داستانی از شهاب عموئیان
تاریخ ارسال : 6 مرداد 05
بخش : داستان
لِیلِی
حامد نگاهش به نازنین بود. نازنین روی خطهای سبز و زرد و آبی کف راهرو لِیلِی میکرد و وقتی به کلمه اورژانس میرسید، دوباره این مسیر را برمیگشت. بعد از هر رفتوآمد، به انگشتش آب دهان میزد و خم میشد روی کفش سفیدش را که یک شماره هم برایش بزرگ بود پاک میکرد.
چند باری حامد موبایلش را نگاه کرد و بدون آنکه کار خاصی انجام بدهد دوباره آن را در جیبش قرار داد. در چهرهاش هیچ نشانی از اضطراب دیده نمیشد. وقتی برای بار چندم بدون آن که جواب بدهد موبایل را در جیبش گذاشت، مهدیه رو به او گفت: " کیه؟ چرا جواب نمیدی؟!" حامد که انگار از خواب بیدار شده بود، نگاهی به مهدیه کرد و بدون آنکه حرفی بزند رویش را به همان سمت بازی دخترش برگرداند.
"همینمون کم بود؛ توی این همه دعوا و بدبختی جواب ننه، بابام رو چی بدم؟! بهشون بگم چی!! دهن گشاد اینها و همسایهها رو مگه میشه بست؟! کافیه یکی زر بزنه، شوهرش بالاخره داداششو کشت! مگه باور میکنن ماجرا این نبوده!!"
مهدیه قسمت "بالاخره، داداششو کشت" را بعد از آن که سریع به دو طرفش نگاه کرد، آرامتر از بقیهی جمله گفت. حتی این جمله هم باعث نشد حامد عکسالعملی نشان دهد.
زیاد شدن رفتوآمدهای راهرو و شلوغی ورودی اورژانس، حامد را وادار کرد که از دیواری که ایستاده به آن تکیه داده بود فاصله بگیرد و به دنبال نازنین برود. جلوی اورژانس همهمهایی به پا شده بود. صدای شیون مردی که پسر خردسالش تصادف کرده بود و روی تخت داشت جان میداد، همه توجهها را به خودش جلب کرده بود. حتی نازنین هم لیلی را رها کرده بود و مرد را که شانههایش از گریه تکان میخوردند، نگاه میکرد.
حامد دست نازنین را گرفت و به سمت خودش کشید. "بیا بابا، اینجا واینسا، تنه میزنن بهت، زمین میخوری!"
نازنین گردنش را کامل برگردانده بود و چشم از دیدن شلوغی اورژانس برنمیداشت و در همان حال که دور میشدند از پدرش پرسید: "بابا، آقاعه چرا اینقدر گریه میکنه؟!" حامد گفت: "دخترم، پسر کوچیکش انگار تصادف کرده، حالش بده، ناراحته!!"
نازنین که حالا رویش را برگردانده بود و پدرش را نگاه میکرد گفت: "یعنی الان بابا حاجی هم بیاد همین جوری ناراحتی میکنه؟؟!"
"نمیدونم بابا."
آنها به نیمکتی که مهدیه روی آن نشسته بود رسیدند. حامد که ویبره و زنگ موبایلش دوباره شروع شده بود، با یک دست موبایلش را از جیب درآورد و با دست دیگرش، دست نازنین را به مهدیه داد.
"کیه اینقدر زنگ میزنه تو این وضعیت!؟"
مهدیه این را پرسید و بدون آنکه منتظر جوابی باشد، همانطور که نازنین را روی نیمکت مینشاند ادامه داد: "خبر مرگم کاش اصرار نمیکردم بابا اینا برن شهرستان، یا حداقلش کاش امروز برنمیگشتن!" و قبل از این که جمله را تمام کند رو به حامد فریاد زد: "بابا یا قطع کن این گُه مصبو، یا جواب بده دیگه!"
بلندی فریادش، توجه چند نفری را که در راهرو پرسه میزدند به آنها جلب کرد. مهدیه که انگار متوجه فریادش شده باشد، آرامتر از قبل گفت: "زنگ بزن به اظهری، بهش بگو یک ماه دیگه از حاج رضا فرصت بگیره، انقدر این زنگ نزنه توی این شرایط. کثافتی که توش الان هستیم رو نمیبینی؟!"
حامد با خونسردی گفت: "تلفن حاج رضا نیست."
"کیه پس؟! خب اگه اظهریه به خودش بگو دیگه!"
حامد گفت: "اظهری هم نیست."
مهدیه که شال رنگ و رو رفته و پرز شدهاش کامل از سرش افتاده بود با حالتی شبیه به تعجب تمام پرسید: "کیه پس؟!"
حامد گفت: "فرهادِ سالارِ"
"خب جوابشو بده، شاید مونده بدهیِ کارگریتو از عموش گرفته، چرا جواب نمیدی حامد؟!"
"میخواد سراغِ حالِ مهدی رو بگیره!"
مهدیه که خیره به حامد مانده بود، از جایش بلند شد. قبل از اینکه چیزی بپرسد حامد گفت: "این بود وقتی مهدی خورد زمین."
مهدیه با دو دستش شالش را جلو کشید و موهای وز شدهاش که تا نیمه سرش جوگندمی بود و بقیه رنگ زرد کدری داشت را زیر شالش کرده و بریده بریده پرسید: "این...کجا...بود؟!"
حامد که رفتوآمدهای راهرو اورژانس کلافهاش کرده بود، زیر لبی گفت: "وقتی من رسیدم خونه، این خونه ما بود، خودمم نمیدونم، اما مثه اینکه مهدی دوباره مواد رو شروع کرده، چون با این سرِ بساط بودن که من رسیدم، اصن دعوای من و مهدی هم از همین شروع شد."
مهدیه که حالا از جایش بلند شده بود به کنار حامد رفت و با صدایی گرفته گفت: "مگه مهدی نگفته بود دیگه با این پسره کاری نداره؟! مگه نگفته بود فقط واسه اینکه تو بری پیش عموش کار کنی بهش زنگ زده؟!!"
حامد گفت: "چرا... به منم همینو گفته بود، ولی مثل اینکه با هم در ارتباطن، امروزم که هیشکی خونه نبوده، میارش خونه، مهدی دوباره شروع کرده موادو..."
"ای بمیری مهدی، بمیری که از برادری فقط دردسر برام داشتی، از وقتی دنیا اومدی فقط بدبختی آوردی."
حامد که با پایش روی سرامیک کف راهرو ضرب میگرفت، به جایی روی زمین خیره مانده بود. شاید دنبال نقطه شروع تمام بدبختیهایش بود. به تمام تصمیماتی که تا این لحظه برای زندگیش گرفته بود شک داشت. او میدانست از وقتی که تمام زندگی کارگریاش را در یک شراکت احمقانه به باد داده بود و پدر و مادر مهدیه به اصرار مهدیه خانه و زندگی خودشان را برای آنکه او به زندان نیفتد فروختند و قرار شد همه با هم زندگی کنند، دیگر روی خوش را نخواهد دید. در این افکار بود که صدای مهدیه او را به خودش آورد.
"حامد، مهدی خودش خورد زمین دیگه!؟"
مهدیه که انگار یک دفعه موضوعی به ذهنش خطور کرده باشد، این سوال را بلند پرسید.
حامد اول نگاهی به نازنین کرد که روبهروی آنها روی نیمکت نشسته بود و مات به آنها نگاه میکرد و بعد رو به مهدیه آرام گفت: "منظورت چیه؟!"
"میخوام بدونم، تو میدونی که همیشه پشت توام، مهدی خودش خورد زمین دیگه؟!"
او که به چشمهای مهدیه که حلقه اشک در آن جمع شده بود نگاه میکرد، احساس کرد چقدر مهدیه را دوست دارد، برای خودش هم جای تعجب داشت که در این شرایط چرا به همچین چیزهایی فکر میکند.
"چرا جوابمو نمیدی!؟ میگم مهدی خودش خورد زمین دیگه؟! اصن از اول برام تعریف کن چی شد."
حامد گفت: "وقتی من تا ساعت 10 سر میدون وایسادم دیدم امروز کارگری نمیتونم برم، خبر مرگم گفتم برگردم خونه، کمک تو کنم، ترشیهای اظهری رو زودتر تموم کنی، نمیدونستم با نازنین بیرونی، اومدم تو دیدم مهدی با یه مَرده..."
حرفش را قطع کرد و نگاهی به نازنین کرد و خیلی آرام در گوش مهدیه ادامه داد.
"مهدی با یه مرده، لخت وسط اتاق بساط پهن کردن، مَرده که برگشت دیدم همین فرهادِ سالاره، بعد دعوامون شد، هر چی دهنش دراومد بهم گفت که ..."
مهدیه که دیگر کامل گریهاش گرفته بود ناخودآگاه با دستش بازوی حامد را گرفت و گفت: "خب!"
"مهدیه گریه نکن! بچه داره نگامون میکنه، هیچی همون حرفهای همیشگی، که توئه مفتخور الان چه گوهی میخوری خونه! اگه تو کارگر بودی، عموی سالار که تو رو بیرون نمیانداخت. تو بیغیرتی، دوماد سرخونهی بدبخت. اگه من سربازی نبودم که نمیذاشتم خونه رو برای تو آشغال بفروشن که حالا مجبور شم تو سگدونی زندگی کنم که یه اتاق خوابم نداره! بعدش، دیگه من عصبانی شدم، رفتم جلوی دهنش رو بگیرم که حداقل جلوی این مرتیکه این حرفا رو نزنه که نمیدونم چی شد، پاش خورد به جایی و افتاد زمین!"
حامد از یک جایی دیگر نمیتوانست به مهدیه نگاه کند.
"بعدشم که سریع به اورژانس زنگ زدم و تو راهم که به تو تلفن کردم."
مهدیه که به سختی میتوانست صحبت کند گفت: "چرا به من تلفنی نگفتی؟! این پسره چی شد؟!"
حامد گفت: "چه فرقی میکرد، هیچی، مرتیکه هم سریع لباسشو پوشید و رفت، کلی هم تهدید کرد که همه چی رو میگه!"
بعد از گفتن این جمله انگار که دیگر رمقی برایش نمانده باشد، روی دو پایش نشست و دست راستش را روی سرش گذاشت.
مهدیه گریهاش به هقهق رسیده بود، نگاهش به دست حامد بود که روی سرش گذاشته بود. شاید داشت به چرکهای زیر ناخنهای حامد نگاه میکرد که نمیفهمید آن همه کثافت از کجا و کی آن زیر میرود.
با یک دو دلی پرسید: "اون هر چی دلش میخواد بره بگه. اصن چی میخواد بگه! مهدی خودش خورد زمین، تازه حرف اون عملیِ، مواد فروش رو کی باور میکنه؟!"
مهدیه این حرف را شاید برای دلخوشی حامد میزد، چون خود او هم میدانست که فرهاد از آن حرامزادههای روزگار است.
در همین لحظه پرستاری که هر یک دقیقه یک بار موهایش را میبرد پشت گوشش، فامیلی مهدی را صدا زد.
حامد و مهدیه هر دو سراسیمه خودشان را به او رساندند. علت حادثه را مجدد پرسید و مشخصاتی را از آنها گرفت و بدون آنکه جوابی قانعکننده از وضعیت حال مهدی بدهد دوباره به اتاق برگشت.
