داستانی از محمد شریف شریفی
تاریخ ارسال : 8 آبان 05
بخش : داستان
کبک و کولبر
محمد شریف شریفی
اولین بار که کبک مادر را دیدم، اواسط بهار بود. چند روزی بود راه بسته بود و کولبران خیلی کم جرأت میکردند بار ببرند. من مجبور بودم در آن شرایط سخت بار جابهجا کنم، اما مأمورین دنبالم افتادند و من با سرعت در شیب کوه پایین رفتم. به تخته سنگ بزرگی رسیدم که میشد زیر آن پنهان شد و استراحتی کرد. لحظهای توجهام به چیزی جلب شد. چشمهایم را بستم و دوباره گشودم. دو جفت چشم کوچک به من خیره شده بود. یک کبک روی تخمهایش خوابیده بود. چه منظره زیبایی! همان لحظه احساس کردم جرقهای، پیامی یا هر چیزی که بود، بین من و او برقرار شد. اولش از شدت ترس میلرزید؛ ولی بعد همانطور بیحرکت ماند و فقط مرا میپایید.
آن وقتها بهخاطر شرایط مالی و نبود بورس از ادامه تحصیل دکتری جا مانده و به ناچار مثل خیلی از جوانان به کولبری پناه آوردم. بدنی لاغر داشتم و معلوم بود برای کولبری ساخته نشدهام. بهخاطر تحصیلات و سطح اطلاعات عمومی مورد احترام تمام کولبران بودم؛ با وجود همه این اوصاف، همیشه گرفتار نوعی تضاد ذهنی بودم و همین موضوع مرا گاهی اذیتم میکرد.
- چی شده کاکه حهمه؟ چرا نگرانی؟
- مهندس الان خبر دادند مأمورها تو جادهاند. چه کار کنیم؟
- باغ لالو رحمان قایم میشیم تا اوضاع آروم بشه.
این دیالوگ تکراری هنوز پس از سالها ذهنم را میفشارد؛ خیلی دوران سختی بود و کوههای اورامان این نگین زیبای کردستان شاهد خوبی است. هنوز کولبران از اینجا رفت و آمد میکنند و بعد سالها این منظره تاریک همچنان بر دوام است.هنوز خاطرات آن دوران عین فیلم سینمایی یادم است و هنوز این زخم کهنه التیام نیافته است.
- کاکه حه مه؛ چرا دستهایت را بهم میفشاری؟
- نگو مهندس، خیلی درد میکند. میگن روماتیسم گرفتم.
- روماتیسم کجا بود؟ تو که خیلی جوانی؛ فشار کاریه. ما کولبران، انسانهای خیلی رنجدیدهای هستیم.
- آره والله مهندس؛ مثل روباتی بیاختیار، برای یه لقمهای نون به دل کوهستان میزنیم. این حرفها را از خودت یاد گرفتم.
سرم را رو به افق چرخاندم و زیر لب زمزمه کردم: « داستان کولبران کورد در نوع خودش غمنامهای است که باید آن را نوشت.»
- ها؟ چی مهندس؟ غمنامه؟!
- هیچی با خودم بودم. بیا من یک کرم آبرسان خوب دارم. برای دستهای پینهبستهات خیلی خوبه.
من آن وقتها دلم به کاکه حهمه و لالو رحمان خوش بود. کاکه حهمه کولبری مسن بود که توانست با راهنماییهای من کارش را که به بن بست رسیده بود، حل کند و برای همین منو خیلی قبول داشت. لالو رحمان نیز باغدار کهنسال اورامانی بود که اهل دل بود: چروکهای صورت و لباس همیشه آراسته اورامانی او نشان از سالها تجربه او داشت. برای فرار از کمین مأمورین خیلی وقتها باغ او قایم میشدیم و او نیز چیزی نمیگفت؛ اما در دلش راضی نبود.
باغ لالو رحمان در یک منطقه دنج دور از دید جاده و پایگاه هنگ مرزی قرار داشت. شاخههای انبوه و متراکم درختان کهنسال گردو نیز چتری طبیعی بودند که میشد هر چیزی را لابهلای آن پنهان کرد. جویبار کوچکی از میان باغ میگذشت و آواز پرندگان در میان شاخسارهای درختان، موسیقی دلنشین طبیعت بکر اورامان بود. دیوارهای سنگی، جویهای آبیاری و شیببندیهای بین درختان نشان از هنر باغداری مردمان این دیار کهن بود.
من همیشه به محیط زیست علاقه داشتم و حتی سر راه کولبری اگر زبالهای میدیدم، جمع میکردم. آن وقتها سرگرمی من دیدن کبک مادر بود. من مطمئن بودم که مرا میشناسد و حتی در خیال خود با او احوالپرسی میکردم:
- کاکه حهمه؛ میبینی کبک مادر آنجاست. کنار آن صخره ما را میپاید. جوجههاش هم هستند.
- من که نمیبینم. تو چطور میبینی؟ امان از دست تو مهندس!
- ما و کبک مادر، هر دو همدردیم. فقط ما کولبریم و اون کبکه. من افکارش را حس میکنم.
- چطور؟ مگه کبک احساس داره؟
- خیلی ساده است: ببین چقدر دنیای کبک و کولبر به هم شبیه شده است! هر دو به نوعی گرفتاریم: یکی از ترس شکارچیان پنهان میشود و دیگری از ترس مأمورین، همیشه در حال فراریم. بهطور خلاصه هر دو حق انتخابی برای زیستنی دلخواه نداریم .
- اوی! مهندس ما کولبرها حرفهای کتابی نمی زنیم. ما فقط بلدیم بارمان را به مقصد برسانیم.
- آه! کاکه حهمه؛ کاش روزی برسد که آدمی مجبور نباشد کولبری کند و کبکان آزادانه بر کوهستان وحشی، آواز سر دهند. کبک و کولبر هر دو مظلومند.
- کاک مهندس حرفات خیلی قشنگه بازم بگو.
- ممنونم، کاکه هوشیار. یک لحظه خودتان را جای کبک مادر قرار دهید. محل زندگیشان پر شده از آدم. هر روز ترس و استرس! همیشه باید طوری حرکت کند که سر راه آدمها سبز نشود.
- سلام لالو رحمان، دوباره مزاحمهای همیشگی هستیم.
- علیکم السلام؛ مشکلی نیست؛ اما این شغل نیست که شما دارید. هر روز استرس فرار از دست کمین مأمورین و پرت نشدن از بلندی صخرهها. نه خود آسایشی دارید و نه آرامشی برای کوهستان باقی گذاشتهاید.
- آره، میدانیم. ما نیز از این وضعیت خستهایم.
شب بود و هنوز راه امن نبود. هوای بهاری کوه سوز عجیبی داشت. بوی گیاهان بهاری مستکننده بود. من و لالو رحمان، کنار هم نشسته و درد دل میکردیم.
- لالو؛ بوی قارچ و گیاهان بهاری روحم را جلا میدهد.
- آه! دست روی دلم نگذار؛ همه چیز تغییر کرده است. این به بهار اورامان شباهتی ندارد.
- لالو؛ کولبری خیلی مخربه. روح و جسم آدم را نابود میکنه. محیط زیست را که دیگه نگو. کوهستان پر شده از شکارچی. دیگر برای حیات وحش اورامان هیچجا امن نیست.
- آره، هفته پیش پای کوه بزرگ چند برکوهی دیدم. بیچارها از ترس مثل دزدها قدم بر میداشتند.
- لالو؛ اینجا پلنگ زیاد بود؟
- من نوجوان بودم که پلنگ را دیدهام. افسوس که دیگر نیستند. الان طوری شده که هیچ کبکی جرأت خواندن ندارد. سعی میکنند در میان نقاط دور از دسترس، پنهان شوند؛ یک کبک نر بزرگ پشت باغ من پرسه میزد؛ اما چند روزه که خاموش مانده است: معلوم نیست به دست آدمها شکار نشده باشد؟!
- آره، منم کبک مادری را میشناسم که چند جوجه دارد. یه جورهایی به هم عادت کردیم. نگرانم که شکار شوند!
- مواظب باش کولبران جاشو پیدا نکنند. همه مثل تو نیستند.
- مواظبم. خیلی دلم برایش میسوزد. یقین دارم که تمام تلاشش این است که بهترین مادر باشد و با رفتارش شادیای را به جوجههایش ببخشد که خود سهمی از آن ندارد.
- خوب بلدی داستانسرایی کنی! کبک مادر و شادی؟! مهندس تو بیشتر شاعری نه کولبر. اینها فلسفهبافی خودت است.
- کاکه حهمه با عجله کنار دارد میآید، حتماً چیزی شده؟!
- سلام مهندس اینجایی؟ با لالو ره حمان دوباره گرم گرفتید. راه امن شده؛ باید برویم. دیر میشه ها.
