داستانی از محمد شریف شریفی
تاریخ ارسال : 27 شهریور 05
بخش : داستان
یک روز کاملاً معمولی
نوشته: محمد شریف شریفی
با عجله در سالن دبیرستان راه می رفت. کلی کار عقب افتاده داشت و باید به همه آنها میرسید. وارد دفتر شد. کیف چرمی کهنهی پر از برگههای امتحانیاش را رو میز گذاشت و شروع به تصحیح برگهها کرد.
- سلام آقای احمدی.
- سلام عزیزم
- آقا برگهها را بررسی نمودید؟ من چند شدم؟!
- نه هنوز وقت نکردم. هفته بعد جواب ها آماده است. اگر اینجا وقت من را بگیرد، به موقع جوابها آماده نیمشه.
معاون مدرسه آقای ضیایی با اخم وارد شد و شروع به داد زدن کرد:
- بیرون! اینجا چکار میکنید؟
معاون که از هیبت و قدرتش خوشش آمده بود با خنده رو به آقای احمدی کرد و با کف دست محکم به شانهاش زد:
- حال میکنی معاونو. مدرسه رو انگشان من میچرخه. احمدی میشنوی چی میگم؟ چرا اینقدر گرفتهای؟ صبحونه خوردی؟
- بیمزه! دردم گرفت. امروز اصلاً حوصله خودم را هم ندارم، چه برسه به اصول معاونی تو.
- ای بابا احمدی جان! خودت را کشتی. دیگر جونی برای راه رفتن و حلقی برای گفتن نداری؛ بخاطر چند قرون 24 ساعت اضافه کار گرفتی، خوب نتیجهاش همین میشه!
- نمی دانم چرا امروز همه به من گیر دادند. آقای ضیایی به خدا حوصله ندارم. ولم کن. صاحبخونم اجاره را 5 تومان گرون کرده. میگه بهت لطف کردم. ضیایی جان، نمیدانم چهکار کنم؟
- منم مثل توام. فقط به روی خودم نمیآورم. با غصه خوردن کاری پیش نمیره. من میخواهم وام بگیرم و یه مغازه کوچک گیاهدرمانی بازکنم. تو معلم خیلی خوبی هستی. نویسنده قابلی هستی. اینقدر ناراحت نباش. انشا ا... درست میشه. یه شغل دروست و حسابی برای خودت دست و پا کن.
- آره، من هم در گیاهدرمانی کمی سررشته دارم؛ ولی پول زیادی میخواهد، مغازه ظروف یکبارمصرف بهتر از گیاهدرمانیه
وقتی آقای ضیایی از دفتر خارج شد. آقای احمدی دوباره به تصحیح برگه ها پرداخت که موبایلش زنگ خورد. صاحبخونه بود. نمیخواست جواب دهد؛ اما مجبور بود.
- سلام آقای محمودی، خوبید؟ بچهها خوبند؟چه خبرها؟
- این حرفها را ولش کن آقای احمدی، من خیلی از دستت ناراحتم. درست و روشن جواب بده. برای تمدید اجارهخونه چهکار میکنی؟ امسال هم مینشینید یا با مستأجر جدید قرارداد ببندم. چرا تکلیف ما رو روشن نمیکنی؟
- چشم آقای محمودی! قراره تو حکم جدید کمی حقوقم اضافه بشه؛ تا چند روز دیگر حتماً بهتون خبر میدم. ممنونم یه چند روز دیگر هم صبر کنید.
- فقط تا جمعه صبر میکنم. خداحافظ.
آقای احمدی اخمی کرد و گوشی را روی میز گذاشت و دستهایش را پشت گردنش حلقه زد و به صندلی تکیه داد. چند ورق از داستان جدیدش لای برگههای امتحانی بود، ذوقی برای نوشتن نداشت؛ ولی تنها راه آرام شدن را در نوشتن میدید. خودکار را روی ورقه چرخاند و ادامه داستان را شروع به نگاشتن کرد:« ای بیابان تحقیر، آیا روزی تو به پایان میرسی..... » در افکار خود غوطهور بود که رشیدی معلم همکارش که اتفاقاً با هم استخدام شده بودند، وارد دفتر شد و کنار احمدی نشست.
