راینر ماریا ریلکه
برگردان شاپور احمدی


راینر ماریا ریلکه
برگردان شاپور احمدی نویسنده : شاپور احمدی
تاریخ ارسال :‌ 8 آبان 05
بخش : ادبیات جهان

 

 

 

 

چه كسي پس،

 اگر بانگ برمي‌كشيدم،

 ندايم را مي‌شنيد

 

گاگريو نخست دوئينو

راينر ماريا ريلكه

 

Rainer Maria Rilke 

(1875 – 1926)

 

برگردان شاپور احمدی

 

 

 

ranslated in English by Justin Erik Halldór Smith

برگردان به انگلیسی ژوستین اریک هالدُر اسمیت

 

 

 

چه كسي پس، اگر بانگ برمي‌كشيدم، ندايم را مي‌شنيد

از بارگاه فرشتگان؟ و گيرم يكي از آنان

ناگاه مرا به سينه‌اش مي‌فشرد: در هستي زورمندترش

ناپديد مي‌شدم. چون زيبايي هيچ نيست

جز آغازيدن وحشتي، كه هنوز آن را به دشواري تاب مي‌آوريم،

و ارج مي‌گذاريم، همچنان كه آسوده به هيچ مي‌گيرد

بر آشوبيدنمان را. هر فرشته‌اي هراسناك است.

هم ازين رو خود را برمي‌بندم و فرو مي‌خورم نداي

هشدارِ التهابي تيرگون را. آه كيست پس

تا بتوان بر او نياز بريم؟ نه به فرشتگان، نه به آدميان،

و جانوران هوشمند اين را نيك درمي‌يابند،

كه چندان آرامشي نداريم

در دنيايي اين گونه تأويل يافته. برايمان بسا

درختي بر جا مي‌مانَد بر سراشيبي تا ‌ببينيمش

روزانه؛ و خيابان‌هاي ديروز، و

وفاداري‌اي، كه از ياد رفته است، و عادتي

كه به‌درستي خواهان ما بود، و باري جا گزيد، و رخت برنبست.

و شب، شب، هنگامي كه باد، آكنده از كيهان

چهره‌مان را مي‌فرسايد--، به خاطر چه كسي به جا نمي‌مانَد آن دلپسند،

به‌نرمي يأس‌آورنده، او كه از خود مي‌اندوزد دردمندانه

قلب دربه‌در را؟ آيا بر آنان كه عشق مي‌ورزند سبكبار است؟

دريغا، با يكديگر فقط سرنوشتشان را پنهان مي‌كنند.

هنوز درنمي‌يابي؟ از ميان بازوانت پرتاب كن

خلأ را به درون فضايي كه در آن دم مي‌زنيم؛ باشد كه

پرندگان هواي گسترده را در پروازي آرزومندانه احساس كنند.

***

آري، بهاران نيازمند تو بودند. بسي ستاره

در انتظار بودند تا بشتابي. خيزابي در گذشته‌

خود را برمي‌آورد، يا،

آن گاه كه از كنار پنجره‌ي گشوده‌اي مي‌گذشتي،

ويولوني خود را نثارت مي‌كرد. اين همه خويش‌كاري‌اي بود.

 

 

اما آيا از پس آن برمي‌آمدي؟ آيا تو هميشه

از  انتظاري آشفته نبودي، آن‌سان كه گويي دلبندي را نويدت مي‌داد

اين همه؟ (كجا او را پنهان خواهي كرد،

اين گونه كه انديشه‌هاي شگرف وجودت

مي‌آيند و مي‌روند، و اغلب شبانه باقي مي‌مانند؟)

اگر ناگزيري آواز دلدادگان را سر ‌دهي، هنوز

مهر نامدارشان بسيار دور از جاودانگي است.

كمابيش بر اين طردشدگان رشك مي‌ورزي، اينان كه

بسي مهرانگيزتر مي‌يافتي تا آنان كه كامروا بودند.

هميشه بياغاز از نو آن سرود دست‌نيافتني را؛

بينديش: قهرمان خود مي‌پايد، حتي زوال 

براي او تنها دستاويزي است براي بودن: زايش واپسينش.

اما طبيعت پلاسيده دلدادگان را بازمي‌گردانَد

به خود، گويي نيروي بر آورنده‌‌اش

مي‌تواند باري ديگر بازگردد. آيا هيچ انديشيده‌اي

از آن پس به گاسپارا استامپا*، كه هر دوشيزه‌ي

از چشم معشوق افتاده‌اي، طبق آن نمونه‌ي والاي

دلدادگان، چنين مي‌انگارد: كاش مانند او بودم؟

سرانجام اين دردهاي كهن نبايد

بر ما بارورتر شوند؟ وقت آن نيست كه مشتاقانه

خود را از معشوق رها سازيم، و لرزان تاب آوريم،

آن‌سان كه كمان را تير تاب مي‌آورد، تا با گرد آوردن نيرو

فراتر از خودش رود؟ زيرا ماندن يعني در هيچ جا نماندن.

