شعرهایی از حمیدرضا شکارسری


شعرهایی از حمیدرضا شکارسری نویسنده : حمیدرضا شکارسری
تاریخ ارسال :‌ 6 مرداد 05
بخش : قوالب کلاسیک

 

 

هشت رباعی

 

این چشم دریده تا به دیدن نرسید
این دست شکسته تا به چیدن نرسید
رفتم، رفتم... ولی نه! گویا ماندم
این جاده‌ی خسته تا رسیدن نرسید


اینک که نمانده برگ و بارم، ای مرگ!
دیگر حرفی با تو ندارم، ای مرگ!
در مجلس ختم خود نشستم یک عمر
جایت خالی بود کنارم، ای مرگ!


یک عمر مرا صدا نکردی، ای مرگ!
شوری در من رها نکردی، ای مرگ!
امروز رسیده‌ای که من یک جسدم؟
دردی از من دوا نکردی، ای مرگ!


من در تو گمم، از منِ بی تو سیرم
این گم شده پیدا بشود می‌میرم
هر وقت دلم برای تو تنگ شود
یک آینه پیش روی خود می‌گیرم


عمر خود را تباه کردیم و... تمام
فهمیدیم اشتباه کردیم و... تمام
نه من، نه تو، یک حرف نگفتیم به هم
تنها تنها نگاه کردیم و... تمام


در اوج، سقوط می‌کنم بعد از تو
دل را برهوت می‌کنم بعد از تو
در آینه خیره می‌شوم؛ بی تصویر
تمرین سکوت می‌کنم بعد از تو


روز و شب در کوه و بیابان رفتیم
مُردیم هزار بار و بی‎جان رفتیم
در چرخه‎ی بی‌تمامی از بیم و امید
دنبال بهار تا زمستان رفتیم


برجا ماندیم، سرد و بی‌جان ماندیم
بی‌تاب بهار، در زمستان ماندیم
در رؤیا، پروانه شدیم و رفتیم
امّا در کنج پیله‌هامان ماندیم

 

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :