نگاهی به رمان تنهایی پر هیاهو اثر بهومیل هرابال
فرشته اشتری
تاریخ ارسال : 28 شهریور 05
بخش :
تنهاییِ هانتا؛ هیاهوی دیگری
تصور کنید شغلتان نابود کردن کتابهایی باشد که عاشقشان هستید. هر روز کتابی را داخل دستگاه پرس میگذارید؛ پیش از آنکه دستگاه آن را له کند، چند صفحهاش را میخوانید، بعد کتاب را فشرده میکنید و به مکعبی از کاغذ تبدیلش میکنید. زندگی هانتا در «تنهایی پرهیاهو» از همین تناقض ساخته شده است: مردی که مأمور نابودی کتابهاست، اما نمیتواند از خواندن و نجات دادن آنها دست بکشد.
اما هانتا کتابها را نجات میدهد یا خودش را نابود میکند؟
هانتا کتابها را دور نمیریزد؛ آنها را به درون خودش میبرد.
برای او کتاب فقط شیئی کاغذی نیست. کتاب حافظه است، بدن است، صداست و چیزی است که از جهانی دیگر وارد جهان او میشود. سالها خواندن، هانتا را از آنچه بوده جدا کرده است. فلسفه، ادبیات، تاریخ و اندیشه آدمهایی که دیگر حضور ندارند، در ذهن او باقی ماندهاند. بنابراین وقتی هانتا حرف میزند، نمیتوان با اطمینان گفت فقط خودش سخن میگوید. مردگان، نویسندگان، فیلسوفان، خاطرات و کتابهایی که خوانده است نیز در صدای او حضور دارند.
پس هانتا دقیقاً چه کسی است؟ آیا او صاحب یک صدای مستقل است یا جایی است که صداهای دیگر در آن به هم میرسند؟
از همینجا میتوان به مفهوم سوژه در اندیشهٔ لاکان نزدیک شد. سوژه برای لاکان «من»ی یکپارچه و مستقل نیست؛ در زبان شکل میگیرد و همواره در نسبت با دیگری قرار دارد. اگر هانتا را از این زاویه بخوانیم، او شخصیتی با صدایی کاملاً خالص و مستقل نیست؛ بیشتر شبیه نقطهای است که صداهای مختلف در آن به هم میرسند. «دیگری» در هانتا فقط یک شخصیت بیرونی نیست؛ زبان، ادبیات و فرهنگی است که پیش از او وجود داشته و اکنون در سخن و ذهن او ادامه پیدا میکند.
اما این دیگری صرفاً یک فضای انتزاعی و بیتاریخ نیست. زبان و دانش همیشه درون مناسبات اجتماعی و تاریخی شکل میگیرند. اینجاست که خوانش فوکویی میتواند در امتداد خوانش لاکانی قرار بگیرد. اگر لاکان به ما کمک میکند بفهمیم هانتا چگونه از خلال زبان و دیگری شکل گرفته است، فوکو میتواند نشان دهد که این زبان و دانش در چه شبکهای از قدرت گردش میکنند و چه چیزهایی اجازهٔ ماندن، خوانده شدن یا حذف شدن پیدا میکنند.
بنابراین کتاب در جهان هانتا فقط حامل معنا نیست؛ حامل نوعی امکان دانستن نیز هست و هر نظام قدرتی میتواند نسبت خود را با این امکان تعیین کند. کتابی که برای هانتا حافظه و اندیشه است، ممکن است برای ساختار قدرت چیزی باشد که باید کنترل، حذف یا از گردش خارج شود.
اما چرا این کتابها باید نابود شوند؟
از همینجا مسئلهٔ شخصی هانتا به مسئلهای تاریخی تبدیل میشود. او فقط مردی نیست که کتاب دوست دارد؛ او درون سازوکاری کار میکند که کتاب را به مادهای قابل امحا تبدیل میکند. بنابراین هانتا از یک سو محصول همان جهانی است که او را به نابود کردن کتابها گمارده و از سوی دیگر، با خواندن و پنهان کردن کتابها، در برابر آن مقاومت میکند.
این دوگانگی، شخصیت او را پیچیده میکند. هانتا بیرون از قدرت ایستاده نیست؛ مقاومت او از درون همان ساختاری شکل میگیرد که با آن درگیر است. او برای نجات کتابها ناچار است در نابودی آنها مشارکت کند. کتابی را که دوست دارد میخواند و سپس به دستگاه میسپارد. در نتیجه، هم قربانی دستگاه است و هم بخشی از آن.
آیا میتوان درون دستگاه قدرت مقاومت کرد، بیآنکه خود به بخشی از همان دستگاه تبدیل شویم؟
او در میان کاغذهای باطله کتابهایی پیدا میکند و برای خودش نگه میدارد. چیزی که برای دیگران زباله است، برای هانتا هنوز حامل معناست. زبالهدانی در جهان او به مکانی برای پناه گرفتن اندیشه تبدیل میشود. هانتا در این معنا نگهبان چیزهایی است که جهان دیگر ارزش نگهداریشان را نمیبیند.
اما این مقاومت، او را از جهان قدرت خارج نمیکند؛ فقط موقعیت او را درون آن پیچیدهتر میکند. هانتا همزمان کسی است که کتابها را نابود میکند و کسی که نمیگذارد معنای آنها بهسادگی نابود شود. همین تناقض، یکی از پایههای اصلی شخصیت اوست.
این ویژگی در ساختار روایت نیز دیده میشود. روایت هانتا مدام از اکنون به گذشته، از خاطره به رؤیا، از واقعیت به کتاب و از کتاب به واقعیت حرکت میکند. او زندگی خود را به شکل خطی و منظم تعریف نمیکند؛ ذهنش، همانطور که چیزی را به یاد میآورد، روایت را به مسیرهای فرعی میکشاند. گذشته در اکنون سر باز میکند و آنچه خوانده شده، با آنچه زیسته شده، درهم میآمیزد.
اگر هانتا یک صدای واحد نیست، پس روایت او چگونه میتواند یک روایت واحد باشد؟
از این منظر، هانتا به مفهوم چندصدایی نیز نزدیک میشود. صدای او صدایی منزوی و بسته نیست؛ صدایی است که در مجاورت صداهای دیگر شکل گرفته است. کتابها در ذهن او صرفاً اطلاعات ذخیرهشده نیستند؛ به بخشی از تجربهٔ زیستهٔ او تبدیل شدهاند.
به همین دلیل عنوان رمان معنای عمیقتری پیدا میکند: تنهاییِ هانتا سکوت نیست.
تنهایی او پُرهیاهوست.
او تنهاست، اما در درون این تنهایی صدای کتابها، خاطرات، عشقهای گذشته، تاریخ و آدمهای دیگر جریان دارد. شاید بتوان گفت هیاهوی هانتا شکل درونی تنهایی اوست؛ تنهاییای که نه از فقدان صدا، بلکه از فزونی صداها به وجود آمده است.
اما اگر تمام این صداها در هانتا حضور دارند، صدای خودش کجاست؟
در اینجا خوانش لاکانی دوباره اهمیت پیدا میکند. هانتا سوژهای نیست که ابتدا وجود داشته باشد و سپس کتابها و آدمهای دیگر به زندگیاش وارد شوند؛ خودِ هویت او در همین روابط شکل گرفته است. کتابها، زبان، خاطرات و صداهای دیگر به بخشی از ساختار وجودی او تبدیل شدهاند. بنابراین وقتی جهان بیرونی تغییر میکند، چیزی بیش از محیط زندگی هانتا تغییر میکند؛ بخشی از شبکهای که او را بهعنوان یک «من» ساخته است، در معرض فروپاشی قرار میگیرد.
در عین حال، این شبکه تاریخی است و به مناسبات قدرت وابسته است. از منظر فوکویی، قدرت فقط با خشونت مستقیم عمل نمیکند؛ با سازماندهی دانش، تعیین حدود گردش آن و شکلدادن به شیوههایی که افراد در آنها میتوانند ببینند، بخوانند و سخن بگویند نیز عمل میکند. دستگاه پرس در این معنا فقط ابزار صنعتی نیست؛ میتواند نمادی از سازوکاری باشد که تفاوت میان کتابِ ارزشمند و کاغذِ دورریختنی را بر اساس نظمی بیرونی تعیین میکند.
اما آیا هانتا فقط قربانی این سازوکار است؟ یا خودش نیز در تولید و تداوم آن نقش دارد؟
رمان در برابر این منطق، هانتا را بهعنوان مقاومی کاملاً پیروز نشان نمیدهد. مقاومت او شکننده است. او میتواند کتابی را پنهان کند، بخواند یا از نابودی نجات دهد، اما نمیتواند روند تاریخی بزرگتری را که در حال تغییر جهان اوست متوقف کند.
اینجاست که میتوان برای لحظهای به دلوز نیز نزدیک شد؛ نه برای آنکه هانتا را بهسادگی با یکی از مفاهیم دلوزی تطبیق دهیم، بلکه برای دیدن او بهعنوان هویتی که از پیوندهای متعدد ساخته شده است. هانتا حاصل ارتباط کتاب، زبان، حافظه، عشق، بدن، تاریخ و تجربه است. او هویتی کاملاً ثابت و بسته نیست؛ در برخورد با آنچه میخواند، تجربه میکند و به یاد میآورد، پیوسته دگرگون میشود.
اگر هانتا حاصل اینهمه پیوند است، پس چه چیزی از او باقی میماند وقتی این پیوندها یکییکی از هم گسسته شوند؟
به همین دلیل در جهان او مرز میان واقعیت، خاطره، رؤیا و ادبیات چندان پایدار نیست. هر چیزی میتواند چیز دیگری را به یاد بیاورد و روایت را به سوی دیگری بکشاند. ذهن هانتا شبیه همان زیرزمینی است که در آن کار میکند: پر از اشیای انباشته، صداهای گذشته و چیزهایی که هنوز امکان دورریختهشدنشان وجود ندارد.
اما شاید مهمترین زیبایی رمان دقیقاً از همین تاریکی بیرون میآید.
آیا در جهانی که همهچیز در معرض نابودی است، هنوز میتوان زیبایی را نجات داد؟
هرابال اجازه نمیدهد زیبایی در «تنهایی پُرهیاهو» خالص و بیمزاحمت باقی بماند. زیباترین لحظات رمان اغلب در کنار مرگ، کثافت، زباله، تنهایی و نابودی شکل میگیرند. عشق هانتا به کتابها زیباست، اما کتابها قرار است خمیر شوند. عشقهای او زیبا هستند، اما در نهایت به خاطره و فقدان تبدیل میشوند. طبیعت و فصلها زنده و روشناند، اما همین روشنایی تاریکی زیرزمین را بیشتر آشکار میکند. لحظات مستی، آبجو، معاشرت، شوخی و گفتوگو به زندگی هانتا گرمایی انسانی میدهند، اما این گرما نیز موقتی است.
حتی رابطهٔ او با فلسفه و ادبیات نیز همزمان زیبا و دردناک است. خواندن برای هانتا سرگرمی نیست؛ راهی برای تجربهٔ جهان است. اما هر کتاب تازه، جهان درون او را شلوغتر میکند.
کتاب زیباست، اما قرار است خمیر شود.
عشق زیباست، اما به فقدان میرسد.
خاطره زیباست، اما گذشته است.
زندگی زیباست، اما مرگ همیشه در کنار آن ایستاده است.
به همین دلیل تاریکی رمان را نمیتوان با ناامیدی مطلق یکی دانست. هانتا به زیبایی چنگ میزند، دقیقاً چون شکنندهبودن آن را میشناسد. شاید یکی از مهمترین تناقضهای رمان همین باشد: هانتا تمام عمر مشغول نابودکردن کتابهاست، اما در واقع تلاش میکند آنچه را جهان دورریختنی میداند، حفظ کند.
اما آیا همین تلاش برای حفظکردن، سرانجام به نابودی خود هانتا منجر نمیشود؟
او حرف میزند. زبان در او حرف میزند. و شاید هانتا در تمام این سالها، نه فقط در جستوجوی کتابها، بلکه در جستوجوی صدای خودش بوده است؛ صدایی که هرچه بیشتر میخواند، بیشتر در میان صداهای دیگر گم میشود.
شاید «تنهایی پُرهیاهو» در نهایت رمانی دربارهٔ کتابها نباشد؛ دربارهٔ سوژهای باشد که زیر فشار زبان، قدرت، تاریخ و خاطره، آرامآرام مرزهای «خود» را از دست میدهد.
هانتا میخواهد کتابها را از نابودی نجات دهد، اما هرچه بیشتر آنها را در خود حفظ میکند، بیشتر در میان صداهایی گم میشود که دیگر نمیداند کدامیک صدای خودش است.
تراژدی هانتا همینجاست: او کتابها را از دستگاه پرس نجات میدهد، اما خودش به دستگاهی برای فشردن جهان در خویش تبدیل می شود.
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
