دستت خواهد گذاشت تا شبِ نخست رخسارت را بگشايی. در تپاله‌های افروخته با كولی‌قزكان بازی خواهی كرد. با تيشه‌ی خود، نرينه‌ی روشن، جفتي گوشواره‌ی فيروزه‌ای تراشيده است تا هنگامی كه گاوان زرد دل‌تنگ بازمی‌گردند، لولی‌وشان بر هيكلت بياويزند. آن‌گاه در سایبان فُقاع خواهند گشود. آن که بر آرنجش مهتاب ماسيده است، از پا نخواهد افتاد و راه گودافتاده را نشانت خواهد داد. بر هر دروازه‌ی‌ كوتاه رختی از اندام خود را خشنود خواهی درافكند. بند ابريشمين سينه‌ريزت را خواهی گسلاند و طوق پُرفضله‌ی صندوقچه‌ را در جوی خشكيده خواهی يافت، كهنه‌های سوراخ فرشتگانِ زنديق و سوتکِ اَمردان را بر زيگوارتِ پوك می‌كوبی. هيچ‌یک از پاگردها را نگاه نكن، و نيز حيض ناخوش و  قديم شاه‌دختان را. بهتر بود پوستينی و يا شاخه‌ی زرينی با خود می‌آوردی. بنگت كو، باده‌ات كو، كوكوكو؟ وگرنه چگونه می‌توان كامی گرفت؟ زربفت خسروانی‌ات كجاست؟ در آينه‌ی بی‌در و پيكر شادُروانت هيچ نخواهد بود سوای سكوتی كه حلقه‌ی اژدرِ كژتابش پيكرت را بر خاكستر زرين خواهد سود

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :