داستانی از شهاب عموئیان
تاریخ ارسال : 8 آبان 05
بخش : داستان
" میز شام "
نگاهم به میز شام بود. بشقابها نه با نظم یک مهمانی رسمی اما با یک بینظمی آشنایی کنار هم چیده شده بودند. به جز آرش که لقمه های آخر غذایش را میخورد، همه از میز فاصله ای گرفته بودیم. حواس هیچکس به صدای موسیقی که روی تکرار بود و بسیار آهسته پخش میشد نبود.
مژگان با حرارت داشت از جدایی همکارش در اداره میگفت. پریناز بیچاره همانطور که لیوان نیمه خالیِ جلوی دستش را میچرخاند هر چند دقیقه یک " واقعاً " میگفت که نشان دهد به حرفهای مژگان گوش میدهد. من نگاهم به صفحهی خاموش گوشیام بود که روی میز، کنار پیک نوشیدنی بود. پریناز متوجه شده بود حواسم نیست، برای آن که مرا به هوش بیاورد رو به من گفت: "کیان میشنوی مژگان چی میگه؟!"
من فقط سرم را بیاراده به نشانهی تایید تکان دادم.
آرش بدون آن که از من بپرسد پیکم را پر کرد. با آن که اصلاً میل نداشتم اعتراضی نکردم .
پریناز با یک احترام خاصی پرسید: "مژگان، واقعاً دختره به خاطر مهاجرت حاضر شده زندگیش رو ول کنه؟"
مژگان با یک پیچ و تابی که به لبهایش میداد گفت: "پری به جون خودم، همهمون شاخ درآوردیم تو شرکت، دختره هیچی تو زندگیش ....."
آرش همان طور که لقمه در دهانش بود نگذاشت مژگان حرفش را تمام کند و رو به پریناز گفت: "خیلی رو حرفای این حساب نکن، داستان چیز دیگهایه!"
سکوت شد. از آن سکوتهایی که حرف بعدی را سنگینتر میکنند.
چشمم به مژگان افتاد. ته جرعهی مانده از نوشیدنی پیکش را که حتی ارزش بالا آوردن دستش را هم نداشت، سریع قورت داد و رو به آرش گفت: "منظورت چی بود از این حرف!؟"
به رد قرمز مانده در لبهی پیک مژگان خیره شده بودم ، که بعد از نوشیدنش پررنگتر هم به نظرم آمد.
آرش که به عمد مژگان را نگاه نمیکرد با اکراه گفت: "کلی گفتم، این حرفای خالهزنکی شماهاست، باس پای حرف شوهر یارو هم نشست!"
هیچ چیز بدتر از این کلی نیست، همیشه اختلافها از کلی شروع میشود.
مژگان که صدایش بالاتر رفته بود به آرش گفت: "آهان، یعنی زنه مقصرِ تمام و کماله، هر چی شوهرِ بیمسئولیتش بگه اون درسته!؟"
آرش سریع گفت: " کی داره از مسئولیت حرف میزنه! واقعاً که!"
و سریع لاجرعه پیکش را تا ته خورد. اخمی در چهرهاش نشست اما چیزی بعدش نخورد، انگار دوست داشت تلخی را در دهانش نگه دارد.
مژگان گفت: "آرش دردت چیه از دیروز؟ بگو! حرفتو بزن! از این که جواب مامان جونتو دادم دلخوری؟ یا چی؟!"
پریناز معلوم بود مثل همیشه منتظر است تا در این مواقع من دخالت کنم و با حرفهایم فضا را تغییر بدهم اما نمیدانم چرا فقط تماشاچی شده بودم.
انگار نگاه کردن از حرف زدن برایم زحمت کمتری داشت. یا دلم نمیخواست حداقل آن شب خودم را وارد کنم.
آرش بشقابش را پر از سالاد کرد و بیتوجه به حرف مژگان کاسهی سس را جلوی خودش کشید.
مژگان دوباره تکرار کرد: "آرش با توام! میگم چرا طلبکاری!؟"
آرش گفت: "میدونی چیه مژگان، واسم خندهداره تویی که عرضهی یه کار ساده رو نداری حرف از بیمسئولیتی میزنی!!!"
