شعرهایی از رعنا چراغی
تاریخ ارسال : 8 آبان 05
بخش : شعر امروز ایران
تنهاییهایِ در استخوان
از جهانی که راه میرود
با تو حرف میزند
بالاتنهات را وجب میکند اینشعر
وجب به وجبات را
چهقدر در جناغ استخوانهای تو لانه دارد تنهایی
موهایش را بُرس میکشد
لباسهایش را اتو
خرامانخرام راه میرود
کلمهها را میتکاند از غبارِ اینهمه سال
در برابر چشمهای تو میچیند
جیبهایت را پر میکنی از هوایِ تازه
بیرون از اینشعر ایستادهای
در سهراهِ روایتی که راه میرود جهان
در تو
راوی
در تنهاییهایی که خانه دارد
در استخوانهای ما
کسی در آینه
کسی در آینه
چشمهایش را دوخته بود سمت گلویم
چه گناهی کرده بودم
کاینگونه دوخته بود کسی چشمهایش را
در خواب و بیداری به گلویم؟
فریاد میزند گاهی
دهانِ باز تا بناگوش در گوشهایم
کشیده میشود خراشهای دلخراش
بر گونههای سرد و ساکت و صبورم
تکهتکه شد آینه در چشمهایم
چشم میدوزد به منهای غمگین و نقاب زدهام
بخیهها را میشکافد از زخمهایم
کسی در آینه دارد فکر میکند
کسی در آینه
تاریخِ گلاب و هِل
شعری که میگوید:
گریه کن برای من گورستانم
برای کلماتی که گمان میکنم
گفته یا نگفتهام
شنیده یا نشنیدهام
در معبرِ تاریخ در ذهنِ غارها
غارهایی که کشف نشدهاند
کفشهای خسته، بندِ کفشهای خستهتر
کولهپشتیام را میبندم بهبال پروانهی که زرد و سیاه است
سفر آغاز میکنم از
تا میرسم بهگورهای گچی
بهآخرین قبری که بالبال میزند
بهشعری که میگفت گریه کن
جلو میآید
کولهپشتیام را زمین میگذارد
در غاری که تازه کشف کردهام
شعری است که میگوید گریه نکن
اینجا قلعهتل است
بوی انار و آب از نزدیکی میآید
بوی تاریخ و رنگینکمانِ همینحدود و حوالی
بوی گلاب و هِل که از گور بیرون آمد
بوی بلوط و نان تازه و آهو
دلخوشم به کلماتی که گفتهام
که احتمالاً شنیدهاید
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