- سلام محمد، رتبهبندی من جوابش نیومده. تو چی اومده؟
- رشیدی جان، به نظرت چه فرقی میکنه؟ رتبه دو با سه همش هفتصد هزار تا یک میلیون حقوق را بالا میبره! با این گرونی هیچ جای امیدی نیست.
- آره والا! ما دیر استخدام شدیم . وگرنه تا چند سال قبل معلم تو این کشور آقایی میکرد.
- آره والا ! ببین ما بعد از کلی بیکاری و دربه دری در سن چهل سالگی استخدام شدیم؛ اما شرایطمون با قبل استخدامی فرقی نکرده است. ولش کن، بیا بریم یه قدمی بزنیم و کمی دردل کنیم.
- رشیدی! دنبال یک کار پاره وقت هستم. به چند جا برای کار زنگ زدم؛ ولی خبری نبود یا حقوق ناچیزی بود. فقط آدمو میچزونند و استثمار میکنند. کار سراغ نداری؟
- خودم هم دنبال کارم. اصلاً، مگه تو نویسنده نیستی؟! خوب چرا سعی نمی کنی از راه نوشتن پول دربیاری؟!
- وضع چاپ و نوشتن خیلی بده، چیزی ازش سبز نمیشه.
- من کارهای اینترنتی آنلاین انجام میدهم. اگه خواستی تو هم امتحان کن، بد هم نیست. راستی یادم رفت؛ فروشگاه سر سهراهی محله بهاران شاگرد میخواهد. صاحبش صمدی خودمونه. من رفتم سراغش. گفت:« به معلم کار نمیدهم.»
- فروشگاه آقای صمدی را میگی! چرا چیزی به من نگفت؟ من که همیشه آنجا خرید میکنم. بعدازظهر باید بروم خبری بگیرم.
در حال قدم زدن بودند که تلفن زنگ خورد، خانمش پشت خط بود: « محمد جان! پول دم دستت است؟ ظهر مهمون داریم. کمی میوه بگیر.»
- وای رشیدی جان، تو را به خدا شانس ما رو باش، الان چه وقت مهمون بود؟ من حوصله خودم هم را ندارم. چی میتونم بگیرم؟ بعد از پرداخت اجاره خونه، بدهی فروشگاه و قسط وامهایش، فقط دو میلیون در حسابم پول مانده و تازه 3 روز از ماه گذشته است.
- مهمون دیگه حبیب خدا نیست. باید بگی بلای آسمانی. من که رفتم. تو هم به مهمانیت برس. خداحافظ
در راه کمی میوه خرید و با بیحوصلهگی به سمت خونه راه افتد. میدانست یک بازجویی خانوادگی در انتظارش است نه یک مهمانی ساده. اصلاً نفهمید کی به خانه رسیده است. زنگ زد؛ صدای جیغ با هیجان دخترش را شنید:« بابا جونم اومد.»
- سلام بابا جونم ! میوه گرفتی؟! مهمون داریم.
- آره عزیزم.
- آخ جون! میوه. چی گرفتی بابا؟
شفتالو و سیب عزیزم. شاهین کجاست؟
«شاهین با آلان دارد بازی می کند.» سریع از بغل پدرش پایین پرید و دوباره با هیجان شروع به فریاد زدن کرد: «بابام اومد.» آقای احمدی وقتی وارد شد. خانه پر از مهمان بود. با همه احوال پرسی کرد و رفت آشپزخانه و یواشکی به خانمش اشاره کرد: « برنج از کی گرفتی؟» خانمش با ناراحتی ملاقه را داخل قابلمه خورشت چرخاند:« خواهرم پلو را آماده کرده بود. من فقط خورشت بار گذاشتم. خیلی ضایع شدم. میدونست برنجمان تمام شده، خودش آماده کرد. تازه دوغ و سبزی هم آوردند. »
آقای احمدی به اتاق رفت تا لباس عوض کند. صدای باجناقش بین مهمونها بیشتر از همه به گوش میرسید: «ترامپ حتماً امشب دستور حمله میدهد. دوباره یک کشتی را تو تنگه هرمز زدند» برادر خانمش قهقهای زد: «مطمئن باش نمیزنه! فیلم بازی میکنه، تهدیداتش الکیه!». همهمه مهمانها روی اعصابش رژه میرفت. آن لحظه شاهین پسرش وارد اتاق شد و بیحوصله باباش را بغل کرد.