" این که به مامانت گفتم بچهدار شدن ما به هیچ کس ربطی نداره، بیعرضهگیه؟؟؟"
آرش سر ش را رو به من کرد و گفت: "نه این بیشعوریته، این که میفرستمت صد میلیون طلا بخری یه فاکتور نمیگیری بیعرضهگی و بیمسئولیتیته، بد میگم کیان!؟"
و بعد بدون آن که منتظر عکسالعملی از من باشد ادامه داد: "پول خودش که نیست واسش مهم باشه، چرا احساس مسئولیت کنه!"
مژگان لب پایینش شروع به لرزیدن کرد. با صدایی آهستهتر از قبل گفت: "این بهانته آرش جان، از همون حرف من راجع به بچهدار شدن دلخور شدی، بیخودی مسائل رو قاطی نکن، مواظب حرف زدنت هم باش، نذار دهنم باز بشه. "
آرش مستقیم به مژگان زل زد، معلوم نبود در صورت مژگان دنبال چه میگردد. من میدانستم که باید کاری بکنم ، اما واقعاً زوری نداشتم. جوری خاموش بودم که انگار سهم من از این مهمانی فقط نظارت است.
پریناز قبل از آن که آرش حرفی بزند از صندلیاش بلند شد و گفت: "بچهها بسه تو رو خدا! کیان جان برو دسر رو بیار لطفاً."
جملهاش مثل طناب نجاتی بود که پرت شد و من سریع به آن چنگ زدم. با خودم فکر کردم، بحث همین جا تمام میشود و سریع از جایم بلند شدم و با خنده به آرش گفتم: "داداش پیک آخر رو زیاد زدیا!!، ول کن بابا"
به سمت آشپزخانه رفتم ، در راه شنیدم که آرش گفت: "دهنتو باز کن ببینم چی میخوای بگی!"
صدای یخچال نمیگذاشت که صحبتهای آهستهی پریناز به آنها را بشنوم، اما برایم قابل حدس بود که دارد چه دست و پایی میزند تا این غائله را بخواباند.
او هم فهمیده بود که امشب برخلاف دعواهای همیشگی آنها، جملاتشان طعم تلخی دارد. در چهرهشان نفرت موج میزد و این مرا میترساند.
برگشتم به سمتشان، پری همچنان با آنها صحبت میکرد. کاسهی دسر را به زور مابین ظرفهای روی میز جا کردم و وسط کلام پریناز پریدم و گفتم: "ببخش پری جان، حرفتو قطع کردم، همین یه کاسه بود دیگهه! ؟؟" میخواستم کلا موضوع را به سمت هر چیز دیگری ببرم، جز حرفهای قبلی. پریناز سرش را به نشانه تایید تکان داد و شروع به ریختن دسر برای همه کرد.به مژگان نگاه کردم. حس میکردم چیزی سنگین گلویش را میفشارد. در فکر بود. حتما به این فکر میکرد که اگر حرف نزند خفه میشود. با صدای لرزانی که صدای خودش نبود گفت:"چهار ساله ازدواج کردیم، هنوز شنبهی آقا نیومده که رژیمشو شروع کنه، مثل خرس شده عین خیالشم نیست، عرضهی یه رژیم گرفتنو نداره بعد برای من حرف از مسئولیت میزنه!."
معلوم نبود مخاطب مژگان کیست، انگار برای هوا حرف میزد. آرش که تمام صورتش قرمز شده بود، با پشت دستش عرق پیشانیاش را پاک کردو گفت:" چیه !! قبلاً تپلی تو بودم. بهم میگفتی گامبو خان ، عاشق شکم بالشتیتم، حالا بدت اومده ازم!؟ خجالت میکشی از هیکلم! نکنه ....! "
مژگان که دیگر نمیتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد فقط یک جمله را تکرار میکرد: "خیلی بیشعوری!"
من از جایم بلند شدم و گفتم: "آرش تمومش کن دیگه، خجالت بکشین، با هر دوتونم. مثل این که واقعاً حالتون خوب نیست ."
موبایلم و بستهی سیگارم را از روی میز برداشتم و به سمت آشپزخانه رفتم. مژگان با من آمد تا سیگار بکشد. در تراس را باز کردم و سیگار خودم و مژگان را روشن کردم. هوای تازه که به صورتم خورد کمی حالم جا آمد.
مژگان جوری به سیگار پک میزد که انگار میخواهد آن را ببلعد. منتظر بود حرفی بزنم تا درددلش را شروع کند.
گوشم از حرفهایش پر بود. میدیدم که آرش و پریناز هم دور میز شام با هم حرف میزنند.
مژگان روی صندلی آشپزخانه نشست و پا روی پایش انداخت. نگاهش کردم. پلیور خاکستریای همرنگ هایلایت موهایش پوشیده بود که سینههایش را نمایانتر ساخته بود و دامنش تا روی زانوهایش بالا رفته بود اما معلوم بود بیشتر از سر سهلانگاریست تا حسابگری.
نگاهم از مژگان به پنجرهی ساختمان روبهرویی رفت. دو بچهی ده دوازده ساله صورتشان را به شیشه چسبانده بودند و من را نگاه میکردند.
مژگان که مطمئن بودم طاقت نمیآورد مرا از افکارم جدا کرد.
"دیدی کیان چقدر بیشعوره!"
"شما جفتتون آدمهای ول نکنی هستین، خوشتون میاد به هم میپیچین."
مژگان محکم دود سیگارش را بیرون داد و رو به من گفت: "مادرش پدرمون رو درآورده سر بچه، هی به روم میاره تو از آرش بزرگتری. دیر میشهها!!"
آخرین پکهای سیگار را پشت هم کشیدم و گفتم: "این بحث که واسه شما تازه نیست، از اول هم تو میدونستی مادر آرش چه جوریه! دیگه آدم مژگان جان، باید بهای انتخابشو بد ه."
"کیان این حرف برای شما راحته که کسی کاری به کارتون نداره، من حتی قضیهی شما رو برای مادر آرش مثال زدم."
سیگار را در جاسیگاری خاموش کردم و گفتم: "چیه ی ما رو مثال زدی؟!"
مژگان هم که سیگارش را خاموش کرده بود گفت: "همین که خودتون بچه نمیخواین، اینکه به پریناز گفتی شاید نتونیم از پس مسئولیت تربیت بچه بربیایم و چقدرم این حرفت درسته کیان!"
حرفش مثل پتک روی سرم فرود آمد. یادم نمیآمد همچین حرفی به پری هیچوقت زده باشم.
مژگان ادامه داد: "تازه اونم یه آدمی مثل تو وقتی این حرفو میزنه، وای به حال من و آرش. به خدا کار خوبو یا شما میکنین که توی این جامعه بچه نمیارین یا این همکار ما که ول کرد و رفت."
دوباره سکوت شد، حتی یخچال هم دیگر صدا نمیداد. به مژگان خیره بودم، کلماتش را میشنیدم، اما انگار درکی از آنها نداشتم. او که صدایش را کمی پایینتر هم آورده بود گفت: "بیشعوره دیگه، میگه اینا اسم بیعرضگی و تنبلیشون رو میذارن روشنفکری، ولی خدایی هم این تصمیم فقط از تو و پری برمیاد، اونم با این علاقهای که پریناز به بچه داره."
احساس میکردم جهان برایم متفاوت شده است. دیوارها و سقف آشپزخانه انگار به سمتم در حرکت بودند.
مژگان همچنان داشت حرف میزد.
"کیان ، به خدا بهش میگم آرش یه وقتایی مسئولیت یعنی وایسی، یعنی بفهمی نمیشه. همیشه تصمیما رو میذاره واسه بعد، کلا دو جمله بلده، ببینیم چی میشه، بعداً حلش میکنیم. عه آخه ...."
وسط حرفهایش به سمت سینک رفتم. کلامش قطع شد. شیر آب را باز کردم و صورتم را کامل شستم. خیسی صورتم را با پهنای دستم گرفتم. خواستم حرفی بزنم که صدای نوتیفیکیشن موبایلم آمد.
مژگان یک سیگار دیگر روشن کرده بود. موبایل را برداشتم. دو پیام آمده بود. اولی از بانک که اخطار تاخیر دو ماهه در پرداخت قسط بود و دومی از پریناز. پیام پریناز را باز کردم.برگشتم به سمتشان، پری همچنان با آنها صحبت میکرد. کاسهی دسر را به زور مابین ظرفهای روی میز جا کردم و وسط کلام پریناز پریدم و گفتم: "ببخش پری جان، حرفتو قطع کردم، همین یه کاسه بود دیگه!؟؟"
میخواستم کلاً موضوع را به سمت هر چیز دیگری ببرم جز حرفهای قبلی.