- شما راه بیفتید. منم الان میام.
- کاکه حهمه پس چرا نمییای؟
- الان با مهندس میام.
- مهندس الکی میگه کولبره، همش دنبال گیاه و کبکه. فعال محیط زیسته. ولش کن بریم.
- اوی ساکت. من مهندس را خیلی قبول دارم. اگر به شایستگی بود، الان باید مسئول مهمی میبود.
ما کولبران، از هر دو طرف کُتک میخوردیم. هم سربازان ایران و هم اون ور. البته خدایش نیروهای کشور خودمان خیلی مهربان بودند، ما را درک میکردند و گاهی ما را ندیده میگرفتند؛ ولی سربازهای عراقی اگه ما را به دام میانداختند، کُتکمان میزدند. بارمان هم از خشکبار، پوشاک و غذای سگ و گربه گرفته تا بنزین را ضبط میکردند و میبردند. قشنگ یادم است آن شب به خیر گذشت و بارهای خود را به مقصد رساندیم. موقع برگشت پایم سُر خورد و گل زیبایی را له کردم. بسیار ناراحت شدم. آن وقت بود که دوباره کولبرها سر شوخی را با من باز کردند.
- باز مهندس قمبرک گرفت. دوباره الان میره تو فاز محیط زیست.
- الان دوباره یاد دانشگاه میافته. هاهاها...
- مهندس ببین منم یک گل له کردم. الان باید عذاب وجدان بگیرم.
- چرا اینها برایت اینقدر مهمه مهندس؟
- شما نمیفهمید. هر وقت از محیط زیست و برهم زدن آرامش کوهستان حرف میزنم، بر پیشانیم عرق شرم مینشیند.
دلخوشی من در آن روزگار سخت کبک مادر و جوجههایش بود. هر روزی که در کوهستان پا میگذاشتم، چشمش دنبال آنها بود و نوعی تلهپاتی قوی بین ما برقرار بود. شاید غریزه حیوانات بیش از آن چیزی است که تصور میکنیم؛ چون کبک با دیدن من ترس و اضطرابی نداشت. کاکه حهمه و چند کولبر خیلی نزدیک به من ماجرا را میدانستند و داستان کبک و کولبر آنها همه جا پخش کردند. کولبران میگفتند:« که مردها عاشق دختر میشوند و مهندس عاشق کبک. بهجای داستان عاشقانه لیلی و مجنون، باید بگوییم داستان کبک و کولبر.»
خیلی احتیاط میکردم؛ اما متأسفانه آخرش همه فهمیدند. یک روز برای فرار از دست مأموران، به مسیر حرکت کبک مادر وارد شدیم و به پناهگاه آنها رسیدیم. کبک مادر و جوجهها فوری خودشان را در گوشهای پنهان کردند؛ اما فایدهای نداشت. همه آنها را دیده بودند. یادمه چشمان کولبران برق میزد و همهمهای بینشان افتاد:
- ژیارببین چقدر کبک! باید بگیرمشان.
- آره چه منظرهای. من تو کیسهام یه سری خرت و پرت دارم. الان همهشان را میگیریم.
من خودم را جلو انداختم و گفتم: «تو را به خدا، اذیتشان نکنید.»
کاکه حهمه همراه من شد و گفت: «اوی ساکت. هر کس نزدیک کبکها بشه، از گروه خودمون اخراجش میکنم.»
- باز کاکه حهمه و مهندس مزاحم شدند. نخواستیم بابا! چرا آنها را نگیریم؟ زندگی یک کبک چه ارزشی دارد؟!
درسته که آن روز کولبران آنها را به حال خود رها کردند؛ اما من نگران بودم و میدانستم که خطر واقعی در کمین کبک ها بود. از ژیار می ترسیدم. ژیار یکی از کولبران گروه ما بود که برای پول هر کاری میکرد. شایع شده بود که مخبر بود و کولبران را لو میداد تا خود به سلامت بتواند بارش را به مقصد برساند. راهنمای شکارچیان غیر بومی بود. آن روز در راه من و او با هم خیلی حرف زدیم.
- ژیار چرا اینقدر گرفتهای؟
- میخواهی نباشم. از این زندگی کوفتی خسته شدم. ببین مهندس من کلی آرزو دارم. تاحالا هم ازدواج نکردم.
- آره ژیار جان؛ میدانم. من نیز چون تو گرفتارم؛ اما همیشه مثبت فکر میکنم. ببین چقدر پرزور و سریع هستی؛ این خودش نقطه قوتی برای توست.
