یادداشتی بر "نُت‎ها به ریل" اثری از محمد آشور
امیر حسین بریمانی


یادداشتی بر نویسنده : امیر حسین بریمانی
تاریخ ارسال :‌ 14 خرداد 95
بخش : بررسی کتاب

یادداشتی بر "نُت‎ها به ریل"اثری از محمد آشور

- امیر حسین بریمانی :

  به‎روال سابق یادداشت‎هایم در بخش بررسی کتاب، از هرگونه ارزش‎گذاری این مجموعه شعر نیز پرهیز می‎کنم و در این یادداشت قصد دارم صرفاً به مولفه‎های برسازنده‎ی شعریت این مجموعه بپردازم.

  شعر محمد آشور، زاده‎ی زمان حال است بدین معنی‎که عمدا به دانش تولید شده در زمینه‎ی انسان‎شناسی و روانکاوی توجه کرده و سعی داشته شعری مطابق با شکل‎بندی و طبعا زیباشناسی انسان معاصر ارائه کند اما این بدین معنی نیست که شعر او می‎باید توسط جامعه (یا همان انسان معاصر) پذیرفته شود بلکه ذائقه‎ی شعری غالب ما، هنوز با کارکرد ذهنی‎مان در قرن بیست و یک منطبق نشده و نوعی کهنه‎پرستی هنوز رواج دارد؛ و درواقع دلیل اینکه عده‎ی بسیاری از مخاطبان شعر، به شعر معاصر پشت می‎کنند و آن را خزعبل تلقی می‎کنند هم همین امر است. درواقع همین تطبیق دادن مولفه‎های شعری با آگاهی تولید شده روز است که همواره شعر آوانگارد تولید می‎کند و باید بگویم که شعر آوانگارد درواقع نوعی پیشروی نیست بلکه در زمان حال زیستن است و قصد دارد عقب‎ماندگی توده را جبران کند.

  پرسش اصلی اینجاست که چه‎چیز باعث شده تا شعر آشور را فرزند زمانه بدانیم؟ سه مولفه‎ی اساسی را بنده برمی‎شمارم و البته به ریشه‎یابیِ چرایی این سه مولفه نمی‎پردازم و فرض می‎کنم که مخاطب این سطور در پیشفرض‎ها با من هم‎عقیده است. مولفه‎ی اصلی، نگرشی لاکانی به ذهنیت فردی انسان است. دقیقا لغزش دال‎ها بر یک‎دیگر و عدم دسترسی سوژه به مدلول را در نظر دارم؛ سوژه انسانی ناچارا از دالی به دال دیگر پرش می‎کند چراکه بیگ‎بنگ انبوه اطلاعات، از ذهنیت فردی او مرکزیت‎زدایی کرده است و او قادر نیست تمرکز کند! یعنی همواره در حاشیه به سر می‎برد و دسترسی به معانی بر او سخت می‎آید. محمد آشور نیز با این رویکرد همسوست و در شعر خود تلاش بر مدلول‎یابی برای دال‎ها نمی‎کند. به‎عنوان مثال این‎که "شعر باید چیزی به مخاطب بیاموزد"برآمده از همین رویکرد مدلول‎یابی برای دالهاست؛ بدین طریق که طبق این رویکرد، شاعر می‎باید دال‎های جهان واقع را به مدلولی منتهی کند و به نوعی وظیفه‎ی آگاهی بخشی به توده‎ها را برعهده بگیرد.

