خیام از دل هیچ، با دیالکتیک بی معنایی و معنا
نادر چگینی
تاریخ ارسال : 30 مرداد 05
بخش : اندیشه و نقد
خیام از دل هیچ، با دیالکتیک بیمعنایی و معنا
- نادر چگینی :
«زندگی تنها یک سایهی متحرک است، بازیگر بیچارهای که فقط ساعتی را روی صحنه میخرامد و با غرور میرقصد و دیگر صدایی از او شنیده نمیشود. این داستانی است که توسط ما روایت میشود، پر از خشم و هیاهو، بدون هیچ معنایی.» نگارنده این نوشته را از ویلیام شکسپیر درک میکند و با آن مشکلی ندارد. این موضوع او را افسرده یا بیانگیزه نمیکند. در واقع از بسیاری جهات، آزادکننده و شاید حتی به نوعی رهاییبخش است. این موضوع مرا بیشتر به بیان و خلق کردن تشویق میکند. «هیچ» یا همان بیمعنایی، آن لحظهی برهنهی آگاهی است که انسان میایستد، نگاه میکند و میبیند هیچ ساختاری، هیچ روایتی، هیچ دستی از آسمان یا جایی، پاسخِ «چرایی» را نمیدهد. نه آفرینندهای که غایتی تراشیده باشد، نه تاریخی که بهسوی نقطهای پیش برود، نه مرگی که وعدهی چیزی را بدهد. فقط همین: بودنِ بیدلیل، در میانِ دو تاریکی. از منظر فلسفی: این جمله یادآور اندیشههای اگزیستانسیالیستی است؛ جهان ذاتاً بیمعناست، اما انسان محکوم است که معنا بسازد. کامو در «اسطوره سیزیف» دقیقاً همین را میگوید: در دلِ پوچی، باید معنا آفرید. خیام ریاضیدان بود، کسی که با بیرحمی و دقت، خطوط را میکشید و میدانست که موازیها هرگز به هم نمیرسند. شاید همین دقتِ بیرحم است که او را به «هیچ» رساند. اگر جهان معادلهای دارد، این معادله جواب ندارد. نه از سرِ ناتوانی. از سرِ ساختارِ خودِ مسئله. و او این بیجوابی را به وضوح پذیرفت. رباعیهایش به همین وضوحاند؛ جملاتی کوتاه، بیتزئین، بیمجازاتِ اضافی. مثل قضیهی هندسی. مثل تیغ برنده. این تیغ میبُرَد تا چیزی آزاد شود. و آن چیز، در زبان خیام، معمولاً سه مورد است: می، حال و شک. نه معنای بزرگ، نه غایتِ کیهانی؛ فقط همین یک جام در دست، یک لحظهی بیتکرار، و حیرتِ اینکه اصلاً چیزی هست بهجای اینکه هیچ نباشد. دیالکتیک اینجاست: از دلِ نفیِ مطلق، نه اثباتِ مطلق، که لحظهی مطلق زاده میشود. اما باید به این مهم توجه داشت که پیش از هر چیز بیمعنایی در رباعیات خیام، نیهیلیسمِ منفعل نیست. نیهیلیسم بر این باور است که میگوید «معنایی وجود ندارد، پس چه حاصل.» اما در رباعیات خیام میبینیم که میگوید (معنایی نیست، و من این را اما میبینم، و دیدن رنج دارد، و این رنج را من میگویم). تفاوت در همین فعلِ گفتن است. نیهیلیسم سکوت میکند یا تخریب. خیام رباعی میسازد. و رباعیساختن، حتی دربارهی پوچی، نوعی فرمدادن به بیفرمی است. نوعی ایستادگی در برابر هیچ، نه با انکارش، بلکه با صورتدادن به او. بیمعناییِ خیام از جنسِ نوعی کشف است، نه ناامیدی. کشفِ دردناک، اما کشف. و کاشف، حتی وقتی میگوید «هیچ نیست»، در موضعِ آگاهی ایستاده است. این آگاهی، خود، اولین شکاف در دیوارِ هیچ است.