پریناز سرش را به نشانهی تایید تکان داد و شروع به ریختن دسر برای همه کرد.
به مژگان نگاه کردم. حس میکردم چیزی سنگین گلویش را میفشارد. در فکر بود. حتما به این فکر میکرد که اگر حرف نزند خفه میشود. با صدای لرزانی که صدای خودش نبود گفت: "چهار ساله ازدواج کردیم، هنوز شنبهی آقا نیومده که رژیمشو شروع کنه، مثل خرس شده عین خیالش هم نیست، عرضه ی یه رژیم گرفتنو نداره بعد برای من حرف از مسئولیت میزنه! "
معلوم نبود مخاطب مژگان کیست، انگار برای هوا حرف میزد. آرش که تمام صورتش قرمز شده بود، با پشت دستش عرق پیشانیاش را پاک کرد و گفت: "چیه! قبلاً تپلی تو بودم. بهم میگفتی گامبو خان ، عاشق شکم بالشتیت م، حالا بدت اومده ازم!؟ خجالت میکشی از هیکلم! نکنه ....! "
مژگان که دیگر نمیتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد فقط یک جمله را تکرار میکرد: "خیلی بیشعوری!"
من از جایم بلند شدم و گفتم: "آرش تمومش کن دیگه، خجالت بکشین، با هر دوتونم. مثل این که واقعاً حالتون خوب نیست ."
موبایلم و بستهی سیگارم را از روی میز برداشتم و به سمت آشپزخانه رفتم. مژگان با من آمد تا سیگار بکشد. در تراس را باز کردم و سیگار خودم و مژگان را روشن کردم. هوای تازه که به صورتم خورد کمی حالم جا آمد.
مژگان جوری به سیگار پک میزد که انگار میخواهد آن را ببلعد. منتظر بود حرفی بزنم تا درددلش را شروع کند.
گوشم از حرفهایش پر بود. میدیدم که آرش و پریناز هم دور میز شام با هم حرف میزنند.
مژگان روی صندلی آشپزخانه نشست و پا روی پایش انداخت. نگاهش کردم. پلیور خاکستریای همرنگ هایلایت موهایش پوشیده بود که سینههایش را نمایانتر ساخته بود و دامنش تا روی زانوهایش بالا رفته بود اما معلوم بود بیشتر از سر سهلانگاریست تا حسابگری.
نگاهم از مژگان به پنجرهی ساختمان روبهرویی رفت. دو بچهی ده دوازده ساله صورتشان را ب شیشه چسبانده بودند و من را نگاه میکردند.
مژگان که مطمئن بودم طاقت نمیآورد مرا از افکارم جدا کرد.
"دیدی کیان چقدر بیشعوره!"
"شما جفتتون آدمهای ول نکنی هستین، خوشتون میاد به هم میپیچین."
مژگان محکم دود سیگارش را بیرون داد و رو به من گفت: "مادرش پدرمون رو درآورده سر بچه، هی به روم میاره تو از آرش بزرگتری. دیر میشهها!!"
آخرین پکهای سیگار را پشت هم کشیدم و گفتم: "این بحث که واسه شما تازه نیست، از اول هم تو میدونستی مادر آرش چه جوریه! دیگه آدم مژگان جان، باید بهای انتخابشو بد ه."
"کیان این حرف برای شما راحته که کسی کاری به کارتون نداره، من حتی قضیهی شما رو برای مادر آرش مثال زدم."
سیگار را در جاسیگاری خاموش کردم و گفتم: "چیه ی ما رو مثال زدی؟!"
مژگان هم که سیگارش را خاموش کرده بود گفت: "همین که خودتون بچه نمیخواین، اینکه به پریناز گفتی شاید نتونیم از پس مسئولیت تربیت بچه بربیایم و چقدرم این حرفت درسته کیان!"
حرفش مثل پتک روی سرم فرود آمد. یادم نمیآمد همچین حرفی به پری هیچوقت زده باشم.
مژگان ادامه داد: "تازه اونم یه آدمی مثل تو وقتی این حرفو میزنه، وای به حال من و آرش. به خدا کار خوبو یا شما میکنین که توی این جامعه بچه نمیارین یا این همکار ما که ول کرد و رفت."