 حال برای تبیین مولفه‎ی دوم، بهتر است دست به طرح پرسشی بزنم: شعر چگونه قادر خواهد بود از معناسازی (مدلول‎یابی) بپرهیزد؟ یکی از پاسخ‎های ممکن به این سوال مهم (که محمد آشور نیز به نوعی جزو آن به شمار می‎آید)، "شعر زبان"است. شعر زبان، گفتمانی‎ست که ذاتا به مدلول‎ها بی‎توجه است و زبان را به عنوان تنها محیط ممکن برای بروز خود (و نه شکل‎گیری دیالوگ بین دو طرف بلکه صرفا بروز زبان در محیط زبان) در نظر می‎گیرد. البته شعر آشور رویکرد محافظه‎کارانه‎ای به چنین برداشتی دارد. با کنار هم گذاشتن دو مولفه‎ی اخیر، معلوم می‎شود که چرا محمد آشور در اشعارش مدام موضوعش را عوض می‎کند و نحوگریز است. به شکلی اصطلاحا زیرلفظی به محافظه‎کاریِ محمد آشور در شعر زبان اشاره کردم و حال همین موضوع ما را به مولفهی سوم رهنمون خواهد شد. رویکرد آشور به شعر زبان، در نزدیکی با رویکرد علی باباچاهی است و بخصوص مولفه‎ی سوم این نزدیکی را تشدید می‎کند: خودآزاری. خودآزاری در شعر بدین شکل است که شاعر، راوی‎ای آزاردیده را تصویر می‎کند که آشور نیز به‎مانند باباچاهی، راوی را بیشتر دچار آزاردیدگی‎های روحی کرده است. این اتفاق، در سطحی کلان‎تر نیز در شعر او دیده می‎شود؛ در خصیصه‎ی طنزآمیزی اشعار. البته بهتر است بجای طنز بگویم استهزا. شاعر (نه راوی)، جهان را به تمسخر می‎گیرد که این تمسخر، گاها شکلی طنزآمیزی در اشعار پیدا می‎کند. در شعر پایین، مولفههای شمرده شده، تماما قابل مشاهده است:

 

قصه‎های بریده‎ی یک تیمار... یک بیمار

بیمارستانی در تنم دارم

در بخش‎های مختلف بیماران مختلفی دارد...

-و اختلاف در جای خودش خوب است!-

(نپّر میان حرف!

"در جای خودش"این‎جاست؟!) 

... یکی دکتر بی‎هوش‎یست

بخش بخش می‎گردد وُ لالا پشتِ لالا می‎خوانَد

صبح که می‎شود

در w.c  صبحانه می‎خورد

و می‎خوابد

یکی پرستاری که سطل‎های زباله را به c.c.uمی‎بُرد

و I see you!

وقتی داشتی...

و در اتاق تزریق بود!و بعدا عمدا از سوراخ کلید به چشمم فرو کردی

(و سوزن تیزی داشت!)

هنوز می‎خندم!... آنقدر تا به خواب جرّاحی روم به اتاق عمل

(تمام کلیه‎هایم را یکی‎یکی بخشید

که می‎بخشید... و باز ببخشید!)

بعد در توهم‎اش دیدم:

در بخش پیوند، اعضایم را اهدا می‎کند به بنی‎آدم!

غده‎های بدخیم را هر صبح

با لقبِ تیرخورده‎ی درختی مبادله می‎کند

تا مبدل به بیدی شوم مجنون.... (که می‎شوم هر صبح)

و عقده‎های خوش‎خیم را همیشه لبخندیم!

زخم‎ها را تکثیر می‎کنیم به کثرت بسیار

که وحدت در عین کثرت است... و کثرت...

 

(دردهایم را برای خودم می‎خواهد برای روز مبادا)

و آزمایشگاه، گاهی که توی شیشه می‎کند

ادامه خون را چه می‎کند که در اتاق و خیابان می‎رود؟!

برگردم!

 

بیمارانِ در من اما همیشه اورژانسی به بستر میروند

پیش از خواب شیشه‎ای خالی از عطر را از اِتِر پر می‎کنند

و در اتاق، خالی... و

تخت می‎خوابند

تخت که می‎خوابند (بپر میان حرف!)

-و اختلاف در جا خودش است!-

(آفرین!... "درجای خودش"این‎جاست!... زیرِ تخت!)

در سلول‎هایم پر از نگهبانم

وقتی تمام وقت زیر سُرم هستم...

یک تیمارستانِ پر هم البته شبانه توی سَرم دارم

تیمارستانی با قفس‎های فکر

شوک‎های فراموشی

 

 

اتفاقات پیچیده‎ای در عشق مردد

 

 

1

اتفاق ساده‎ای نبود آذرخش

تند می‎آمد و چون تندری می‎رفت

ما می‎ماندیم و تصویر آهسته‎ی نور که در ذهن هنوز جرقه می‎زد

 

پنجه‎های آرام دوست

بر پوست،

نشان‎های کبودیِ سرخ می‎کشد

و پتوی ما که همیشه کم می‎آید

همیشه هم دوست نداشتیم خطر دور از دست باشد

چیزی تهدیدمان نکند                           آشفته نباشیم

عده‎ای گرگ بیخودی زیر پنجره‎هایِ نیستی کلبه‎ی ما زوزه می‎کشیدند

و برف هم اتفاق خطرناکی نبود

هرچند که چتری بر سر خانه ما نبود

برف بر گونه‎هامان می‎نشست و پتو را بیشتر کم می‎‌آوردیم

و آذرخش که هردوتامان را پودر کرد

وَ رفت

در عین حال، حالا که در چاله به داخل پرت و پرت‎تر می‎شوم

معنای اتفاقات ساده پیدا

پیدا و پیچیده می‎شوند

پیدا می‎شوند

به داخل فرو می‎روم

پیچیده می‎شوند

و صدا که بر سکوت تمرکز کرده است

در خانه دیوارها بالا کشیدند

و تهمینه آسوده بود

 

 

2

اتاقی مشکوک و سایه‎هایی پریشان

که پابرهنه دوان دوان بر دیوار

حضور شنیعِ کدام‎یک که می‎توفد نامریی و بی‎آرام

ردیف قاب عکس‎های جوانی‎ش را ورانداخته‎ست؟

 

نیمه‎تاریکایِ عصر و پرده‎های کشیده

که در طول آن هرازگاهی سوراخی دسته‎ی نوری

را از گلوی تیرخورده‎ی خود عبور می‌داد

از وقت بازگشتِ صاحبخانه انگار بسیارها گذشته است

 

درزهای درِ حمام قدیمی را با پارچه‎ای محکم پوشانده‎اند

و در حمام بی‎گمان مقتول لرزشی شدید آغاز کرده است

 

 

3

روح مقتول را ما اهالی این خانه دیدیم که دیوار شکافت

با سرودی بزرگوار به شهر رفت

از عمر امروز سایه‎ها هنوز ساعتی مانده بود

 

ناشکیب و پرسان بود آن‎یکی که هیاهوی کمتر می‎داشت

بر سر میز نهارخوری هشت نفر نشسته بودند

و چندتایی بر سقف و بر دیوار می‎جنبیدند

شمعی از سر احترام برافروخته بود

 

شب نزدیک می‎شد و اشباح و سایه‎ها کمرنگ می‎شدند

فروزش شمع صدای مرثیه می‎داد

و تبادل سوگواری میان اشباح

ناکام ماند                 سایه‎ها هم همینطور

 

 

4

تهمینه از پل مرگ کی عبور می‎کنی به این سمت برسی

پل در مه و مه روی پل می‎لغزد

و تو که باید وقت مرگت در آنجا سر رسیده باشد

کم‎کم از مه بیرون بزنی بدین طریق:

اول حضورواره‎ای در لای دود وَ بعد

جستیدن من از جای

وُ صدایِ اما رودخانه که به آنی گمشده است

و پل در این صورت بی‎معنی خواهد بود وَ رقص گام‎های تو در مه

اما اکنون هیچ اتفاقی نیوفتاده‎ست

رود می‎گذرد و صدا می‎کند

 

با پیرهنی چارخونه و گلی زرد لای موها

با افکاری پلید در ابتدای پل نشسته‎ام

و هیچ نگران خاکی شدنِ شلوارم نیستم

جز این پل و رودخانه چیزی در چشم‎انداز در کار نیست

و افق به دیواری طوسی رنگ می‎خورد تازه اگر مه کنار برود!

آنگاه ببینم گذارِ رودخانه آیا گل خشکی کم ندارد؟

و در گوشه‎های چشمم انگار حضور فیزیکیِ تهمینه به چشم خورد

بر که می‎گردم سراب نیست وَ بعد

 دسیسه‎هایی که وقت زیادی برایشان خواهم داشت

 

5

در زندگی بعدی در دوزخی ملایم

در التهاباتی ناآشنا و آدم‎هایی پیشبینی‎ناپذیر،

همه‎چیز از یک سناریوی ساده شروع شد اون  هم روی کاغذ

عکس‎هایی گرفتیم از همیدگه در سکانس‎های احتمالی

و دشنه‎هایی که پلاستیکی محسوب می‎شدن

سوس گوجه‎فرنگی یا آب انار؟

کلاغِ بی‎رنگ با تاجی از برف که به آهستگی عبور می‎کرد در قاب پنجره دید:

دو نفر قهقهه می‎زنند و دو دوربین در گردنشان آویخته است

در دست یکی دشنه و از گلویِ دیگری آب سرخ می‎چکد

و هم را نوازش می‎کنند.

اتفاق مهمی نبود و گذشت

 

با طرافت استخون‎های تو تا کجا میشود واقعی نبود و پلاستیکی بود

وسوسه در شب صفیر می‎کشید و سکانس‎هایی می‎افروخت تکه تکه و احتمالی

بازی اما هنوز تموم نشده بود

وَ دو ققنوس بر سر راهرو نشسته بودند

وُ چکمه‎هات که بر سرامیک تلق‎تلق می‎کرد

در راهرو دستگیره‎های زیادی هست

پرده‎های زیادی هرکدوم باد میخورن و اتاق‎هایی

در نور چراغ معلوم می‎شوند

 

جشن تاجگذاری با  نفرت‎های زیادی همراه بود

و مهم‎تر اینکه کسی بروز نمی‎داد

پایکوبی به راه شد و همگی به شادی رقص مرگ آغاز کردن

جوراب توری‎دار پوشیده بود و رنگِ رقص نور، سرخ بود

تاج روی موهاش لیز میخورد و اما نمی‎افتاد

دو مار از دو دریچه‎ی مشکوک تاج بیرون در هوا            سرگردان

وَ وفادار اما حریص وُ دیوانه

پنج دقیقه قبل از زلزله زمین چگونه‎ست؟

اسب تک شاخ در راهرو دوید و نور سپیدی از تنش متصاعد می‎شد

و ققنوس‎ها بر شانه‎ی من نوک می‎زدند اما آرام

بهترین عکس‎ها را در این لحظات از من گرفتی

در پشت صحنه کی تعیین می‎کند پرده کِی فرو بیوفتد؟

پرده سرخ افتاده بود و من اعلام نمی‎کردم

وَ تو همیشه راحت گول می‎خوردی

آنگاه که شب بودُ خواب بودُ دوربینی در کار نبود

تیزِ برنده در دستم زیر نور اسب سپیدِ اعدام شده

می‎درخشید

مارها، خطر احساس کرده متلاطم بودند

ققنوس‎هایِ شانه مرا قاپیدند

جشن که تمام می‎شود

ملکه خودش را در آیینه برانداز می‎کند

و راهرو از رد قدم‎های نفرت آکنده است

پادشاه دل‎انگیز در قاب عکس بزرگ خفته‎ست

گل‎های پراکنده از سقف برعکس آویزان‎اند

و خارهاشان که گلو را در دالانِ تنگ خش می‎اندازد

زخم‎ها گام به گام بریده‎تر می‎شوند

و انتهای راهرو ملکه از پای می‎افتد

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :