داستانی از کاوه حیدری
تاریخ ارسال : 28 شهریور 05
بخش : داستان
سفر بە ساعت صفر
ناگهان زمان ایستاد و عقربە ها بە جای اینکە بە جلو حرکت کنند بە عقب بازگشتند، ساعت با تاک تیک،تاک تیکی کند از حال دور شد و بە سمت نقطەی آغازش رفت ،همان زمان بود کە دیدم چقدر خستەام و از گذشتە بیزار، دریافتم باید خاطرەهایم را دوبارە از نو بسازم. مانند نویسندەای کە صفحەی تایپ شدە را از لای ماشین تحریر بیرون بکشد، مچالە کند و در سطل زبالە بیاندازد و دوبارە صفحەی سفید دیگری را سوار دستگاە کند و بە تندی کلمات تازەای را ماشین کند. عزم کردم کە صفحەی زندگیم را عوض کنم و بە اصلاح خاطراتم بپردازم.
برای اولین تاکسی ای کە از برابرم عبور کرد دستی تکان دادم، دستی پر معنا، کە هم التماس داشت هم پیشنهاد کرایە وسوسە کنندەای کە سبب شد با ترمزی سریع، پیش پایم توقف کند.
رانندە پرسید: کجا تشریف می برید؟
گفتم: لطفا هر چە سریعتر مرا بە ایستگاه برسانید.
رانندە هم بی آنکە سوال دیگری بپرسد بە راه افتاد و با سرعت از میان کوچە پس کوچە های شلوغ و درهم این شهر کە مانند کلاف در هم پیچیدەای سالها کلافەام کردە بود حرکت کرد،آنقدر سریع می رفت انگار بیماری اورژانسی را برساند. و من خرسند از این کە فرصتی یافتەام تا همە چیز را بە شکل اولیەاش باز گردانم با رضایت لبخند میزدم. رانندە کە در آیینەاش مرا نگاه می کرد گفت: لهجەات نمی خورد اینجایی باشی؟ پاسخی ندادم. ولی اگر جواب می دادم می گفتم کە سالهاست همە جا بیگانەام و لهجەام دیگرحس آشنایی برای کسی تداعی نمی کند اما نمی خواستم این فرصتی را کە بە دست آوردەام کە تمام خاطرات گذشتەام را پاک کنم از دست بدهم برای همین بە رانندە چیزی نگفتم.
بە ایستگاه رسیدیم، پولی بیشتر از آن چیزی کە گفتە بودم کف دست رانندە گذاشتم و خودم را جلوی نزدیکترین باجە رساندم و از فروشندە خواستم بلیط اولین قطاری را کە میرسد، بدهد. او با تعجب گفت: یعنی برایت مهم نیست کجا باشد؟ من گفتم : نە! واقعا نە!
اگر بخواهی گذشتە را فراموش کنی برایت مهم نیست بە کجا بروی ، مهم رفتن از مکان موجود است ، آدم می خواهد ذهنش را از تمام چیزهایی کە تا حالا خیال کردە درست است پاک کند، چیزهایی کە در گذشتە هم شاید درست بودنش را کاملا هم باور نداشتەای بلکە بیشتر بە آنها عادت کردەای. چرخەی از درست و غلط هایی کە مانند کلافی سر در گم در هم پیچیدە است آنچە کە الآن درست است فردا درست نیست فقط الآن درست بە نظر می آید.
بە انتظار رسیدن قطار در تنها صندلی خالی سکوی ایستگاه نشستم، زیر تابلو تبلیغاتی بزرگی کە زنی زیبا با لبخندی شیرین سفر خوبی برای همە آرزو می کرد. مسافرین دیگر، بار و بندیل زیادی با خود داشتند اما من باری در دست نداشتم. قطار سر وقت رسید و این عجیب بود معمولا اینجا قطارها تاخیر دارند. سوار شدم جای من در کوپەی چهار نفرەای بود کە الآن خالی بود. قطار وقتی حرکت کرد و بە پیچوتاب کوهستان رسید احساس نمی کردم رو بە جلو حرکت می کند مثل دومینویی کە باسرانگشتی بر روی هم بغلتد و حرکتی رو بە عقب داشتە باشد بە سمت آغاز حرکت می کرد بە سمتی کە از آنجا آمدە بودم جایی کە خاطراتم را ساختە بود و رویاهای شبانەام از آن منشا می گرفت. و من باز می گشتم کە تمام آنها را پاک کنم.
در ایستگاه بعدی زن و شوهری وارد کوپەی من شدند طراوات و شادی از چهرەاشان می بارید مثل این بود کە بە ماه عسل می روند یا باز می گردند. با خوشرویی، از اینکە تنهایی مرا بر هم زدەاند عذر خواهی کردند، من با نگاهی آشفتە و شگفت زدە از شادیشان با بی میلی پاسخشان را دادم،طوری کە دیگر بە من نگاه نکردند و مشغول بوسیدن همدیگر شدند، انگار نە انگار کە من وجود دارم.
قطار بە سرعت می گذشت، بە مبدا زمان، بە گرینویچ من؛ کوپە تاریک می شد و روشن می شد و من بە خواب می رفتم و با صدای بوسەای بیدار می شدم و دوبارە بە خواب می رفتم و در خواب، سکانسی تکراری از رویایی طولانی را می دیدم . من بر بومی سفید، رنگهای الوانی می پاشیدم، آبی،سرخ و زرد؛ نقشی آرمانی می آفریدم کە سیاه نداشت. و هر بار کە بە خواب می رفتم دوبارە بوم را سفید می یافتم در حالیکە در برابر من سطل های رنگ آمادە بودند کە من بپاشانمشان.
از تکرار رویاها و بوسەها کە مانند صدای تکرار ثانیە گردان ساعتی در اتاقی خالی شدە بود منزجر شدم بە راهرو رفتم تا سیگاری بکشم. کنار پنجرەی بستەی قطار ایستادم وبە سیگارم پوکی عمیق زدم دود سر گردان دور سرم می چرخید، هالەای شدە بود انگار گیج شدە باشد چرا کە راهی برای بیرون رفتن از دایرەاش نداشت ابر سترون بالای سرم داشت خفەام میکرد در راهرو باریک واگن حرکت کردم تا شاید از دستش خلاص شوم کە با مامور قطار سینە بە سینە شدم. پرسید: کوپەاتان را گم کردەاید؟ گفتم نە فقط دنبال جایی هستم کە وقتی سیگار می کشم دودش خفەام نکند، متعجب بە من نگاهی کرد و رفت. و من بە ناچار بە سمت کوپەام برگشتم تا شاید دوبارە خوابم ببرد.
بیدار شدم دیدم، مسافر دیگری کنارم نشستە است احتمالا وقتی خواب بودەام سوار شدە بود. مرد مسنی بود کە لباس مرتبی پوشیدە بود مثل کسی کە همین الآن بخواهد در سازمان ملل سخنرانی بکند، وقتی چشم باز مرا دید لبخندی زد من هم پاسخش را دادم مثل کسی بودکە سالها می شناختمش ولی هر چە فکر کردم چیزی بە یاد نیاوردم. دوبارە سرش میان کتاب جیبی ای کە در دستش بود رفت و شروع کرد بە خواندن. کتاب، خارجی بود و نمی دانستم عنوانش چیست برایم عجیب بود کە در آن وقت کە همە در خواب بودند او بە آرامی کتاب بخواند، کمی بی ادبی بود ولی پرسیدم چە می خوانید؟ لبخندی زد و گفت: یک داستان است،داستانی عاشقانە. دوبارە با همان لبخند پرسید: تعجب می کنی؟ من با عجلە گفتم: نە! ولی در واقع شگفت زدە هم بودم،و احتمالا از چهرەام پیدابود. ادامە داد می دانید چیست؟ اکثرا فکر می کنند وقتی پیر میشوند عشق نمی ورزند ولی من فکر می کنم چون عشق نمی ورزند پیر میشوند.بە تایید سری تکان دادم و از اینکە بایادآوری عشق دلم را بە درد آورد، چهرەام در هم می شود.کوبش یکنواخت چرخ های فولادی قطار بر ریل آهنی مرا از زمان جدا می کند و مرا سریعتر از حرکت عادی خود بە آنجایی می برد کە آمدەام تا از آن دور شوم.
صدای ممتد سوت قطار نوید رسیدن بە پایان خط را می دهد. همسفرهای جوانم سر از شانەهای هم باز می کنند و بار وبندیلشان را جمع می کنند مرد مسن کاغذی لای کتابش می گذارد، من هم می ایستم با تکان ترمزهای آرام ولی پی در پی قطار مانند درختی در باد این ور و آن ور می شوم، بە سختی خودم را نگە میدارم کە نیافتم. قطار کە کاملا ایستاد همراه همسفرانم بە سمت خروج حرکت می کنم . در کە باز می شود خودم را مقابل سکوی ایستگاه می یابم، جایی کە زنی زیبا با لبخندی شیرین سفر خوشی برای همە آرزو می کرد.
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