- شاهین جان! چرا گرفتهای؟ تو که خیلی منتظر بودی آلان بیاید و بازی کنید.
- بابا، آلان یک پلیاستیش جدید گرفته. خیلی باحاله. اگر پول داشتیم. حتماً یکی از اینها میگرفتم. گوشی موبایل مامان را کی تعمیر میکنی؟ همه گوشی دارند بجز من؟آلان هم تبلت داره؛ هم گوشی، هم پلیاستیشن جدید گرفته.
- چشم، پسرم باور کن یه خورده دست و بالم باز بشه، حتماً درستش میکنم.
یقه پیرهنش را مرتب کرد و در آینه نگاهی به خودش کرد:
- شاهین ، بابا! ببین، به نظرم موهایم سفیدتر شده. نظر تو چیه؟
- بابا، من چی میگم، تو چی میگی؟
اشک در چشمان آقای احمدی حلقه زد. سریع رویش را برگرداند و با خود کلنجار رفت:« قوی باش مرد. نباید پسرت تو را گریان ببیند. تو مثلاً ستون خونهای.» نمیخواست از اتاق بیرون بیاد: «الان دوباره مرا سینجیم میکنند که برای تمدید خونه چه کردید؟ آخه یکی نیست بگه به شما چه؟ اگه خونه سراغ دارید، خوب بگید و اگر نه، چرا اینقدر نمک به زخم میزنید.» صدای باجناقش میاومد.« برای خونه چهکار کردید؟ تمدید میکنید؟خونه گیر نمیآید. هر طور شده باید تمدید کنید.» گوشی آلارم پیام داد:« محمد! کجایی؟ چرا از اتاق بیرون نمیآیی. زشته.» بیرون آمد و کنار مهمانها نشست. بحث ملک و زمین داغ بود. بعد بحث ماشین پیش کشیده شد و بعد بحث اوضاع کشور و جنگ با آمریکا. بعد از رفتن مهمانها خانمش با ناراحتی ظرف ها را جمع میکرد:
- خانمم! خسته نباشی، خوب سر و ته مهمونی را جمع کردی. احسنت!
- محمد، امروز هم به خیر گذشت. ولی فردا چهکار کنیم؟ باز هم آش و همین کاسه. اینصور نمیشه. باید یه کار درست و حسابی پیدا کنی؟ من هم سعی میکنم بیشتر شاگرد خصوصی بگیرم.
-آره درست میگی، فروشگاه سر چهارراه نیرو میخواهد؛ خبری میگیرم و برمیگردم. راستی به صابخونه گفتم تمدید میکنیم . هر طور شده باید پول جور کنیم، خونه گیر نمیآید.
دست در جیبش کرد. جیبش پاره بود. از پارسال هنوز یک شلوار نو نگرفته بود. با خودش یکی دوتا کرد:« هنوز میشه پوشیدش! اگر پول دستم اومد این را هم به لیست بلند بالای خرید اضافه میکنم.» تلفن زنگ خورد. برادرخانمش سعید بود.
- آقا محمد سلام، امروز دیدم خیلی ناراحتی. نگران نباش من هم برات پرس و جو میکنم. اگر هم تمدید کردی، تو پرداخت اجاره خونه کمکت میکنم.
- نه سعید جان ممنونم. حل میشه انشا ا... من همیشه به آینده امید دارم.
تلفن را قطع کرد و به سمت فروشگاه برادران صمدی که یکی از آنها همکارش در مدرسه بود رفت.
- سلام آقای صمدی.
- سلام احمدی جان، چه خبرها؟! چه چیزی لازم داشتی؟
- هنوز برای فروشگاه شاگرد میخواهید؟
- آره! دنبال یه آدم درست و حسابی و دست و چشم پاک میگردیم. کسی را سراغ داری؟ده میلیون ماهیانه بهش میدیم و تازه خودش میتونه شیفت کاریش را انتخاب کنه. احمدی جان! کجایی؟ تو فکری؟!
- آره میشناسم. خودم هستم. کار را به خودم بده.
- نمیشه، احمدی جان! تو معلم خوشنامی هستی، شاگردات ببیند، چه فکری میکنند؟ همکارها چی میگن؟بهتره بروی اسنپ کارکنی.
- آره میدانم. با خودم کلی کلنجار رفتم؛ اما گور بابای همه، تصمیم خود را گرفتهام. من به پول نیاز دارم. تو قسط و اجاره خونه موندم. مجبورم کارکنم!
- پس بزار فکر کنم. اگر دیدم به صلاح باشد، مطمئن باش بهت خبر میدهم. تو آدم قابل اعتمادی هستی، در ضمن میدانم پشت آن قیافه مظلوم یک مرد قوی ایستاده و میتونه برای ما مفید باشه. من تو را خوب میشناسم.
- راستی آقای صمدی؛ برنج پاکستان چی داریم؟
- برنج دانه بلند، ناقابل سه میلیون و دویست هزار. دانه ریز هم داریم دو میلیون و هفتصد و پنجاه هزار.
- برنج سه میلیون و دویست! دیگه برنج هم نمیشه خورد. آخه این چه زندگیه که ما داریم.
- زندگی همینه احمدی جان! انشا ا... میآیی فروشگاه، می بینی ایجا هم خبری نیست. ما هم کلاً تو ضرر هستیم.
- آقای صمدی، کار رو به کسی قول نده، من نیاز دارم.
- مشکل برادرمه. اون اصل کاریه و میگه کسی که تحصیل کرده است، زبر و زرنگ نیست. با معلم جماعت هم کلاً مخالفه؛ ولی سعی خودم را میکنم تا راضی بشه. نگران نباش.
از فروشگاه بیرون آمد. بنگاه پایین فروشگاه همهمهای به پا بود. بنگاه مال دوست دوران دبیرستانش جمال بود. فقط ماشینهای مدل بالا معامله میکرد. آقای احمدی نگاهی به بنگاه کرد و به فکر فرو رفت:« ای جمال بلا، از همان دوران دبیرستان فقط حرفت ماشین بود. مجموع نمرات کل دروش به 10 نمی رسید؛ ولی حالا وضعش را ببین. راستی! چقدر مدیر مدرسه تنبیهاش میکرد که باید منو به عنوان الگوی خودش انتخاب کنه؛ اگر جمال به حرف مدیر گوش میداد، الان در اجاره خونه اش مونده بود.» در فکر عمیق بود که صدای جمال افکارش را پاره کرد:
- محمد، محمد! بیا یه چای با ما بخور. چکارها میکنی؟ امسال مدرسه است یا نه؟
- چطوری جمال جان! نه، ممنون، کلی کار دارم.
جمال بادی به غبغب انداخت:« کار کجا بود؟ مدرسه که همهش تعطیله؟ دنیا به کام شماست. بیکارتر از معلم هم مگه تو این مملکت پیدا میشه؟!»
- به کام ما! حقوق ما که به اول برج نرسیده، تموم می شه؟ فقط تو مونده بودی ما را مسخره کنی. »
جمال سری پایین انداخت و لحظه ای مکث کرد. او انگار برای لحظه شادی افراد دور و برش دل دوست قدیمیش را رنجانده بود، دوان دوان خودش را به احمدی رساند و دهانش را به گوشش نزدیک کرد:« ناراحت شدی؟ تو دوست خوب منی. معذرت میخواهم.»
- نه مشکلی نیست. دنبال کار هستم.
- کار؟! خیلی دلم میخواست پیش من کار میکردی؛ ولی بنگاه فوت و فن خودش را دارد. پر از دوز و کلک است.
- جمال، من حتماً باید یک شغل دوم باید دست و پا کنم. فروشگاه برادران صمدی نیرو میخواد. باهاشون حرف بزن تا بروم آنجا کار کنم.
- رو چشم محمد جان! اگر هم دست و بالت تنگ بود به خودم بگو. من کمی پول دم دست دارم؛ مال خودت و هر وقت داشتی پس بده.
- جمال؟! تو از این حرفهای خوب هم بلدی بزنی؟
- من! درسته تو بنگاه یک گرگ درنده هستم؛ ولی بیرون میدانی که برای دوستانم سنگ تمام میزارم. در مورد من چه فکری کردهای؟
دوباره آلارم گوشی آمد. کمی ترسید. اگر دوباره پیام هزینه باشه، چکار کند؟ با ترس نگاه کرد. پیام بانک ملی بود: 000،000،10+ . خوشحال شد. این پول از کجا آمد؟ انگار الان ثروتمندترین مرد روی زمین بود. با خوشحالی به خانه زنگ زد:
- سلام شیرین خانم، چیزی لازم داریم، بگیرم؟
- وا! پول از کجا آوردی؟ چیزی واریز شده؟
- آره، پول چند جلسه مراقب امتحان نهایی اومده. قبضها رو باهاش پرداخت میکنم. یه چیزی هم میگیرم و میآیم.
- من هم امروز پول یکی از کلاس خصوصیهامو دادند. عصر بچه ها را ببریم بیرون یه هوایی بخورند!
- چرخ ماشین مشکل داره، میترسم برنامه را به هم بزند؛ ولی چشم. بعدازظهر بیریم بیرون.
آقای احمدی هم با خوشحالی به سمت فروشگاه برگشت و چهارتا بستنی گرفت. یه مقدار گوجه و خیار خرید و راهی خونه شد. وقتی برگشت، دید شاهین گریه میکند.
- چه شده؟ شاهین جان چرا پاتو گرفتی؟ درد میکنه؟ نازنین بابا، تو بگو چه شده؟
- بابا. فوتبال بازی میکردیم. تکل زد. پاش زیر بدنش جا موند.
- محمد، ببریمش بیمارستان. پسر عزیزم، گریه نکن. انشا ا... نشکسته، فقط رگ به رگ شده.
- خانم جان تو پول داری! من فقط همین یک میلیون را سراغ داشتم که نصفش را هم خرج کردم. خدایا! چشم نداشتی یک میلیون تومان واریز را ببینی؟ حتماً باید تو راه دکتر خرجش کنم. حداقل واریزی را دو میلیون میزدی که اگر کار به گچ گرفتن برسه، قرض نکنم.
- وا محمد! این حرفها چیه؟ کفر نگو.خدا بزرگه. روزهای خوب هم میرسه.
- خدا برای جمال بنگاه دار بزرگه. فکر نکنم خدا با معلم جماعت کاری داشته باشه. برو ماشینو را روشن کن. شاهین را من میارم.
- باز حرف الکی زدی؟ باز تا یه مشکل کوچولو پیش آمد، خودت را باختی!
شاهین با چشمان گریان، نشیخندی دردناک زد:« بابا، تو خیلی بدشناسی. مطمئنم اگر تو بنگاه دار بودی. الان همه بنگاه دارها فقیر و بیچاره و معلمها همه وضع خوبی داشتند. »
بیمارستان خیلی شلوغ بود. دو ساعتی می شد که در نوبت رادیولوژی بودند. بعد از گرفتن عکس سریع به مطب دکتر برگشتند.
- آقای دکتر! این هم عکس رادیولوژی، پای پسرم چطوره؟
- خوشبختانه چیز خاصی نیست. فقط یک مو ترک در قوزکش دیده میشه. محض احتیاط یه دو هفته باید در گچ باشه تا جوش بخوره.
از بیمارستان که بیرون آمدند، شاهین در بغل باباش گریه میکرد.
- شاهین جان چه شده؟ پات درد میکنه؟
- نه بابا! میدونم کلی خرج بیمارستان شد. قرار بود بیریم بیرون. معذرت میخواهم. اگر فوتبال بازی نمیکردم، اینطوری نمیشد.
- بابا جون، منم معذرت میخوام. من به شاهین گفتم بیا فوتبال بازی کنیم.
- شماها چی میگید؟ اینها تقدیره. پیش میآید. تقصیر شما نیست. خودتان را ناراحت نکنید.
- قربون بچههام برم که اینقدر بزرگ شدند، الان هم میریم بیرون گردش. محمد، من سه تومان از خواهرم قرض گرفتم. فکر کنم ته کارت یه چیزی مونده. من چای آماده میکنم. تو هم یه کم بیسکویت و تخمه بگیر. آقای احمدی حس کرد که فارغ از همه مشکلات برای چند لحظه صدای خنده و نشاط در خانوادهاش جریان داشت. همه را خوشحال میدید. جاده خلوت بود و صدای موسیقی آرامی در ماشین پخش بود:« پرپرواز من و ازم نگیر...»
- بابا! منظورت از پر پرواز چیه که تو بیشتر شعرها است؟
لبخند تلخی زد:« منظور زندگی زیباست. منظور احساس خوشبختی است. پر پرواز من شماها هستی .»
- بابا! یعنی پر پرواز جمال بنگاه دار پول است؟!
- نه پسرم! منظور جمال نیست. درسته که بی پولی بدبختی است، ولی همه چیز نیست.
احمدی در فکر رفت:« پسرم عزیزتر از جانم! دلم میخواست بهت بگم که پر پرواز من خیلی رؤیایی بود؛ اما حال پر پروازم را چیدهاند. خیلی حرفها ته دلم مانده؛ ولی نمیشه گفت. من در تمام عمر شعر و داستان برایم مهم بود و زندگی را همیشه زیبا میدیدم. شاید روزی که بزرگتر شدی، با تو در مورد آرزوها و رؤیاهایم حرف بزنم؛ اما میدانم در این سن همه چیز را از زاویه خودت میبینی و درکش برات نامفهومه.» صدای بوق ماشینی حواسش را به فرمان ماشین برگرداند.« اوی، چکار میکنی؟ این چه طرز رانندگیه؟». خانمش که انگار متوجه حال آقای احمدی بود، برگشت و دستی به سر پسرش کشید:
- پسرم. بابات یه نویسنده و تحصیل کرده است؛ ولی جمال چیزی از اینها نمیفهمد. فقط پول جمع میکند. انشا ا... اوضاع درست میشه. این را هم بدان که من امیدوارم تو را دکتر و معلم ببینم نه بنگاه دار.
- ممنون شیرین خانوم. مرسی که همیشه پشت من هستی! خیلی دوستت دارم.
نازنین که آرام با گوشی باباش بازی میکرد، یهو جیغ زد:« بابا پیام اومد.»
- نازنین، چرا داد می زنی، نمیشه آروم بگی. مثلاً من مصدوم هستم و احتیاج به آرامش دارم.
- انشا ا... خیره! بده ببینم پیام واریزه، نکنه هنوز پولی از امتحانات مونده که به حساب نریختند.
- نه، پیامک قبض گازه، دیروز مأمورگاز اومد.
- بابا فکر کنم پیام آلان باشه که بخواد من برم خونه شون. هنوز نمی دونه پام شکسته.
نازنین با صدای کودکانه دوباره جیغ زد: « ای بابا! ساکت. هیچ کدوم نیست. من خودم سواد دارم. پیام ایرانسله. ایرانسلی عزیز، بسته های جدید اینترنت در بازار داغ تابستانه...»
- هه هه هه قربون دخترم برم که با سواد شده.
- ها ها ها . نازنین بابا، یکباره دیگر بخون.
- چرا می خندید؟ مگه من چه چوری خوندم؟
- ها ها ها .... نازنین لوس . شبیه عروسک کوکیها میخونی. خوب شود من پسرم و اینقدر لوس نیستم.
در حال حرکت بودند که صدای تق تقی از چرخ ماشین بلند شد. آقای احمدی دوباره لبخند تلخی زد:
- خوب. به سلامتی بحث گردش هم کنسل شد. باید برم مکانیکی. امیدوارم وقت کنه و یه نگاهی بهش بیندازه.
-محمد، خیلی خرج داره؟
- خرج! اگر فقط بلبرینگش شکسته باشه، نه زیاد و زود هم درست می شه، اگر مشکل جای دیگه باشه، نمیدونم.
- بابا! چرا زودتر درستش نکردی؟
- خواستم پول دستم بیاد. منتظر واریز اضافه کارها بودم.
در مکانیکی آقای احمدی کلی خواهش کرد، اما دانا مکانیک سری تکان داد: « وقت ندارم. سه ماشین تو نوبت هستند. دو تا از شاگردانم هم نیستند. فردا اول وقت بیارش.»
- اوستا دانا، اگه خودم چرخو بازکنم چی! خودم هم چرخو میبرم زود کار تراش کاریش انجام بشه. دیگه چی میگی؟
- اگه بتونی خیلی خوبه! ولی اگر ماشین از روی جک لیز بخوره، هم جک خراب می شه هم ماشینت داغون می شه. برو فردا بیا
- نمی تونم صبر کنم. الان بیبن چه کار میکنم.
به سرعت جک را زیر ماشین جا داد و چرخ را باز کرد. سر پلوس و سیبک فرمان را باز کرد.
- اوستا، ببین درست انجام دادم.
- آفرین، معلمی را بیخیال. بیا اینجا کار کن.
- بابا، تو همچین کارهایی بلدی؟
- پسرم پس چی فکر کردی؟ من فقط به قول تو بدشناس بودم؛ وگرنه من همه فن حریفم.
تعمیر چرخ زودتر از حد انتظار تمام شد و هنوز آفتاب غروب نکرده بود؛ بنابراین ادامه گردش ممکن بود و آقای احمدی نفس راحتی کشید.
- یه خبر خوب، انشا ا... گوشی مامانتو درست میکنیم.
- وا محمد جان! پول از کجا آوردی؟
- هیچی، قراره هفته بعد برم سر کار فروشگاه صمدی اینها.
- من هم بهعنوان مادر و همسر این خونه، بدانید که همیشه پشتتان هستم و تا حد توان من هم برای زندگی بهتر تلاش میکنم. ببینم خیلی شاعرانه گفتم ؟ سخنرانی سنگینی بود؟!
- آره واسه خودت یه پا سیاست مدار هستی. اگه برای انتخابات مجلس کاندید بشی، حتماً رای میاری!
- بابا مامان، ما شما را خیلی دوست دارم. قول میدهیم بچه های خوبی باشیم. بابا تو هم باید قول بدی برامون پلی استیشن بگیری.
- ممنون شاهین جان. شما امید آینده ما هستید. باشه، انشا ا... پلی استیشن هم میگیرم.
- شماها چی میگید؟ پس من چی. بابا، یعنی بری فروشگاه، هر روز برام بستنی میخری؟
- ای دختر شیطون. دندونات خراب می شه اگر هر روز بستنی بخوری.
احمدی وقتی صدای خنده دخترشو شنید. نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و خندید. شیرین خانمش و شاهین پسرش هم خندیدند. آقای احمدی خوشحال بود؛ اما میدانست این خوشی گذراست. در فکر بود که شاهین افکارش را پاره کرد.
- بابا امروز چه روز پر ماجرایی بود.
- نه پسرم! اتفاقاً برای من معلم، امروز یک روز کاملاً معمولی بود. مشکلات امروز برای من معلم در حد نرمال بود. یک روز کاملاً معمولی...
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
