داستانی از آرام روانشاد
تاریخ ارسال : 8 آبان 05
بخش : داستان
من فقط می خواستم یک فنجان قهوه بخورم
آرام روانشاد
عصرها، از ساعت شش تا هشت، من زیباترم. خیلی زیباتر. چشمهایم درشتتر و کشیدهتر میشوند و برق میزنند. هیچ ساعت دیگری برق نمیزنند؛ فقط عصرها، بین شش تا هشت. من همیشهی خدا فقط عصرها زندگی میکنم. آدم فقط وقتی زنده است که بفهمد دارد بلایی سرش میآید.
قبول، صبحها از خواب بلند میشوم، اما زندگیام عصرها شروع میشود؛ تازه آن هم از وقتی که با خودم بگویم امروز دیگر نمیروم. واقعاً هم تصمیمم همین است: نروم و زندگیام را بکنم. اما همین که نزدیک پنج میشود، مثل خوابگردها، بیخبر از دور و برم، پاهایم مرا میبرند همانجا که خودشان میخواهند. به خودم که میآیم، میبینم جلوی کمد ایستادهام و لباسها را زیر و رو میکنم تا چیزی دستم را بگیرد؛ چیزی که زیباترم کند، که به چشمهایم ــ که حالا درشتتر و کشیدهتر شدهاند ــ بیشتر بیاید.
هفته پیش هم فقط رفته بودم قهوهای بخورم؛ یک ماگ بزرگ قهوهی فرانسه، تلخ و بدونشیر. از کجا میدانستم کسی پیدا شود که در کافه بنشیند و مادام آرنو بخواند؟ از کجا میدانستم کافه کابریا آنقدر کوچک است که وقتی سرت را بلند میکنی، برق مردمکهای آبی روبهرویی آنطور بیهوا و تیز بخورد توی چشمت که برای لحظهای کور شوی؟ از کجا میدانستم قرار است من سرم را بلند کنم و او هم همان لحظه سرش را بلند کند و مرا ببیند؟
از کجا میدانستم چشمم که به او بیفتد و نگاهش کنم، ببینم نگاه او هم به من است، و همانوقت دلم خالی شود و ناغافل بشوم زنی که از قبلی فقط اسم و جسم و لباسهایش برایش مانده است؟ از کجا خبر میداشتم که میخواهد با چشمهایش مرا ببلعد؟
چند روز است کلافهام. حس میکنم زمان دارد خیلی تند میگذرد و اگر همپایش ندوم، دیگر حتی عصرها هم زنده نمیشوم. دلم میخواهد زودتر به نتیجه برسم و خودم هم میدانم همین، همهچیز را خراب میکند؛ مثل همیشه که همهچیز را خراب میکنم.
آخر زن حسابی، تو دیگر بزرگ شدهای. باید عاقل باشی، باید صبر…
چرا باید صبر کنم؟ مگر من شروع کردم که حالا منتظر لحظهی مناسب بمانم؟
همین دیروز، سرم را که بلند کردم، دیدم باز نگاهش روی من مانده و چشمهایش باز شدهاند تا مرا درسته ببلعند. نگاه آدم که دروغ نمیگوید. هر کس نفهمد، من یکی زبان نگاه آدمها را خوب بلدم. گوشام برای شنیدن نگاهها خیلی تیز است.
یک هفته است هر عصر، روی همان صندلی لهستانیِ ته کافه، مادام آرنو میخواند. کاش زودتر تمامش کند تا مجبور نباشد مدام سرش را پایین بیندازد و ببیند آخرِ داستان چه میشود.
از کجا این نسخهی قدیمی دستش رسیده؟ چرا مادام آرنو شد تربیت احساسات؟ میگویند از اول تربیت احساسات بوده است. اما مادام آرنو اسم خیلی بهتری برای کتاب بود. مادام آرنوی من جلدش قرمز بود؛ درست مثل همین که دست اوست. نکند همان نسخهی محبوب خودم باشد؟
برادرم امانتش داده بود به دوستش و پسرهی احمق هم گم و گورش کرده بود. برادرم برای آرام کردنم از خانه زد بیرون و گفت بدون کتاب برنمیگردد. حتی گفت اگر لازم باشد، خود گوستاو فلوبر را از زیر خاک بیرون میکشد تا دوباره برایم بنویسدش. اما وقتی برگشت، دیدم مادام آرنو دیگر از دست رفته و جایش را تربیت احساسات گرفته؛ با عکس زنی روی جلد، شل و وارفته، که تنها شباهتش به مادام آرنوی من اسمش بود.
نشستم روی زمین و مثل کسی که عزیزی را از دست داده باشد گریه کردم. من کتاب خودم را میخواستم؛ همان مادام آرنوی جلد قرمز را، که در آن سفر یواشکی توی فرودگاه خریده بودم. همان روزی که هفدهساله بودم.
به مادرم گفته بودم می خواهم بروم اردوی تفریحی دبیرستان، اما صبح سوار هواپیما شدم و رفتم شهری دیگر تا پسری را که دوستش داشتم ببینم و اولین بوسهی زندگیام را تجربه کنم. عصرِ برگشت، پرشور از طعم آن بوسه، توی کتابفروشی فرودگاه مادام آرنو را خریدم.
مادام آرنو درست شبیه خودم بود، با چشمهای درشت و کشیده؛ تنها فرقمان «فردریک مورویی» بود که من هنوز پیدایش نکرده بودم. حتماً مادام آرنو، به لطف آن عشق افسانهای، اجازه یافته بود بار دیگر در کالبد زنی زندگی کند که تمام نوجوانی و جوانیاش را با فکر آن عشق سر کرده است؛ برای همین هم در یک عصر پاییزی، در کافه کابریا، همان کتاب جلدقرمزی را که سالها پیش از دست داده بودم درست مقابل من قرار داده بود.
همانطور که قهوه فرانسهی تلخم را مزمزه میکنم، زیرچشمی نگاهش میکنم. هر از گاهی سرش را بلند میکند و دوباره پایین میاندازد. همین هم کافی است تا حفرهی توی دلم عمیقتر شود. با خودم فکر میکنم چند نقطهی سیاه باید کنار هم نشسته باشند تا موهایش شوند. چقدر آفتاب باید روی پوستش سوزن زده باشد تا به این رنگ دربیاید. و چند نقطهی آبی کنار هم، که بشوند چشمهایش.
دیروز بالاخره فهمیدم اسمش چیست: امیر
انگار کافه کابریا خواسته بود اسمش را به گوشم برساند. یکی از کارکنان صدایش زد. او سرش را از روی کتاب برداشت. فردریک مورویِ من، برای لحظهای. کافه چی چند کلمهای با او حرف زد و بعد رفت. امیر هم مادام آرنو را روی میز گذاشت.
باید چه کار کنم؟ همین که آن مرد رفت، از جایم بلند شوم و با لحنی آشنا صدایش کنم: «امیر…»؟ و وقتی سرش را بلند کرد، از روی این یازده سنگِ چیدهشده در کف کافه رد شوم، بروم روبهرویش بنشینم و از مادام آرنو بگویم؟
یا شاید باید منتظر بمانم. شاید قرار است کسی هم اسم مرا هم به گوش او برساند. من که نمیتوانم از داستانی که برایمان نوشته شده سرپیچی کنم. حالا که ما را شایستهی این عشق دانستهاند، بیادبی است اگر طاقت نیاورم و با عجلهام داستان را خراب کنم.
پس فعلاً تنها کاری که باید انجام دهم این است که به پشتکارم ادامه بدهم و هر روز، تا رسیدن وقتش، یک دست لباس تازه و متناسب با شخصیت مادام بپوشم، خودم را زیباتر کنم و با چشمهایی که با سایهی دور چشم عاشقانهتر شده و از احترام به خواست مادام برق میزند، با کتابی که همینطوری و بینگاه از توی کتابخانه برمیدارم، ساعت ۶ از درِ کافه وارد شوم، روبهروی امیر بنشینم، خودم را به خواندن بزنم و فقط گاهی دزدکی نگاهش کنم، تا شاید نویسندهی دیگری از این انتظار شیرین الهام بگیرد و رمانی بنویسد تا من هم صد سال بعد، در کالبد زنی دیگر، عشق را از نو زندگی کنم؛ بعد هم ساعت ۸ بلند شوم، کتابِ بهظاهر خواندهشدهام را ببندم و راهی خانه شوم.
تمام طول راه آواز سرژ رجیانی را زمزمه کنم و گاهی هم با «آمور، آمور» گفتنِ او نیمچهاشکی بریزم. به خانه برسم. ریموت را بزنم، ماشین را موازیِ خط پارک کنم و برای آنکه مبادا درِ طرفِ راننده به ستون پارکینگ بخورد، از درِ طرفِ مسافر پیاده شوم، چهار پله بالا بروم، بعد سوار آسانسور شوم، بعد از بیستوپنج ثانیه در طبقهی پنج پیاده شوم و هفت قدم مستقیم که رفتم، درِ خانه را باز کنم و سام را ببینم که روی کاناپه لم داده و دارد روزنامه میخواند.
جلو بروم، ببوسمش و مشتی دروغ سر هم کنم که امروز ساعت ۶ تا ۸ عصر، در کلاس شطرنج چه اتفاقات جالبی افتاده است؛ اینکه استادمان هنوز از پیشرفت سریع من جا میخورد، اینکه قرار است مرا به فلان باشگاه معرفی کنند تا در مسابقات شرکت کنم. سام هم غر بزند که نمیداند فایدهی این کلاس برای من چیست و باید اینهمه راهش را کج کند که برود دنبال دخترمان. من هم، طبق معمول، وقتم را تلف میکنم.
بعد بروم توی اتاق دخترم و ببینم دارد مشقهایش را مینویسد. او بپرد توی بغلم و من لپهایش را چهار بار، چپ و راست، ببوسم و او بگوید چه خوب است که من کلاس شطرنج میروم و او میتواند عصرها را پیش مادربزرگش باشد.
میروم توی اتاقخواب. لباسم را عوض میکنم. خودم را روی تخت ولو میکنم و طاقباز دراز میکشم. آخرین لحظهای که امیر را دیدم، داشت از پنجرهی کافه بیرون را نگاه میکرد. داشت قهوه میخورد. فردا باید از پشت همان پنجره بیرون را نگاه کنم؛ فردا باید بروم و سرِ حرف را باز کنم. چیزی دارد توی سرم جابهجا میشود؛ هر بار که میخواهم بالا بیاورم، دلشورهام بیشتر میشود. بله، فردا… حتماً وقتش است.
من فقط رفته بودم یک فنجان قهوه فرانسه بخورم، اما او آنجا بود؛ با زانوی پارهی شلوارش و کتی چرمی که روی تیشرت سفیدش پوشیده بود. با انگشتهای کشیده و قهوهایاش، جلدِ مادام آرنو را نوازش میکرد. چرا اینهمه دیر کردی، امیر؟ اگر زودتر آمده بودی، مجبور نبودم تمام این سالها را با سام زیر یک سقف بمانم. راست میگویند: «روزی عشق خواهد آمد و به چشمهای تو نگاه خواهد کرد.»*
بعد از اینهمه سال زندگی، روزی میروی مرکز خرید سپهر، کافه کابریا را میبینی و هوس میکنی یک فنجان قهوه فرانسهی تلخ بخوری. تو مثل قهوه هستی، امیر؛ تلخ و تکاندهنده. اگر همین فردا با او حرف نزنم، حتماً عقلم را از دست میدهم.
تمام این سالها آرزو داشتم یکبار هم که شده با سام بنشینم و از مادام آرنو حرف بزنم. هر وقت میخواهم کتاب بخرم، باید تنها بروم. همین فردا سرِ حرف را باز میکنم. به او میگویم سام هیچوقت با من کافه نمیرفت. سام میگفت دیوانهام که گوشت نمیخورم؛ میگفت هیچ لذتی برابر با خوردن جوجهسوخاری نیست. میگوید دیوانهام که پولهایم را میدهم کتاب میخرم. با اینکه توی خانه دستگاه قهوهساز داریم، باز هم میروم کافه و قهوه میخورم.
همین فردا میروم و با او حرف میزنم. به او میگویم که هفدهسالگیام را با مادام آرنو گذراندم. میگویم که حدس میزنم کتابِ گمشدهام حالا در دستِ اوست. اصلاً این بهترین بهانه است برای شروع.
چه دلیلی دارد امیر بداند من شوهر و بچه هم دارم؟ آدمها وقتی برای هم ناشناس باشند، جذابترند. قرار نیست همهچیز را دربارهی هم بدانیم. مهم این است که هر دو مادام آرنو را دوست داریم. میدانم امیر مرا پس نمیزند؛ هیچکس مرا پس نمیزند. اما از سام و لنا چیزی نمیگویم. نگفتن که دروغ گفتن نیست. اگر هم بگویم، باورش نمیشود. من از یک دختر نوزدهسالهی کوچولو هم سرحالترم. من موفق میشوم.
وقتی میروم کافه، پسرها همهشان سرشان را برمیگردانند. چشمهایم درشت و کشیده است، خوشلباسم، عطر کوکو شنل میزنم و مادام آرنو را بارها خواندهام. حتماً پسفردا… شاید اصلاً همان فردا… نه، احتمالاً تا برسیم خیابان انقلاب، کتابفروشیها بستهاند. چه عجلهای است حالا؟ فردا که باهاش حرف زدم، دیگر بقیهی روزها با هم هستیم. ما با هم توی پیادهروهای انقلاب راه میرویم. یک ماه است دلم میخواهد بروم نسخهی قدیمی «آنا کارنینا» را بخرم.
خدا کند سام هوس نکند بیاید پیشم. خدا کند برود توالت. خدا کند کاری به کارم نداشته باشد. خدا کند… خدایا…
سام میآید کنارم دراز میکشد و به موهایم دست میکشد. بوی بدی میپیچد توی دماغم. توی دلم آشوب میشود. به سام میگویم بو میآید. اما او که چیزی نمیفهمد؛ شاید هم خودش را به نشنیدن میزند تا مجبور نشود تکان بخورد. باید تحمل کنم. بوی خیلی بدی است، اما باید ایستادگی کنم… نمیتوانم. سام را کنار میاندازم و بلند میشوم، میدوم سمت دستشویی.
سرم را میکنم توی کاسهی توالت. بوی کثافت و ترشیدگی میزند زیر دماغم، اما هنوز بوی قبلی قویتر است. ترشیدگی بالا میآید و حلقم را پر میکند. ایداد! نمیشود. نمیدانم چرا هرچه انگشت میکنم توی حلقم، بیفایده است. حالا سام پشت در آمده و صدایم میزند. بیچاره نگران شده. میگویم: «حالم خوب است.» چه بگویم که بفهمد حالم بد است؟ سام که نمیفهمد.
صدای گویندهی اخبار از توی هال میآید؛ دارد از سونامی در شرق آسیا میگوید و از چند هزار کشته. دلشوره میگیرم. ممکن است سونامی آنجا باعث شود اینجا زلزله بیاید؟ اگر زلزله بیاید دیگر نمیتوانم بروم کافه و امیر را ببینم. چرا اینقدر ضعیفم؟ ضعف چنگ میاندازد توی سرم؛ میخواهد سرم را از جایش بکند. درد نمیکند، اما چیزی تویش جابهجا میشود. من درد دارم. چرا نمیفهمی، سام؟ باید بالا بیاورم. نمیتوانم بالا بیاورم. بالا میآورم. نمیتوانم از جایم بلند شوم.
سام، یک سیگار به من بده تا بلند شوم، صورتم را بشویم و بیرون بیایم. سام، میدانم اگر چند روز هم بیرون نیایم، نمیآیی ببینی من مردهام یا زنده. چرا نمیآیی؟ چرا سونامی آمد؟ اگر اثر پروانهای شود؟ اگر زلزله بیاید؟
شوهرم و دخترم دارند نگاهم میکنند. سرم درد میکند. چرا اینطور نگاهم میکنند؟ سرشان فریاد میزنم: «دیوانه نیستم.» و میروم توی آن اتاق. روی تخت کوچک دخترم دراز میکشم. چرا اسمش را گذاشتی لنا؟ چرا از من خوشت نمیآید؟
امیر را سوار میکنم. توی راه خیابان انقلاب با هم سرژ رجیانی گوش میکنیم. امیر عزیزم، مطمئنم تو دوستش داری. از زانوی پارهی شلوارت معلوم است. از تیشرتی که آن روز پوشیده بودی هم معلوم بود؛ همان که رویش عکس فردی مرکوری بود.
من نمیتوانم سرژ رجیانی را توی جاده گوش کنم. سام هرگز نمیگذارد خارج شهر رانندگی کنم. هر وقت هم که پشت فرمان مینشیند، اولین کاری که میکند عوض کردن موسیقی است. چرا حالیات نمیشود من از موسیقی سنتی بیزارم؟ امیر جان، سام میگوید من ناسیونالیست نیستم. چرا باید ناسیونالیست باشم؟ اصلا این حرفها چیست که میزنم؟ ببین چقدر سنام کم است.
امیر جانم، آنا کارنینا را که از دستفروشهای خیابان انقلاب برایم خریده بودید همینجا است، پایین تخت. بیایید فردا برویم تئاتر ببینیم. آری، دستهایم را بگیرید توی دستهایتان. حالا فهمیدید گُر گرفتهام؟ میخواهید با خیسی لبهایتان ماتیکم را پاک کنید؟ یعنی نمیخواهید ماتیک بزنم؟ «اما جوانی چه اهمیتی دارد؟»*
آخ… چیزی توی سرم دارد تکان میخورد. درد نمیکند، اما تکان میخورد. پاهایم را به هم فشار بدهم؟ نه… ببینید، اینطوری بهتر نیست؟ اینطوری که بازشان کردهام. چرا پاهایتان را توی پاهایم قفل نمیکنید؟ تمام تنم دارد میسوزد.
امیر… چه بوی خوبی میدهید. بوی عطر دانهیل قرمز.
عطر سام حالم را به هم میزند. بهش گفتهام از عطرهای شیرین متنفرم، عطرهای تلخ تحریکم میکنند. "شیرین" ازت متنفرم. خیلی هم خوب شد که بلیتت را یک هفته عقب انداختی و توی همان خانهی نکبتیِ بچگیمان دفن شدی زیرِ آوار. چهطور توانستی این کار را با خواهر بزرگت بکنی. من فقط خواهر بزرگت نبودم، جای مادرِ هرزهات بودم که بابای بیچارهام را مجبور کرد مادرمان را طلاق بدهد؛ بعدش هم که خوب پیرمردِ مهربان را دوشید، افتاد دنبالِ یک مرد جوان که صورتش پر از پیرسینگ بود. منِ احمق باید میفهمیدم هرزگی توی خون شما است. نتوانستی خوشبختی مرا ببینی. چقدر احمق بودم که به بهانهی درس خواندن برای دانشگاه گذاشتم بیایی خانهمان. چه احمقی بودم که به سام گفتم با تو زبان انگلیسی تمرین کند برای امتحان ورودی دانشگاه! باز خدا را شکر که دانشگاه قبول نشدی، و گر نه من که نمیتوانستم دل بابای خودم را به خاطر کارهای شما بشکنم. من هم که نمیتوانستم به پیرمرد بگویم شیرین جانِ عسلش، دختر عزیز دردانهاش شده نسخهی دوم مادرش. خوب که بابام تو زلزله مرد و نفهمید تو چه از آب درآمدی. چه صدایی! سام، راهات نمیدهم توی خانه، اینقدر در نزن. دیگر نمیتوانم آن قیافه ات را تحمل کنم. آخر چرا اسم دخترم را لنا گذاشتی؟ اینقدر زنگ نزن. در را باز نمی کنم، اگر یک بار دیگر مزخرف ببافی، خودم را توی دریا غرق میکنم. من فردریک مورو را پیدا کردهام. برو آرنوی بیچاره. برو.
((آره، ترسیده بودم. بله ... از شما ... از خودم! خدا را شکر که توانستم راز دلم را افشا کنم. ببین قلبم با چه شدتی میزند. مرا ببخشید که زودتر به دیدنتان نیامدم.دیرگاهی بود که امیدوار بودم بتوانم شما را ببینم و حالا باید به اتاقم بازگردم. ممنون که روزهای تعطیلتان را برای دیدنم اختصاص دادهاید. باز هم بگوئید که به خاطر من است که خیال ازدواج ندارید. هیچوقت زنی به اندازهی من مورد عشق و محبت قرار نگرفته است: تأثیری که شما بر من میگذاشتید درست مثل تأثیر نور ماه در شبهای تابستان میمانست. خداحافظ دوست من، دوست عزیز من!))*
چند لحظه به سقف نگاه میکنم. صدایی در خانه نیست. فقط نفس خودم را میشنوم. انگار هوا کمی بوی قهوه گرفته است. بلند میشوم، میروم کنار پنجره. خیابان تاریک است. هیچکس آن پایین ایستاده نیست.
دست میکشم روی لبهایم؛ ماتیکم پاک شده است.
به ساعت نگاه میکنم.
ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه است.
عصرها از ساعت شش تا هشت من زیباترم.
مهر 1390. تهران
پ.ن:
فردریک مورو: شخصیت اصلی مرد کتاب تربیت احساسات. گوستاو فلوبر
پاراگراف هایی که با ستاره علامت گذاری شدهاند: از کتاب تربیت احساسات. گوستاو فلوبر
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