این چرخِ فلک که در آن سرگشتهایم
فانوسِ خیالِ ما و تصویرِ ماییم
از بهرِ همین چو نقشِ حیران میگشت
ما نقشِ حیرانیم و فلک، حیرانِ ماییم
خیام نه از قلهی یقین، نه از درهی ایمان. تنها از «دلِ هیچ» و اینکه از دل هیچ برای او فضای بیرونی نیست، انتزاعِ فلسفی نیست. جایی است در سینه، در درون، جایی که نبض میزند و همزمان میداند که خواهد ایستاد. هیچ، در رباعیات خیام، بدن دارد. نفس دارد. به قولی شراب میخواهد تا تحملش کند. و خیام در این هیچ نمیماند. نه بهمعنای رها کردن. نه بهمعنای بازگشتن به معنای از پیش تعینشده. او در هیچ میماند و از دلِ همین ماندن، چیزی پدید میآید که نه معناست بهمعنای سنتیاش، نه بیمعناییِ محض. نوعی به شکل دیگرش؛ چیزی که من در این مقاله میخواهم آن را دیالکتیکِ بیمعنایی و معنا بنامم: حرکتی که در آن نفی، خود بهتنهایی کافی نبوده؛ در آن گفتنِ «هیچ نیست» خودش نوعی حضور است؛ در آن نه توصیهی خوشگذرانی، بلکه تنها پاسخِ ممکن به خالیبودنِ ابدیِ هستی است.
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامدهست فریاد مکن
برنایده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن.
این دیالکتیک، دیالکتیکِ هگلی نیست. سنتزی در کار نیست. خیام نمیخواهد تضاد را حل کند. او تضاد را زیست میکند. رباعیهایش نه استدلالاند نه نتیجهگیری. آنها لحظههاییاند که در آنها بیمعنایی و معنا، نه بهترتیب، که همزمان حاضرند. و اما بیمعنایی زمان در رباعیات خیام در نگاه نگارنده بسیار جایگاه شگرفی دارد، مانند آمدن و رفتن در رباعی او میخوانیم:
از آمدن و رفتنِ ما سودی کو؟
وز تارِ وجودِ عمرِ ما پودی کو؟
در چَنْبَرِ چرخِ جانِ چندین پاکان
میسوزد و خاک میشود، دودی کو؟
تکرار و تکرار در رباعیات خیام تصادفی نیست. «آمدن و رفتن» و «رفتن و آمدن» جابهجاییِ ترتیب، بیمعناییِ ترتیب را نشان میدهد. فرقی نمیکند کدام اول بیاید. فرقی نمیکند آمدهای یا رفتهای. گرهای گشوده نشده. نه قبل از تو گرهای بوده، نه بعد از تو گرهای خواهد بود. عبورِ محض. تو نه مسئله بودی نه حل. اصلاً در معادله نبودی. و اما بیمعناییِ مادّه: کوزه، در ظاهر، شیء است. اما خیام در آن خاطرهی معنا میبیند. یک هستی بوده که دیگر نیست. دستی بوده، زلفی بوده، عاشقی بوده. و حالا؟ حالا کوزهایست بر طاقچه. نه عاشق است نه معشوق. نه دست دارد نه زلف. مادّه مانده و معنا رفته. نه اینکه معنا هرگز نبوده، بلکه بوده و رفته است. و جای خالیاش، در فرمِ کوزه، در انحنای دسته، هنوز پیداست.
این کوزه چو من عاشقِ زاری بودهست
در بندِ سرِ زلفِ نگاری بودهست
این دسته که بر گردنِ او میبینی
دستیست که بر گردنِ یاری بودهست.
سید علی میرافضلی، پژوهشگر و مؤلف رباعیات خیام در منابع کهن، او مینویسد کوزه یکی از این تمثیلات است که نمادی از تسلسل حیات به شمار میآید، از این جهت که انسانها خاک میشوند و خاک آنها تبدیل به گل کوزهگری میشود و انسانهای بعدی در این کوزهها آب میخورند و سیر حیات را میشود در کوزه مشاهده کرد و ناپایداری زندگی را فهمید. ما به کوزه نگاه میکنیم، متوجه میشویم که مجال محدودی در جهان هستی داریم. شرابی که در کوزه است نماد همان شادنوشی و اغتنام فرصت است. خیام از این نماد برای بیان یک مفهوم عمیق استفاده کرده است. کوزه در شعر فارسی و پس از رباعیات خیام و آن رباعی مشهور که در کارگه کوزهگری رفتم دوش، اهمیت پیدا کرده و بسیاری از شاعران برای بیان استفاده از فرصت و غنیمت دانستن زندگی از این مفهوم بهره گرفتهاند. و اما این بیمعنایی در نگاه خیام نقطهی چرخشِ دیالکتیک است. بیمعنایی در خیام، انتها نیست. آخرِ جمله نیست. آخرِ فکر نیست. بیمعنایی، زمینه است. بومِ سفیدِ زیرِ نقاشی. و خیام، بر این بومِ سفید، لکهها معنا نیستند. ادعای معنا ندارند. اما در برابرِ آن سفیدیِ مطلق، حضور دارند. و حضور، حتی بدون معنا، نوعی مقاومت است. بیمعنایی، در خیام، تخریب نمیکند. همانند نگاه نیهیلیستی آزاد میکند. آزاد از غایت، آزاد از تکلیف، آزاد از پاسخ. و در این آزادی، لحظه، فقط همین لحظه، در مالکیت خود میشود. نه مالِ خدا، نه مالِ تاریخ، نه مالِ آینده. مالِ هیچکس. و مالِ هیچکس بودن، شاید تنها معنایی باشد که در دلِ هیچ میروید. بیمعناییِ خیام، بیمعناییِ دقیق است. نه بیمعناییِ کسی که خسته است و رها کرده. بیمعناییِ کسی که اندازه گرفته است. ریاضیدانوار. معادله را حل کرده و دیده مجهول بیشتر از معلوم است. و بهجای عصبانیت، لبخند زده. و بهجای سکوت، رباعی گفته.
خوش باش که ماهِ عمرِ تو در حالِ نقصان است
و این باغِ عمرِ تو در حالِ خزان است
برخیز و غنیمت شمار این دم را
که این دم نه در اختیارِ تو، در حالِ گذران است.
خیام از دلِ «هیچ»، نه به انکار میرسد و نه به تسلیم؛ بلکه به آگاهیِ برهنهای دست مییابد که در آن بیمعنایی، نه پایانِ اندیشه، بلکه بومِ سفیدِ زیرِ هر حضورِ صادقانه است. او با دقّتِ یک ریاضیدان، بیجوابیِ معادلهی هستی را میپذیرد و بهجای سکوت یا تخریب، رباعی میسازد؛ یعنی به بیفرمی، فرم میدهد و در برابرِ هیچ، نه با انکارش، که با صورتدادن به آن میایستد. دیالکتیکِ خیام، دیالکتیکِ هگلی نیست؛ نه سنتزی و نه حلِّ تضاد، بلکه زیستنِ همزمانِ بیمعنایی و معنا در یک لحظهی بیتکرار است. در این میان، «لحظه» تنها پاسخی است که در برابرِ خالیِ ابدیِ هستی ممکن مینماید؛ نه از سرِ خوشگذرانی، که از سرِ مالکیتِ صادقانه بر زمانی که نه مالِ خداست، نه مالِ تاریخ، نه مالِ آینده. معنایی که از دلِ این نفی میروید، معنایی خودآگاه، موقتی و بیادّعاست؛ معنایی که میداند فردا نیست و دقیقاً بههمینسبب، صادق است. خیام، در نهایت، از دلِ هیچ، آزادی میآفریند: آزادی از غایت، از تکلیف، از پاسخِ ازپیشتعینشده؛ و این آزادی، خود، نخستین شکاف در دیوارِ هیچ است.و شاید همین درسِ خیام، در عصری که انسان غرقِ روایتهای تحمیلی و معنای ساختگیِ بازار و ایدئولوژی است، ضرورتی حیاتی باشد. او به ما میآموزد که پیش از ساختنِ هر معنا، باید جرأتِ ایستادن در برابرِ خلأ را داشت و هیچ روایتی را بهجای حقیقت نپذیرفت. این شجاعتِ منفی، نه فروپاشی، که شرطِ نخستینِ هر آفرینشِ اصیل است؛ چراکه تنها کسی که هیچ را دیده، میتواند چیزی بسازد که دروغ نباشد. و بدینسان، خیام از آنسوی قرنها، هنوز با ما سخن میگوید: نه وعده میدهد، نه تسلی، تنها دعوت میکند به بیدار زیستن در همین لحظهی گذرا، و همین، شاید بزرگترین هدیهی یک شاعر به بشریت باشد.
منابع
۱. مکبث، ویلیام شکسپیر، ترجمه نجف دریابندری، انتشارات نگاه.
۲. اسطوره سیزیف، آلبر کامو، ترجمه مهستی بحرینی، انتشارات نیلوفر.
۳. ترانههای خیام، صادق هدایت، انتشارات جاویدان.
۴. رباعیات خیام، تصحیح و تحقیق سید علی میرافضلی، انتشارات سخن.
۵. هستی و نیستی، ژانپل سارتر، ترجمه عبدالکریم رشیدیان، انتشارات نی.
۶. پدیدارشناسی روح، گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، ترجمه باقر پرهام، انتشارات کتابسرای میردشتی.
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
