نگاهی به مجموعه شعر مریم علی اکبری
شیوا فرازمند


نگاهی به مجموعه شعر مریم علی اکبری
شیوا فرازمند نویسنده : شیوا فرازمند
تاریخ ارسال :‌ 28 شهریور 05
بخش : اندیشه و نقد

کالبدشکافی رنج در جغرافیای واژه‌ها؛ نگاهی به مجموعه شعر «پیامبر تنهایی» 
 
مجموعه شعر «پیامبر تنهایی» سروده‌ی مریم علی‌اکبری، روایتی‌ست مشتمل بر پنجاه‌وچهار قطعه شعر در قالب سپید و آزاد که در ۹۵ صفحه، مانیفست انزوای وجودی انسان معاصر را بیان می‌کند. این دفتر فراتر از یک ثبت ساده‌ی عواطف فردی، تلاشی آگاهانه و ساختاریافته برای تبدیل «تنهایی» از یک وضعیت انفعالی به موقعیتی زاینده در بستر زبان است. شاعر در این اثر با تکیه بر اقتصاد واژه‌ها، ایجاز، تصاویر بدنی، خوانش معکوس مکان‌ها و آشنایی‌زدایی‌های مفهومی، جهانی خلق کرده که در آن هر سطر مانند برشی دقیق بر روان و کالبد انسان اثر می‌گذارد. 
 
در سطح ساختاری و فرمال، شعر سپید علی‌اکبری بر ریتم‌های آرام و تقطیع‌های پلکانی یا زبانی استوار است. او با شکستن آگاهانه‌ی سطرها در قسمت‌های نامنتظره، تعلیق و تأملی ممتد بر مخاطب تحمیل می‌کند؛ جایی که پایان هر سطر نه به دلیل ضرورت‌های ساختار شعری، بلکه برای ایجاد مکث حسی و انتقال فضای سنگین و نفس‌گیر شاعرانه چیده شده است. برای نمونه، در شعر نخست مجموعه با چنین چینشی روبه‌رو می‌شویم: 
«ما 
 به انتهای جهان رسیده بودیم 
 در رگ‌هامان 
 فانوسِ نور بود» 
شکستن سطر با تک‌واژه‌ی «ما»، بر غربت یک هویت جمعی در آستانه‌ی فروپاشی تأکید می‌کند. هرچند تکرار این شیوه‌ی تقطیع در همه‌ی شعرهای مجموعه به‌جا نیست اما در بخش‌های میانی و پایانی مجموعه هم با همان کارکرد تکرار می‌شود؛ چنان‌که در شعر چهل‌وسوم، شاعر با ایجازی مشابه، اندوه زنانگی را بیان می‌کند: «گاهی هم / خیال می‌کنم پرنده‌ام / و هر سال / کمی از ریشه‌هایم / به آسمان می‌رود» 
 
در لایه‌ی زبان و تصویر، علی‌اکبری با برهم زدن هم‌نشینی‌های معمول، به مفاهیم مدرن و تازه‌ای رسیده که ذهن مخاطب را به چالش می‌کشند. به عنوان مثال در شعر سوم با رویکردی ضدعفونی‌کننده، رنج و سیاست را در هم می‌آمیزد: «نام این زخم عمیق را / عدالت بگذار / و روزی چندبار / رویش بتادین بریز». این پیوند واژه‌های دنیای پزشکی‌بالینی با کهن‌الگوهای تاریخی و سیاست در چندین شعر بازتولید می‌شود: «در کمای مصنوعی / چه می‌دانستی / از چاه / به زندان افتاده‌ای».... « ما/ با دست‌های خالی از بوی گندم / آغشته به الکل و بتادین/ گندم می‌کاشتیم» و... . 
در لایه‌ای دیگر، شاعر با استفاده از تمثیل و کنایات، فضای تاریک انسان مدرن را به سیاست کلی پیوند می‌زند. «ما این‌جا/ هر روز/  کوچک‌تر می‌شویم / که یک شب / در تابوتی جا شویم/ با دست‌های کوچک / و آرزوهای بزرگ.» 
 
این درهم‌تنیدگی با «ماتریالیسم بیولوژیک» و تصاویر تنانه به اوج می‌رسد. در این مجموعه جسم انسان بستری رمانتیک و آرام نیست، بلکه میدان تخریب و اصطکاک بین عناصر طبیعی و صنعتی‌ست. برای مثال در شعر ششم، مرز بین جسم و طبیعت فرو می‌ریزد: 
«نیمی از صورتم / قلمروی ماهی کوچکی‌ست / که باله‌های خاکستری‌اش / در گودی چشمم فرو می‌رود / و مسکن‌ها / تیرهای اعصابش را / به‌هم می‌زنند». این رویکرد که تضاد بین طبیعت و شیمی را به استعاره‌ای از بیگانگی درونی انسان تبدیل می‌کند در بسیاری از شعرهای مجموعه تکرار می‌شود. 
 
برخلاف رویکرد غالب مجموعه که رنج را در فضایی درونی و بسته بیان می‌کند، شاعر در چند قطعه به سراغ جغرافیای عینی و مکان‌محوری می‌رود؛ اما این مکان‌ها هم بلافاصله از فیزیک صِرف جدا شده و با روان و بطن سوژه یکی می‌شوند. بارزترین نمونه‌ی این رویکرد در شعر دهم رقم می‌خورد؛ جایی که با ترکیبی نو و خطاب به یک پیکرِ زاینده آغاز می‌شود: «بلندبالا گیاهواره! / تو را بارها / در اشک‌هایم دیده‌ام». در ادامه‌ی همین شعر دهم است که معابر شهری به شریان‌های ذهن پیوند می‌خورند و یکی از نادرترین نشانه‌های جغرافیای زیسته‌‌ی تهران در کتاب ثبت می‌شود: 
«با هم / از خیابان‌های سرم گذشته‌ایم / پشت چراغ‌های قرمز / دستانت را بوسیده‌ام / و دهانت / و بخار / از لبوهای میدان تجریش / به هوا پاشیده». یا در شعر سی‌وشش می‌خوانیم: «جاده‌ای می‌شود / از شریعتی تا هفت تیر / زیر پل کریم‌خان...» 
این نوع مواجهه با مکان در شعر یازدهم با پانویسی شعری از رضا براهنی و تماشای پاییز از پنجره‌ی تیمارستان چهره‌ای از تبعید و فراموشی می‌گیرد، و در شعر بیست‌ویک با سرگردانی در خیابان شلوغ و هم‌نشینی کنایی «بوق ماشین‌ها تا بوق سگ» ملال آسفالت و ترافیک را بازگو می‌کند. حتی فضای خلوت‌های شهری مدرن در شعر دوم در اشیاء روزمره متجلی می‌شود، آن‌جا که «زنی / که لبخندش / قطره‌قطره / در لیوان نسکافه می‌چکد».

از دیگر مشخصه‌های بارز فکری و زیبایی‌شناختی این دفتر، تقدس‌زدایی و تعریف دوباره‌ی مضامین اساطیری و قدسی‌ست. مفاهیم و واژه‌هایی مانند ظهور، معجزه، عصا و نام‌های پیامبران از فضای متون کهن فراخوانده می‌شوند، اما در سرانجامی تلخ و امروزی! در شعر چهارم که عنوان مجموعه هم از آن گرفته شده، معجزه‌ی شکافتن آب‌ها برای رستگاری نیست، بلکه روبه‌روشدنی دردناک با اعماق ناآرام روان است: «ظهور کن / پیامبر تنهایی! / ... تنها / تو می‌توانی / معجزه کنی / عصایت را / بر سرم بکوبی / دریایی فکر ببینی / با تکه‌های شناور اندوه».  

در شعر سی‌ام، این شیوه‌ی بینامتنی با حضور نام خود شاعر به نقطه‌ی اوج می‌رسد: «یونس در دل نهنگ / یوسف در چاه / عیسی در جلجتا... / مریمم / عیسایم مرده». در این بند، روایات سنتی نجات به پایان می‌رسند و شاعر با اعلام مرگ عیسیِ درون خود، ناممکن بودن رهایی و بی‌نتیجه ماندن معجزات در جهان معاصر را به تصویر می‌کشد. 

 

علی‌اکبری در این مجموعه سراغ کلیشه‌هایی مانند لطافت زنانه یا زیبایی نرفته است و زن یک موجود تزئینی نیست. شاعر از ابزار زیبایی‌سازی معمولی زنانه، مانند رژ لب یا لوازم آرایش، استفاده می‌کند تا بستری بسازد که در آن، مرزهای خانگی و عمومی درهم می‌شکند. جایی که آرایش صورت به نقابی برای پوشاندن خلاء بدل می‌شود. او کلمه‌ی «پیامبر» را که در حافظه‌ی تاریخی، نقشی اغلب مردانه و مقتدرانه متصور شده است، برمی‌دارد و با صدای زنانه‌ی خویش استفاده می‌کند تا بگوید تنهایی و رنج، جنسیت نمی‌شناسد. در این مجموعه رنج زن، پیوندی عمیق با تاریخ کهن‌الگوها پیدا می‌کند و زن در میانه‌ی اشیاء روزمره و دردهای زیست‌شناختی گرفتار شده است. 

 

در این مجموعه پارادوکس‌های بیانی بستری برای نشان دادن تناقض‌های زندگی هستند؛ مانند ساختار شعر نهم که پایان‌بندی شعر با سطرهای «و قلبم را / آتشفشان خاموشی بلعید/... » به اوج تناقض معنا می‌رسد؛ ذات آتشفشان، فوران، آتش، صدا و تخریب برون‌ریز است؛ اما در این‌جا با صفتی سرد و ساکت (خاموش) بیان شده است. بلعیده شدن قلب به دست یک آتشفشان خاموش، نوعی ویرانی در سکوت یا «انفجار معکوس» است. رنجی که گدازه‌هایش به درون می‌ریزند و هسته‌ی وجودی فرد را در سردی خود دفن می‌کنند. 

 

موتیف‌های تکرارشونده‌ای مثل پرنده، دریا و انقراض، پایه‌های نمادین این مجموعه هستند. در شعر بیست‌ودو، شاعر از بین رفتن یک رابطه را با الهام از حیات‌وحش، مانند زوال یک گونه‌ی در معرض نابودی بیان می‌کند: «من / گونه‌ای رو به انقراض نیستم / من / رو به انقراض توام». این زوال در شعر سی‌ودو به‌گونه‌ای عاطفی‌تر اجرا می‌شود: «پشت سرم/ دنیا را جا گذاشتم / پرنده‌ای شدم / در آسمان نقاشی دخترم» 

 

در کنار این درون‌مایه‌های فردی، اکثر اشعار با خاطره‌های جمعی و واقعیت‌های بیرونی پیوند می‌خورند. شعر هشتم با نماد مشت، هویت جمعی را فریاد می‌زند: «مشتم را/ که باز کنم/ وطنم / بر سرم / فرو می‌ریزد /...». و در شعر چهل‌وپنج، با ادای احترام به بکتاش آبتین، رنج زمانه به ریشه‌های کهن تاریخ پیوند می‌خورد و شاعر با آوردن نام رابعه در کنار رنج معاصر، به شعر خود عمق تاریخی می‌دهد. در واقع امر اجتماعی در «پیامبر تنهایی»، به شکل بیانیه‌های صریح یا شعارهای بیرونی بیان نشده، بلکه به صورت فضایی مسدودکننده و گزنده وارد شعر شده است. او برای بازنمایی آسیب‌های جامعه از واژه‌ها و مفاهیم بالینی استفاده کرده، به گونه‌ای که گویی زندگی اجتماعی و نیز مدرنیته یک بیماری‌ست که به جان آدم‌ها افتاده است. در کل، جامعه در نگاه شاعر، دستگاهی سرد و فرساینده است که فرد را از هویت تهی کرده و باعث می‌شود هر کسی در پیله‌ی تنهایی خود گیر بیفتد. 

 

مجموعه شعر «پیامبر تنهایی» مجموعه‌ای هماهنگ و ساختاریافته است که موفق شده تصاویر نو، استعاره‌های نامتعارف و دغدغه‌های وجودی را در بستری از شعر سپید حفظ کند. شاعر به جای بیان انتزاعی اندوه، آن را با اشیاء، اعصاب، داروها و فضاهای بسته نشان می‌دهد. مریم علی‌اکبری در این مجموعه، از اطناب دوری کرده و با ایجاز و تصاویر ضربه‌ای، بار عاطفی اثر را منتقل می‌سازد. در عین حال، از دیدگاه نقد موشکافانه، غلظت بالای تاریکی، یک‌دستی لحن در شعرهای میانی و تکرار زنجیره‌ای بخشی از موتیف‌ها ممکن است خوانش پیوسته‌ی مجموعه را تا حدی سنگین کند؛ ویژگی‌ای که اگرچه برای انتقال بن‌بست وجودی انتخاب شده، اما دامنه‌ی کشف‌های بعدی مخاطب را محدود می‌کند. همچنین ورود کلیدواژه‌های معمول عاشقانه به اشعار، خطر سقوط به عاشقانه‌های مصرفی را دارد که در برخی از شعرهای این مجموعه با مرز این خطر مواجه می‌شویم. در نهایت، این اثر در انتقال رنج زیسته، سوگ معاصر و انزوای کالبد در عصر مدرن، زبانی جسور، صریح و درخشان دارد. 

 

با احترام؛ 

شیوا فرازمند 

19/06/1405

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :