دیباچهای بر سیر ادبیات معاصر عرب
با شعرهایی از عبدالوهاب البیاتی
ترجمه ستار جلیل زاده
تاریخ ارسال : 29 شهریور 05
بخش : ادبیات عرب
دیباچهای بر سیر ادبیات معاصر عرب
ستار جلیل زاده
نگرش به آثار ادبیات معاصر عرب، بدون بررسی زمینههای اجتماعی و اقتصادی و نیز پیشینهی تاریخی، کاری است عبث .
ادبیات معاصر عرب، زاده و پروردهی تاریخ آن است و بی توجهی به زمینههای مطرح شدهی فوق نه تنها راه به مقصد نمیبرد هیچ، گاه نیز ژرفاندیشان عرصهی ادب را هم از مسیر درست تحلیل و نقدِ عالمانه دور میکند، از جمله بزرگنمایی حملهی ناپلئون به مصر و نقش فرانسه در ظهور عصر شکوفایی ادبیات معاصر عرب!!!
بر این باورم که افتخارات تاریخ از آن مردم است، مردمی که سراسر دورانها به سبب دفاع از حقوق خود جان باختند و مصداقش این عبارت است که: تحوّل ادبیّات هر ملّتی از جمله ملّت عرب، زاده و پروردهی تاریخ خویش است یعنی زاده و پروردهی جان باختنها، دفاع از حقوق انسانی و زیر بار ظلم و ستم نرفتنها، مهاجرتهای اجباری، کوچهای دسته جمعی و بالای دار رفتنها و سینهها را آماج گلولهها کردن و...
حال باید دید بر سر ملّت عرب که در بیش از20 کشور جهان پراکندهاند و روزگار میگذرانند، چه آمده و ادبیّات معاصر آنها چگونه متحوّل شد، نقش شاعران و نویسندگانش چگونه بوده و در چه شرایطی توانستهاند بیان کنندهی احساسات قوم و ملّت خود باشند و در طول تاریخ همگام با مردم، زبانشان را غنی بخشند.
در راستای این نگرش نقبی میزنیم به دل تاریخ، تاریخی پر از اندوه و رنج، و چون یک جراح کاوشگر این میشویم که در قرن معاصر چه بر سر این ملّت رفته است.
تسلّط چهارصد سالهی امپراطوری عثمانی بر سرزمینهای عربی (از 1517 میلادی تا پایان جنگ جهانی اول) موجب شد تا سرزمینهای عربی در چنگال نوعی فئودالیسم مرتجع گرفتار آیند و این فئودالیسم مرتجع هنری نداشت جز کشت و کشتار و گردن زدن به شمشیرهای آهخته به زهر...
لاجرم در چنین فضایی، دانش و فرهنگ محلّی از اعراب نداشته و هر چه جلوتر میآییم و به دوران بعد از جنگ جهانی اوّل میرسیم، حتی آزادیهای نیمبندی هم که مردم با فروپاشی امپراطوری عثمانی به دست آوردند نتوانست مرهمی باشد بر زخم داستان فلاکتبار این ملّت؛ چرا که استعمارگران اروپایی به شیوهیی نوین و به نام آزادی و آبادی (استعمار) به بهره کشیهای خود از این ملّت ادامه دادند.
از وقتی که ناپلئون به سرزمین مصر لشکر کشید(1798میلادی) و این سرزمین را اشغال نمود، سرزمینهای عربی یکی پس از دیگری جولانگاه استعمارگران اروپایی شد. (الجزایر در 1830، تونس در 1881، سوریه و لبنان در 1920 به اشغال فرانسویها در آمد، مصر بار دیگر در سال 1882 و عراق در سال 1917 از جانب انگلیسیها اشغال شد، ایتالیاییها در سال 1923 لیبی را اشغال کردند.)
تقریباً نیم قرنی طول کشید تا کشورهای عربی تحت استعمار و یا قیمومیت اروپاییان به استقلال یا حکومتهای ملی برسند که در این میان پایداریها و جان فشانیهای مردم این سرزمینها خود داستانی دیگر دارد که تبلور آن را میتوان در شعر شاعران معاصر دید.
شاعران و نویسندهگانی از دوران نوکلاسیسم همچون نصیف یازجی لبنانی و محمود سامی بارودی مصری که ویژگی شعر آنها در بازگشتی آگاهانه بوده به شعر دوران میانه، بهویژه دورهی عباسی، یا کسانی چون احمد شوقی و حافظ ابراهیم از مصر و جمیل زهاوی و معروف رصافی و محمد مهدی جواهری از عراق که ادامه دهنده این مسیر بودند.
همچنین شاعران و نویسندهگان عصر رومانتیسیم، همچون خلیل مطران و عبدالقادر مازنی و عبدالرحمن شکری و عباس محمود العقاد مصری که این دوران با یک تأخیر صد ساله در کشورهای عربی نسبت به کشورهای اروپایی رخ داد و حاصل آن قیامهای مردمی بر علیه نظام فئودالیسم مرتجع و فروپاشی امپراطوری عثمانی بود.
هرچند در گیرودار این دوران، شاعران و نویسندگانی تن به مهاجرت دادند و در نتیجه عصر گویندگان (مهجر) در ادبیات معاصر عرب شکل گرفت و آثار قابل توجهی متأثّر از ادبیّات غنی غرب خلق گردید، لاجرم تحوّلی در زبان و نوع نگرش به پیرامون به وجود آمد، شاعران و نویسندگانی همچون جِبران خلیل جِبران و ایلیا ابو ماضی و نسیب عریضه و فیلیپ حتی ومیخائیل نعیمه و الیاس فرحات و شفیق معلوف و..... که این گروه نیز به همراه شاعران و نویسندگانی چون دکتر احمد ابو شادی (مدیر مجله آپولو) و ابراهیم ناجی و محمود طه از مصر و الیاس ابوشبکه از لبنان و عمر ابوریشه از سوریه و یوسف تیجانی از سودان و بانو نازک الملائکه و بدر شاکر السّیاب از عراق و شاعر جوان تونسی خالق چکامهی مشهور «اذا الشعب یوماً اراد الحیاه»ابوالقاسم شابی همگی متعلّق به دوران رومانتیسیماند.
بعد از جنگ جهانی دوم بسیاری از کشورهای جهان و از جمله کشورهای عربی به دنبال آزادیهای راستین و رهایی از قید استعمارگران بودند، استعمارگرانی که حیات خود را در به یغما بردن منابع اقتصادی مستعمرات خود میدیدند.
در این دوره از تاریخ، سرزمینهای عربی دست خوش تحوّلات تلخ و شیرین بسیاری بود، یکی از تلخترین این تحوّلات که تا امروز نیز نه تنها کشورهای عربی که تمام جهان را متأثّر نموده همانا اشغال سرزمین فلسطین توسط صهیونیستهاست که در این جا مجال بررسی همه آن چه پیش آمده نیست و تنها نوعی گرایشهای جدید در ادبیات معاصر عرب به وجود آمد که متأثر از همین دوران تا به امروز است، شاعران معروفی همچون محمود درویش و سمیح القاسم از فلسطین، عبدالوهاب البیاتی و بلند الحیدری و سعدی یوسف و احمد مطر از عراق، نزار قبانی و ادونیس و یوسف الخال وتوفیق صایغ و محمد الماغوط وغاده السّمان از سوریه، محمد الفیتوری از سودان و صلاح عبدالصبور و احمد عبدالمعطی حجازی و امل دُنقُل از مصر... در آثارشان به موضوع فلسطین توجه داشتهاند.
عبدالوهاب البیاتی(1926 – 1990)
شاعر واقعگرا و پیشگام شعر معاصر عرب، در بغداد متولد شد. بعد از پایان دوره متوسطه در 1950 موفق به اخذ مدرک لیسانس ادبیات شد و به شعل معلمی و نویسندگی در مطبوعات پرداخت.
البیاتی بنا به وضعیت اجتماعی عراق به فعالیتهای سیاسی روی آورد و پس از مدتی بازداشت و از کار اخراج و ناچار به مهاجرت شد. ابتدا به سوریه و سپس به مصر رفت و سال 1958 در پی شورش و کودتای ضد سلطنتی افسران جوان به رهبری عبدالکریم قاسم نظامی چپگرا به عراق برگشت و بعد از چندی به عنوان رایزن فرهنگی در سفارت عراق در مسکو مشغول به کار شد، اما از این کار کنارهگیری کرد و به تدریس در دانشگاه و پژوهش در انستیتو ملل آسیایی مسکو پرداخت.
وی سال 1964 بار دیگر به مصر مهاجرت کرد و بعد از آن مدت ده سال را در اسپانیا به سر برد و سال 1990 به عراق بازگشت، ولی شاعر بزرگ عرب باز هم بنا به شرایط نامساعد سیاسی و اجتماعی مجبور به ترک وطن شد و این بار تا زمان مرگش در سال 1999 در اردن ماند.
البیاتی در دههی پنجاه شمسی به ایران آمد و از آرامگاه فردوسی وحافظ و سعدی دیدن کرد. وی مبارزی آزاده بود که شهرت جهانی داشت و بسیاری از آثارش به زبانهای انگلیسی و روسی و فرانسوی و آلمانی و فارسی و... ترجمه شد. البیاتی خود نیز آثار شاعران و نویسندگان بزرگی چون ناظم حکمت، پل الوار، آراگون، رسول حمزاتوف، نرودا، یاشار کمال، رافائل آلبرتی، اکتاویو پاز و مارکز را به عربی ترجمه کرد.
آثار:
فرشتهها و اهریمنان، ابریقهای شکسته، شکوه کودکان و زیتون، شعرهایی در تبعید، روزنوشتهای سیاسی یک حرفهای، 20 شعر از برلین، واژههایی نامیرا، آتش و واژهها، سِفر فقر و انقلاب، آنکه میآید و نمیآید، مرگ در زندگی، چشمهای سگهای مرده، نوشتن بر گل، سرودههای عاشقانه بر دروازههای هفتجهان، زندگی نوشتی برای سارق آتش، کتاب دریا، ماه شیراز، قلمرو خوشه، 50 شعر عاشقانه، باغ عائشه، دریا دور است صدای آه آن را میشنوم، متون شرقی.
پنج شعر از عبدالوهاب البیاتی
خنیاگر کور
باران میبارد
بر بلندای مساجد تهران
باران و چرت
ابر وحشت مردم را غرق میکند
لیک خنیاگر کورِ مرگ
آواز میخواند برای مردگان کور
به خوزه لوئیس بورخس
کوری، اما چشمهی واژهها را میبینی
لمسکنان آینه و قفسههای کتاب غرق در نور
و آتش تابلوها را میکاوی
میبینی– از پشت در، از پشت نقاب اسطوره –
: شهرهایی را که زیر نور آفتاب جان میدهند
اسبی چموش را در کشتزار آفتابگردانها
رودی را، که سرچشمهاش کوهی است افسونزده
صیادی بدوی را که آهویی شکار میکند
و در کاخ الواثق بالله کنیزی بود.
فوارهای،
به روزگاری دیگر، در کاخ الحمراء.
کوری، اما چهرهی دیگرم را
زیر نقاب مرگ میبینی
و آوارگیام را در ملکوت تبعید:
کدامین ما کورست
در زندان آزادی؟
او زیر دیوارهای سنگی میگرید
و تک و تنها
محکوم به قواعد بازی
در دیار غربت جان میدهد...
ناقدان مدعی
موشها پیرامون کلمهها
سر شاعر را
در کومهای از خاکستر دفن کردند
لیک شاعر
بر بلندای صلیب تبعید
خورشید را بر دوش گرفت
و پرواز کرد...
سقوطِ أورفئوس1 به جهانِ زیرین
دعای باد در آشور
و شهسوار در زرهی آهنین
بیهیچ شکستی در نبرد میمیرد
او خاکستر و پوستها را در دخمهها میپاشد
زیر دیوارِ شب، گاوِ افسانهای پرواز میکند
شاخ به شاخ میشود با آفتابی
که کاهن آن را بر سقفِ هستی درآویخته است
و به شهادتِ خنیاگران
رو سوی آتشی میجهد که چوپانان در افقِ سجود روشن کردهاند
ـ شهرهایی در تبعید سر بر میآورند
و شهرهایی زیر بستر دریاها
بر گسترهی شبهایشان غوطه میخورند
و مردم بیهیچ گوری
در پگاهشان به خواب میروند
چونان گنجشکانی بر دیوارهای نور
من اما آنها را
از عصری به عصری دیگر بر پیشانیام راه میبرم
و تنپوشِ کهنهشان را بهتن کرده
در نیِ هستی میدمم
ـ همهی زخمهایت را تا حد مرگ
در سپیدهی تبارها و عصرِ یخبندان خونریزی کردم
برای چه تک و تنها در غاری؟
تو که با آتش، گاوِ افسانهای را بر دیوارها نقش میبندی
و با ژنده تنپوشهایت حیران، پیچ و تاب میخوری
دستهای پرتوِ آفتاب گرفته به دست، میگریانیاش
و میگریی ناممکن را
با رؤیایِ کوچ شبانه
و انسان که دیگر بار زاده میشود بر کرانهی عصرها
ـ برای چه در تبعیدی
با مرگ و برگهای زردِ پاییزی؟
ژنده تنپوشهایشان را میپوشی،
و در تمام عصرها دوباره جان میگیری
پی سوزنی در کوهی از کاه، آشفته و گریزان.
تاجات: خاربن، پاپوشت: برف.
ـ بیهوده فریاد میزنی چرا که شب دراز است
زیرا آتش ساعتهاست در خانهی مورچهها فتاده است
ـ هر آنگاه که ایشتار از درونِ گور خواندت
و دستش را به سویت دراز کرد برف آب شد
و در یک آن تمامی دورانها درهم پیچید
آن هنگام شب فرا میرسد و سدها فرومیریزند
و مردهای پیچیده در کفناش چونان نوزادی زار میزند
از پس تبرک کاهن به نان و آب پاک.
ـ آه چه وحشتناکند شبانههایم بر دیوارهای آشور
با مرگ و برگهای پاییزی
و من که از جهان زیرین اوج میگیرم رو سوی نور و پگاهی دور
مرده با زرهی آهنین دوباره جان میگیرم
ای گاو اسطورهای که بر فراز دودآگین شهرهای بزرگ پرواز میکنی
ای نور شهید، بیهوده فریاد میزنی
چرا که جهان در اشیاء و سنگها و گوشتها میمیرد
جوانان و پروانهها و تارستان عنکبوت
و تمدنها همه میمیرند
ـ تو بیهوده چنگ میزنی به رشتهی نور در هر عصر
پی سوزنی در کوهی از کاه، آشفته و گریزان.
1. اورفئوس: شاعر و آوازهخوان افسانهای اساطیر یونان و پسر اویگاروس و کالیوپه، مشهورترین اسطوره در مورد اورفئوس هبوط او به دنیای زیرین است برای بازیابی همسر مرده اش اوریدیس .
آتشپرست
بر پیراهنم شراب ریختند، فریادی برآوردم از عشق
پس آنگاه با پروانهها رقصیدم
و به آغوش کشیدم گلها را
هزاردستانی دادندم و کبوتری
و آینههایی، طلسمها و قطرههایی از باران
من که هنوز ده سال بیش نداشتم
چرا هزاردستانِ عشق پر کشید؟
و آینهها بر دیوارها اکسیده شدند
چرا ماه را از من ستاندند
طلسمها و قطرههای باران را نیز
آن زمان که دلم بر کرانههای شب شکست
*
آتشپرست از بالکن به همسایه میگوید:
چه پست است این دنیا
که ما را سیراب کرده از مرگ و بیگانگی
قلبم چونان دریوزهای بر دروازهها دریوزگی میکند عشق را
و من هنوز ده سال بیش ندارم
چرا دروازهها را بر رویم بستند؟
چرا هزار دستانِ عشق پر کشید؟
آن زمان که مرگِ روز فرارسید
*
ساحری شباهنگام میآید و سحر دوام نمیآورد
هر آنچه باد بر دیوار نقش میبندد بیهوده است
نیز هر آنچه ستارگان میگویند به دریا
عشقم از برایت مرگ بود و کوچ
ای فرمانهای آتش، ای سرزمینِ سدوم1.
1.سدوم: شهری که بر پایهٔ سِفر پیدایش در تورات، به همراه ۴ شهر دیگر، در کنارهی شرقی رود اردن و در جنوب کنعان و در کرانه دریای مرده جای داشتهاست. به دلیل گناه مردمان شهر توسط دو فرستاده یهوه نابود میشوند.
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