در تمام مدتی که پرستار سوال میپرسید حامد به کفشهای او خیره بود، پرستار از آن کفشهای سادهای داشت که تقریباً تمام زنهای کارمند یک جفت از آن دارند. وقتی حامد کفشهای ساده پرستار را با صندل رنگورو رفتهای که مهدیه با یک جوراب بیتناسب به پا کرده بود مقایسه میکرد، دلش به حال زنش میسوخت. دردش از این مقایسه وقتی بیشتر شد که یادش آمد حتی همین صندل کهنه را هم به همراه کفش نازنین، صاحب کارش به جای دور انداختن به او داده بود. حالش از خودش داشت به هم میخورد.
بعد از رفتن پرستار، مهدیه گفت: "حامد، فک کنم شک کردن، میخوای برم بهشون بگم من خونه بودم؟!"
هنوز حرفش تمام نشده بود که نازنین فریاد زد: "عِه! بابا حاجی و مامان حاجی اومدن!!"
با شنیدن این جمله، حامد در دلش آشوب شد. بسیار آهسته از مهدیه پرسید: "اینا رو چرا آوردی اینجا؟؟ نمیگفتی بهشون اصن!"
مهدیه که خودش هم از دیدن آنها رنگش پریده بود گفت: "من که نمیدونستم چی شده! گفتم الان نگم، برسن خونه فک میکنن چی بوده که بهشون نگفتم!!"
مهدیه تا آمد جملهای بگوید، از دور گریه پدرش و نفرینهای مادرش را شنید. سریع رو به حامد آهسته گفت: "تو حرفی نزن. من خودم بهشون میگم چی شده، تو اصن برو بیرون یه هوا بخوری، برو!"
وقتی جلوی نیمکت نازنین به هم رسیدند، پدر و مادر بدون آنکه جواب سلام آنها را بدهند، هر دو با هم رو به حامد گفتند: "کار خودتو کردی!"
قبل از آنکه حامد حرفی بزند، مهدیه گفت: "چی میگین واسه خودتون؟ نیومده حرف مفت رو شروع کردین؟! به حامد چه ربطی داره؟! مهدی خودش خورد زمین، الانم اورژانسه، حالش..."
مادرش اجازه نداد مهدیه جملهاش را تمام کند.
"ببند دهنتو لکاته، پسر دست گلمو کشتین، فرهاد زنگ زد گفت." و به همراه پدر مهدیه از جلوی هر دوی آنها رد شدند تا به اورژانس برسند.
همین که مادر مهدیه از جلوی حامد رد شد، باز هم همان بوی همیشگی زیر دماغِ حامد رفت. بوی تن پیرزن که در تمام این یک سالی که با هم زندگی میکردند دماغ او را پر کرده بود. بویی از سرما و کهنگی، پر از پیری و مرض، بویی نزدیک به مرگ.
مهدیه به دنبال آنها به اتاق اورژانس میرفت و با سرش به حامد اشاره کرد که به بیرون برود.
حامد آهسته آهسته قدم برمیداشت و از در اورژانس خارج شد. سرمای هوا که به صورتش خورد، کمی احساس کرد حالش جا آمده است. همانطور بیهدف پاهایش را به دنبال خودش میکشید. به سمت دکه کنار خیابان رفت. منتظر ماند، صاحب دکه که پیدایش شد، گفت: "دو نخ بهمن بهم میدی؟"
فروشنده گفت: "نخی سیگار ندارم، بیا یه بسته وردار!" و یک بسته از قفسه برداشت و جلوی حامد گذاشت.
حواسش بود که به اندازهی یک بسته پول ندارد. از سیگار خریدن پشیمان شد. خواست برگردد که یک پسر و دختر که میخواستند آب بخرند دو نخ سیگار تعارفش کردند. انگار آنها هم از موجودی کارت حامد خبر داشتند. خواست قبول نکند اما از دستشان سیگارها را گرفت.
با فندکِ روی پیشخانِ دکه سیگار را روشن کرد و پُک محکمی به آن زد. جوری پک میزد که انگار میخواست سیگار را ببلعد. سیگار برایش جدید بود. روی جدول کنار خیابان نشست و خیره به پسر و دختر که دور میشدند ماند. از رابطه صمیمانه آن دو جوان حرصش گرفته بود. یادش نمیآمد که چند وقت است حتی مهدیه را بغل هم نکرده است. برایش عجیب نبود که یادش نمیآمد. در خانهای که حمامش در آشپزخانه است و 20 متر سالن دارد، بدون یک اتاق خواب، پیدا کردن جایی برای خوابیدن خودش حل یک معضل بود چه برسد به آنکه بتواند زنش را هم دور از چشم بقیهی اهل خانه در آغوش بگیرد.
سیگارش به انتها رسیده بود. حالش از فقر و بدبختی به هم میخورد. به کودکیاش فکر میکرد. حتی از آن روزها هم خاطرهی خوشی نداشت. یادش میآمد در تمام بچگیاش خودش را قایم میکرد که اگر کسی هم او را شناخت فکر کند عوضی گرفته است و برود پی کارش. کاری که هنوز هم انجام میدهد.
سیگارش را خاموش کرد. از دور دید که مهدیه به همراه نازنین و پدر و مادرش به سمت او میآیند. از دور هم مشخص بود که دارند دعوا میکنند.
چند بار محکم پلک زد، چند نفس عمیق کشید و مجدد محکم پلک زد، انگار میخواست با این کار اشکهایش را به چشمهایش برگرداند.
وقتی آنها به نزدیکش رسیدند از جایش بلند شد و رو به مهدیه پرسید: "چطوره حال مهدی؟"
هنوز سوال از دهانش بیرون نیامده بود که پدر مهدیه گفت: "آقای حامد خان، خوب جواب زحمتای ما رو دادی!"
مادر مهدیه که مثل تمام این سالها با زبان نیشدارش حامد را رنجانده بود پشتبند حرف شوهرش رو به حامد گفت: "از وقتی وارد زندگی ما شدی، همه چیز ما رو گرفتی، خونه و زندگی بسمون نبود؟! پسرم رو هم باید میگرفتی؟؟!"
مهدیه که میدانست حامد هیچوقت جواب مادرش را نمیدهد، به جای او پاسخ داد: "مامان، خسته نشدی اینقدر منّت سر ما گذاشتی؟! مگه من بچه شما نیستم؟! چرا حالیت نمیشه هر چی میگم! مهدی خودش خورد زمین. اون فرهاد، عملیه، زرِ مفت میزنه!"
"زرِ مفتو تو و اون شوهر بیعرضهات میزنین، که با همین حرفا این شوهر ساده منو خام کردین زندگیشو گرفتین و آلاخون والاخونمون کردین!"
حامد وقتی این جمله را که برایش تازگی هم نداشت شنید، رو به پدر مهدیه گفت: "حاج آقا، من که همیشه ممنوندارتون بودم و هستم، خودتون هم دیدین، هر کاری بگین هم من، هم مهدیه کردیم که یه خورده این وضعو بهتر کنیم. به علی، حاجی من تو این چهل سال خیلی بیشتر از سهمم، بدبختی کشیدم، هر کاری میکنم به در بسته میخورم. شما دیدین تا حالا من بیعاری کنم؟!"
پدر مهدیه که همیشه سکوت میکرد، اینبار در چشمان حامد نگاه کرد و گفت: "روزی که دخترمو به یه بچه کارگر دادم، خیالم جمع بود هر کاری کنه، رزق خونهشو تامین میکنه، اما آقا حامد قبول کن، نتونستی، دخترم که بدبخت شد، پسرم رو هم گرفتی؟!"