- ولی من مثل تو نیستم. نه ارزشهای انسانی برایم مهم است و نه محیط زیست. من فقط پول میخواهم.
- اینطوری فقط خودت را اذیت می کنی. روزی میرسه میبینی که تنها ماندی و دوستی نداری.
- الکی نگو. اگر پول داشته باشی، همه دوست و همراهتند.
- ژیار، قول بده به کبک ها آزاری نرسانی. گناه دارند. بزار بزرگ شوند.
- هاها ها... کبک؟! من چی میگم، تو چی میگی!
از آن چیزی که میترسیدم، اتفاق افتاد. شبانه، شکارچیها بر سر راه کبکها دام پهن کرده بودند و آنها را گرفتند. کاکه حهمه از این ماجرا با خبر شد و به من خبر داد.
- مهندس... کبک ها را گرفتند.
- کی گرفته؟ چی شده؟ دقیق بگو ببینم!
- چند تا شکارچی؛ مطمئنم از دوستان ژیار هستند، هوشیار میگفت آنها را چند بار با ژیار دیده.
هنوز آن صحنه یادمه. وقتی ماجرا را فهمیدم، چون صخرهای از درون خرد شدم. نه بلندی گفتم و با مشت محکم بر زمین کوبیدم.
- اوی مهندس ساکت. مأمورها پناهگاهمان را پیدا می کنند. حالت خوبه؟
- نه؛ با تمام وجود احساس شرم کنم. عصبانیام. صدای فریاد کمک کبک مادر را میشنوم.
- باید بریم سر وقت ژیار. اون میدونه که شکارچیها کجا اتراق کردهاند
با کاکه حهمه سراغ او رفتیم. برایش از اورامان سبز گفتیم. از میراث ماندگار اجدادمان! ژیار خود را به بیخیالی میزد و اظهار بیاطلاعی میکرد؛ اما با اصرار زیاد و پرداخت اندکی پول، بالاخره اعتراف کرد. موقع گرفتن پول کمی ترسید؛ اما خیلی زود خود را جمع کرد: « پول درمان هر دردی است.» و بعد ما را پیش شکارچیها برد.
کمپ شکارچیها دو چادر کهنه اما محکم برزنتی بود. معلوم بود که مجهز به کوه آمده و حالا حالاها ماندنی هستند. بیرون چادر اجاقی برپا کرده بودند و آبگوشتی بر روی آن در حال قل زدن بود. ران کبکهای بیچاره درون آبگوشت پیدا بود. معلوم نبود تا حالا چند تا کبک شکار کرده اند؛ اما میشد حدس زد حداقل سه کبک در داخل آبگوشت در حال پختن بودند.
داخل چادر شدیم. سه نفر دور یک پیکنیک رنگ و رو رفتهای نشسته و از موفقیت شکارشان سرمست در حال خنده و شادی بودند. شکارچیان وقتی من و کاکه حهمه را دیدند، با تمسخر به ما نگاه میکردند. یکی پیر بود و سبیل کثیف و نامرتبش حالم را بهم میزد. یکی عین ژیار قوی و پر زور بود. آنقدر سیگار پشت سر هم میکشید که دود سیگارش از آتش اجاقشان بیشتر بود. قیافهاش بسیار مرموز بود. آخری یک آدم چاق و زشت و بددهن بود که یک ریز میخندید. بومی منطقه نبودند؛ آنها فقط با راهنمایی کسانی مثل ژیار میتوانستند در آن کوهستان به شکار بپردازند. ترس در وجود من رخنه دوانده بود؛ اما سعی کردم ترس خود را مخفی کنم و با صدای لرزان و با نهایت احترام گفتم:
- شما امروز کبک مادر و جوجه هایش را شکار کردید؟
- اووو... این بچه سوسول کیه؟
- هه هه... کدام کبک! کدام جوجه! مگر تو مأمور محیط زیستی؟! از اینجا گم شو، برو!
- شکار قوانین و اصولی دارد. شکار کردن کبک مادر جوجهدار از رسم جوانمردی به دور است.
- اگه نری بیرون. با اردنگی پرتت میکنیم.
- اوی مواظب باشید. من کاکه حهمه هستم. اینجا روستای من است. یک ندا بدم، همه مردم روستا میریزند اینجا. مواظب حرف زدنت باش.
بگو مگو با شکارچیان فایدهای نداشت و آنها زیر بار نرفتند. من با خشم بیرون آمدم و دوباره سراغ ژیار رفتم و او را به گوشهای کشاندم.
- ژیار؛ میدانم که تو آن شب کولبران را لو دادی. ازت مدرک دارم. میدانی اگر کولبران از موضوع آگاه شوند، دیگر روی خوش زندگی را نمیبینی. به نفعت است که کبک ها را از دست این وحشیها آزاد کنی تا من هم ساکت بمانم.
- هه هه...هیچ مدرکی نداری. الکی میگی!
- پس این فیلم را ببین. تو با اون مأمور چه کاری داشتی، درست در شبی در کمین افتادیم و بارهایمان ضبط شد. حالا یا کمک کن یا به قول خودت پتهات را روی آب میریزم.
او که دید چاره ندارد با شکارچیها حرف زد و راضیشان کرد. شکارچیها نگاهی تحقیرآمیز به من کردند:
- بسیار خوب، اگر اینقدر برایت مهم هستند؛ پس پول خوب بده، همه آنها را به تو میفروشیم.
با وجود نیاز مالی ، من و کاکه حهمه پول لازم را جمع و توانستیم کبک مادر و جوجههایش را بخریم. با اون شکارچی که قیافه اش مرموز بود به داخل چادر دیگرشان رفتیم. چادر پر از تله و وسایل شکار بود. قفسهای چوبی، دامهای پرندگان و تلههای مرگبار شکار حیوانات بزرگ همه جای چادر پخش بودند و در گوشهای کبک مادر و جوجههایش در قفس وحشت زده به هم چسبیده بودند. خوشبختانه همهشان سالم بودند. هنگام تحویل گرفتن کبکها، یقین داشتم که کبک مادر مرا میشناسد؛ چون با دیدنم از جا پرید و محکم بالهایش را دور جوجههایش جمع کرد. من لبخندی زدم و از طرفی نگرانیاش را میفهمیدم. در ذهنم فکرها رژه میرفتند:« آیا کبک میداند که من برای نجاتش آمدهام یا فکر میکند من نیز همدست شکارچیان هستم؟!»
در آن هنگام، شکارچی مرموز آهسته در گوش من گفت:« تلاشت بیهوده است. فردا روز یا به دست ما یا به دست دیگران دوباره اسیر خواهند شد.» سخن آن شکارچی عمق تراژدی بود که من از روبرو شدن با آن گریزان بودم. دوباره تردید در درونم شعله کشید و پرسشهای تکراری همچون مگسهای سمج ذهنم را نشانه گرفتند: آیا بهراستی کارم بیهوده است؟!
تصمیم گرفتم کبک را در حضور جمع رها کنم؛ شاید سرمشقی شود و وجدانی را بیدار کند! همراه کاکه حهمه و تعدادی از کولبران، کبکها را در منطقهای دورافتاده رها کردیم. کبک مادر و جوجهها با خوشحالی به سوی صخرهها دویدند. دیدن صحنهی خوشحالی آنها، همچون نسیمی خنک بر چهرهام هوای تازهای دمید. بهراستی طبیعت اورامان گنجی بزرگ است که ارزشش مادی و پولی نیست!
کاکه حهمه و دیگر کولبران ساکت بودند! نمیدانم که آیا در عمق وجود خود خوشحال بودند یا نه؛ اما میدیدم که عرق سردی بر پیشانیشان، آرام جا خوش کرده بود: از جنس همان عرق شرمی که هر وقت آرامش کوهستان برهم می زدیم، بر پیشانیام جاری میگشت. رو به همراهانم کردم و گفتم:« بس است دیگر. یادم رفته بود که برای کولبری و امرار معاش اینجاییم، نه رهاسازی کبک. باید دوباره به چرخه تکراری تلاش برای بقا برگردیم. برویم تا دیر نشده.»
روز بعد با تعدادی از مردم روستا، فعالان محیط زیستی بومی و تعدادی از کولبران، به سراغ شکارچیها رفتیم؛ اما از آنجا رفته بودند و نتوانستیم ردی از آنها بگیریم.
پس از آن روز کبک مادر را هرگز ندیدم؛ اما یک روز که صدای بلند کبکی را شنیدم، نمیدانم چه شد، حس کردم آواز یکی از جوجههای کبک مادر بود. فکرم دوباره پیش کبک مادر رفت. راستی؛ زنده است؟ چند تا از جوجه هایش بزرگ شدهاند؟
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