دوباره سکوت شد، حتی یخچال هم دیگر صدا نمیداد. به مژگان خیره بودم، کلماتش را میشنیدم، اما انگار درکی از آنها نداشتم. او که صدایش را کمی پایینتر هم آورده بود گفت: "بیشعوره دیگه، میگه اینا اسم بیعرضگی و تنبلیشون رو میذارن روشنفکری، ولی خدایی هم این تصمیم فقط از تو و پری برمیاد، اونم با این علاقهای که پریناز به بچه داره."
احساس میکردم جهان برایم متفاوت شده است. دیوارها و سقف آشپزخانه انگار به سمتم در حرکت بودند.
مژگان همچنان داشت حرف میزد.
"کیان ، به خدا بهش میگم آرش یه وقتایی مسئولیت یعنی وایسی، یعنی بفهمی نمیشه. همیشه تصمیما رو میذاره واسه بعد، کلا دو جمله بلده، ببینیم چی میشه، بعداً حلش میکنیم. عه آخه ...."
وسط حرفهایش به سمت سینک رفتم. کلامش قطع شد. شیر آب را باز کردم و صورتم را کامل شستم. خیسی صورتم را با پهنای دستم گرفتم. خواستم حرفی بزنم که صدای نوتیفیکیشن موبایلم آمد.
مژگان یک سیگار دیگر روشن کرده بود. موبایل را برداشتم. دو پیام آمده بود. اولی از بانک که اخطار تاخیر دو ماهه در پرداخت قسط بود و دومی از پریناز. پیام پریناز را باز کردم.
"کیان جانم ساعت قرصته، یادت نره! در ضمن مرسی که پیک آخر رو نخوردی و حواست به حالت هست. بوس بهت!"
سرم را از گوشی بلند کردم تا نگاهش کنم، پریناز هم داشت مرا میپایید، با آن که مشغول حرف جدی با آرش بود، لبخند محوی برایم زد.
نمیدانستم شرمنده پریناز هستم یا عاشق او!؟
مژگان که فهمیده بود دیگر من شنوندهی خوبی برایش نیستم، سیگارش را خاموش کرد و به سمت بچهها برگشت.
در یخچال را باز کردم و قوطی قرص دپاکین و سایر قرصهای سنگین اعصابم را روی میز گذاشتم. یک لیوان آب پر کردم و کنار قرصها قرار دادم.
صدای آرش را بلندتر از بقیه میشنیدم. طرف صحبتش دیگر پری نبود، رو به مژگان حرف میزد.
" من سعی میکنم همه چی رو حل کنم اما من که مسئول همهی اتفاقات نیستم مژگان!"
مژگان که آرامتر از قبل بود گفت: "مسئول نیستی پاسخگو که هستی!"
صداهایشان در گوشم زنگ میزد. دقیقاً مثل زمانهایی که قبل از تشنج گوشم زنگ میزند. میدانستم این بار قرار نیست حالم بد شود . سه ماهی از آخرین تشنجم میگذشت.
قرصها را یکی یکی در دهانم گذاشتم و با آب فراوان قورت دادم.
نمیدانستم تا چند وقت باید به خوردن این همه قرص ادامه دهم.
نمیدانستم اصلاً از کی حالم این طوری شد؟
نمیدانستم آیا بعد از این که حالم خوب شد، احتمال داشتن بچهای سالم را خواهیم داشت یا نه.!
و هزاران سوال دیگر که در سرم میچرخید.
دوست نداشتم پیش آنها بروم. به بهانهی سیگار،کامل در تراس رفتم. یکی از پسر بچههای روبهرویی همچنان داشت نگاهم میکرد.
سیگارم به نصفه رسیده بود که صدای خداحافظی از داخل شنیدم. سیگار را خاموش کردم و به سمت آنها رفتم.
مژگان لباسهایش را هم پوشیده بود و کنار در منتظر آرش بود.
مثل همیشه آرش در گوشم یک ببخشید گفت و مرا بوسید. من به سمت مژگان رفتم و با او دست دادم و با صدایی آهسته و خفه گفتم: "بچهها مواظب خودتون خیلی باشید."
بعد از رفتن آنها وقتی در آپارتمان کامل بسته شد، احساس کردم نمیتوانم با پریناز تنها باشم.
به بهانهی دستشویی به توالت رفتم و چند دقیقهای در آینه خودم را نگاه کردم. حجم بیشتر ریشهایم سفید بود.
صدای جمع کردن ظرفها را از بیرون میشنیدم آبی به صورتم زدم و بیرون آمدم. پریناز چراغها را خاموش کرده بود. فقط چراغ زرد کم رنگ بالای میز شام روشن بود.
دور میز سر جای قبلی خودم نشستم. پریناز که از آشپزخانه برای بردن مابقی ظرفها میآمد مرا که دید مهربانانه لبخند زد.
نگاهش کردم. موهایش را باز کرده بود. وقتی نزدیکم رسید گفتم: "خسته نباشی پری جان. اذیت شدی."
همان طور که ظرف سالاد و لیوانها را توی سینی میچید گفت: "تو خسته شدی عزیزم، حالت که خیلی بد نشد کیان؟"
,و بعد یک دفعه انگار چیزی یادش آمده باشد گفت: "وای کیان!! میدونی آرش بهم چی گفت!؟"
گفتم: "چی گفت بهت؟"
در حالی که یک تکه از کاهوی مانده در بشقابش را میجوید گفت: "مژگان به آرش گفته مهریهام رو باس بدی بهم. وای کیان فک کن!!!"
صدای جویدنش را دوست داشتم پرسیدم: "مگه میخواد طلاق بگیره؟؟؟"
پریناز گفت: "نه! نه! میگه امنیت مالی ندارم. جدا نمیخوام بشم ولی مهریهام رو بده."
نگاهم به پیک دست نخوردهای افتاد که آرش برایم ریخته بود.
پریناز سینی پر شده را به آشپزخانه برد و موقع برگشت به سمت من گفت: "کیان اتفاقی افتاده؟ حالت خوبه؟"،
"آره خوبم، چیزیم نیست."
"چیزیت نیست یا نمیخوای بگی!؟"
پوزخندی زدم و گفتم: "نه مهم نیست یعنی، حالا میگم،الان وقتش نیست، خسته ای، باشه واسه بعد."
"ببین کیان چیزی هست بگو، به تو باشه هیچوقت، وقتِ هیچی نیست، از من ناراحتی؟؟؟؟"
واقعا نمیدانستم جواب این سوالش چیست.
آیا ازش ناراحت بودم!؟؟
با یک اطمینانی گفتم:" نه پری جان، اصلا، میدونی احساس میکنم مسئولیت این مریضی من و این زندگی خیلی افتاده گردن تو. خواست....."
نگذاشت حرفم تمام شود. با یک اخمی که صورتش را جذابتر میکرد گفت:" میدونم دیگه! این حرفت تاثیر حرفهای امشبه، این نگرانیها برات خوب نیست کیان، این چه فکریه میکنی؟"
و صندلی روبهروی من را بیرون کشید و دور میز نشست.
چشمانش خسته بود. با دستش داشت بقیه میز را جمع میکرد که نیمه کاره رها کرد. انگار چیزی در این میز قرار نبود جمع شود،نه امشب و نه هیچ شب دیگری.
با یک بغضی که در صدایش بود گفت:" کیان! من تو و زندگیم رو روست دارم. تو فکر میکنی من مثل مژگانم!؟؟؟ این مسئولیت،عرضه،چیه از سر شب تو دهن ما افتاده؟؟ من راضیم از زندگیم."
من در تمام مدت نگاهش میکردم بارها در دهانم آمد که حرفم را بگویم اما باز قورتش دادم.
پری از جایش بلند شد و گفت:" تو فکر میکنی من جا زدم؟؟ آره کیان!؟"
دلم میخواست بهش بگویم: "نه جا نزدی ولی شاید دوست داشتی همیشه سخت ترین انتخابهای زندگی مال تو نباشه!" اما نگفتم و سکوت کردم.
پریناز ادامه داد : "واقعاً این بحثها لازم نیست کیان، اونم الان، پاشو، پاشو کیان جان، من میرم بخوابم اینجا رو هم فردا جمع میکنم، خستهام خیلی."
و به سمت ا تاق خواب رفت.
نگاهم به میز شام بود که بشقابها همچنان بینظم کنار هم چیده شده بودند و موسیقی آهسته روی تکرار پخش میشد.
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