مهدیه که گریهاش با جیغ یکی شده بود فریاد زد: "بابا، چه گهی باید میخوردیم که نخوردیم، هی نگو، پسرم، پسرم. همین آقازاده الدنگت، از وقتی از سربازی برگشته، جز اینکه تا لنگ ظهر چُسدونش هوا باشه، مگه گهی هم خورده!! شازدهتون دوباره هم عملی شده! اصن مامان، به خودت نگفتی این فرهادِ سالارِ مواد فروش از کجا دیده ماجرا رو؟! داشتن تو خونه میکشیدن!! خبر مرگش مهدی خونهی من رو هم شیرهکش خونه داره میکنه..."
همین که کلمه "خونهی من" از دهان مهدیه خارج شد، مادرش مانند جنزدهها فریاد زد: "خونهی تو؟؟! دِ آخه بدبخت، تو خونهت کجا بود؟!! این طویلهای که توش زندگی میکنیم مالِ منه، که اگه من نبودم همین جا رو هم نداشتی کپهی مرگتو شبا بذاری. ببین چی میگم مهدیه! همین فردا تو و اون شوهر ریغماسیت گورتونو گم میکنین، وای به حالتون تازه اگه مهدی چیزیش بشه، اینبار خودم این حامد آقاتو میکنم تو زندون!"
مهدیه که باورش نمیشد حرفها به اینجا برسد، جوری که با خودش انگار حرف میزند گفت: "خدایا مرگ منو بده، راحتم کن. دیگه خسته شدم، هر کاری بود کردیم، خدایا هم این مهدی رو سقط کن هم منو!"
حامد چند بار خواست حرفی بزند، اما باز جلوی خودش را مثل همیشه گرفت.
مادر مهدیه رو به دخترش که دعا و نفرین میکرد گفت: "ای کاش یه خورده دین و ایمون داشتی، حداقل دعاهات شاید از دماغت بالاتر میرفت. یادته بهت میگفتم نرو خونه نامحرم کارگری نکن. دستتو تو عن و گه این پیرمردهای هیز نامحرم نکن، خدا قهرش میگیره! بیا، بیایمونی تو دامن پسر منو هم گرفت."
و همانطور که این حرفها رو میزد، چادرش را روی سرش کشید. مهدیه که از گریه خم شده بود، با همان زاری گفت: "تو خیلی دین و ایمون داری! نذار دهنم باز بشه که تو چه خودخواهی هستی مامان، یادته دو هفتهی پیش به قول خودت حامد آشغال گوشت بعد از یک ماه خرید آورد خونه؟؟ یادته؟ آبگوشت بار کرده بودی و چقدر حامد رو به خاطر همون آبگوشت تو سرش زدی؟ فک میکنی ندیدمت؟؟ از تو حموم نگات میکردم. یواشکی قبل از اینکه قابلمه رو بیاری، روی اجاق دو تا قاشق از همون آشغال گوشتا رو تندتند خوردی که وقتی غذا رو میاری سر سفره دو تا قاشق از بقیه جلو باشی! تو دین و ایمون داشتی؟! حتی نوه چهار سالهت هم برات مهم نبود مامان!"
"ما هممون عین همیم، تو از همه ما بدتری مامان، این پسرت هم که داره میمیره از تو هم بدتره، که از وقتی این از سربازی برگشت، همه چی بدتر شد."
پدر مهدیه بعد از شنیدن این حرفها، برای آنکه گریهاش معلوم نباشد، پشت به همه شروع به راه رفتن به سمت داخل اورژانس کرد و مادر مهدیه که چادرش را روی صورتش کشیده بود، زیر لب همچنان حامد را نفرین میکرد.
حامد دلش میخواست به تلافی تمام شبهایی که مهدیه را بغل نکرده است او را در آغوش بگیرد اما روی همین کار را هم نداشت. شاید در ذهنش به این فکر میکرد که در تمام عمرش فقر و بدبختی حق طبیعی زندگیش بوده است.
اشکهایش از چشمهایش جاری شده بود، اما دیگر پلک نمیزد. نگاهش به سمت دیگر رفت و نازنین را دید که لیلی بازی میکرد.
شهاب عموئیان
آبان 1404
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