***

آواها، آواها. بشنو، اي قلبم، آن چنان كه تنها

قديسان مي‌نيوشيدند: آنان را برمي‌‌آورد

آن نداي شگرف، از برِ خاك؛ اما زانو مي‌زدند

دوباره، ناشدني، و باكي نداشتند.

چنين گوش مي‌سپردند. هيچ برنمي‌تابي

آواي خداوند را، نه حتي از دوردستها. اما گوش بسپار به آن دمنده،

به پيغام‌هايي پياپي كه از سكوت برمي‌خيزند.

به نجوا درآمده‌اند، از جانب جوان‌مرگان، به سوي تو.

هر جا داخل مي‌شدي، آيا سرنوشتشان به‌آرامي

در كليساهاي رم و ناپل روي خوش نشانت نمي‌داد؟

يا كتيبه‌اي شكوهمندانه بر تو بار نمي‌شد،

همان‌گونه كه به تازگي لوحي در سانتا ماريا فورموسا Santa Maria Formosa.

از من چه مي‌خواهند؟ آرام بايد 

از سيماي ستمي پرده بردارم كه  لرزه‌ي

ناب جان‌هايشان را گاهي بازمي‌دارد.

***

به‌راستي ديگر شگفتاور است بر زمين مأوا نداشتن،

دست كشيدن از عادت‌هاي تازه‌آموخته، نپرداختن

به گل‌سرخ‌ها، و به ديگر چيزهايي كه به خود نويد مي‌دهند

ارزشمندي آينده‌ي انسان را؛

فقدانِ آنچه روزگاري در دست‌هايي بود

به غايت نگران، و پشت سر گذاشتنِ حتي

نام خود مانند بازيچه‌اي شكسته:

شگفت است، ديگر آرزويي را نپروراندن، شگفت است

ديدن هر چيز لرزاني كه آويخته است

اين سان سبكبار در فضا. و مرده بودن رنجاور 

و سرشار است از بازيافتن، تا آدمي رفته‌رفته دريابد

پاره‌اي از ابديت را.-- اما همه‌ي زندگان 

مرتكب ‌اشتباهي مي‌شوند، اين‌كه بس دشوار تفاوت‌ها را مي‌فهمند.

فرشتگان (چنين مي‌گويند) اغلب نمي‌دانند، آيا

در ميان زندگان مي‌پلكند يا در ميان مردگان.

اين سيلان ابدي هميشه همه‌ي اعصار را مي‌كشانَد

به دنبال خود در هر دو قلمرو، و آنان را در هر دو فرو مي‌بَرَد.

***

سرانجام ديگر به ما نيازي ندارند، آن زود جدا افتادگان،

آدمي آرام از چيزهاي خاكي دل مي‌كَنَد، آن سان كه بچه‌ي شيري را

از پستان مادر مي‌گيرند. اما ما كه نيازمنديم

به چنين رازهاي بزرگ، كه پيشرفت فرخنده‌مان

اغلب از ميان شيون و زاري برمي‌جهد--: مي‌توانيم بدون آن‌ها باشيم؟

داستاني پوچ است، كه روزگاري در سوگواريِ لينوس 

موسيقي آغازين، دليرانه، درون انجمادي سترون خزيدن گرفت؛

و نخست در فضاي مات، كه جواني كمابيش ايزدي

ناگاه براي هميشه از آن رخت بر بست، خلأ فرو افتاد در

چنان نوساني، كه دربرمان مي‌گيرد و آرامش مي‌بخشد و ياري مي‌رسانَد.

ژانويه 1912

 

ریلکه

 

 

* گاگريو در گويش بختياري به آوازهايي مي‌گويند كه در سوگ درگذشتگان مي‌خوانند. به گمانم آميخته‌اي است از «گا» در زبان پهلوي (متن‌هاي مانوي) به معني سرود و شعر،  و «گريو» به معني جان: سرود جان. ممكن است معناي ديگري نيز داشته باشد: زمان گريستن و  يا: گريستن‌خواني، كه يادآور گريه‌ي مغان و خروش‌خواني  ايرانيان است در فرارودان.

**اسپارا استامپا شاعر ايتاليايي (1554-1523)، در پيروي از مذهب عشق، غزل‌واره‌هايي سروده است بس شگرف.

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :