نگاهی به خانواده تیبو اثر روژه مارتن دوگار
ابوالفضل پهالی
تاریخ ارسال : 6 مرداد 05
بخش : اندیشه و نقد
نگاهی به خانواده تیبو اثر روژه مارتن دوگار
قلم آقای دوگار بوی زندگی می دهد و زندگی بو دارد نه عطر.بوی ریا بوی فریب بوی خیانت بوی خودنمایی بوی امید بله بوی عشق بله بوی افتخار امید عشق افتخار و هر آنچه که در این جهان خواهان پر و پا قرص هم دارد بو می دهد نه عطر چرا که هیچ چیز مطلقاً خوبی در این جهان وجود ندارد مزه کردن هر کدام از آنها مستلزم دادن بهایی از وجود آدمی است.در این اثر جامعه به خوبی توصیف شده است.با تمامی چاله چوله هایش،پستی ها و بلندیش،و رنگ ها و نقش های گوناگونش.از محیط خانه و خانواده گرفته تا محیط کار و جمع دوستان و آشنایان.نمونه بارز و آشکارش نمونه ژاک و آنتوان است یا ژاک و دوستش دانیل یا ژاک و ژنی یا ژاک و منسترل یا ژاک و پدرش، آلبر کامو در نقد و شرحی که بر خانواده تیبو نوشته است کاراکتر اصلی رمان را آنتوان برادر بزرگ خانواده تیبو معرفی می کند چرا که از نظرگاه او رمان با آنتوان آغاز می گردد و با مرگ این کاراکتر پایان می یابد در صورتی که چنین نیست آغار رمان با معرفی شخصیت ژاک شروع می گردد هنگام گفتگو آبه وکار با پدر ژاک در خصوص رابطه مرموز ژاک با دانیل نامی که پروتستان هم هست و فرار آن دو و در پایان کار هم اتفاقاً ژاک با مرگش از رمان حذف نمی شود بلکه در ژان پل پسرش که از رابطه نامشروع او با ژنی متولد شده حضور دارد نباید فراموش کرد که اوراق پایانی رمان یادداشت های یک فرد محتضر که آنتوان باشد است که در جنگ جهانی اول در معرض گازهای شمیایی مسموم شده و رو به مرگ است شروع نگارش این دفترچه علل گوناگون دارد که یکی از آنها این است که آنتوان به عنوان یگانه عموی ژان پل پسر ژاک می خواهد علاوه بر خانه خیابان دانشگاه و ویلای خانوادگی اوسکار تیبو ارثیه دیگری هم برای ژان پل بگذارد یک ارثیه معنوی برای شناخت عمویش که فرصت کمی برای آشنایی با او داشت دور کردن اشباح به قول آنتوان از خود و مشغول کردن ذهنش به منظور وقت کشی یا دور کردن فکر مرگ از خود با کنکاش در خاطرات گذشته و آشنا کردن ژان پل با پدربزرگش که هرگز او را ندید و در چند جا آنتوان به این نکته که خواهان آشنایی ژان پل با تیبو بزرگ و نگارش در مورد اوست اشاره می کند که بیشتر در حد همان اشاره باقی می ماند پس اگر دقیق تر به رمان بنگریم متوجه می شویم که رمان با ژاک شروع می شود و با سایه ژاک تمام می شود چون این ژاک است که روی یکایک کاراکترهای اصلی رمان تاثیر مستقیم و غیر مستقیم و آشکار و پنهان خود را می گذارد به طور مثال در جلد چهارم هنگامی که آنتوان به ویلای خانوادگی که توسط خانم فونتانن به درمانگاه زخمیان جنگی تبدیل شده می آید و شبی را با ژنی ژان پل ژیز دانیل و خانواده فونتانن می گذراند در بحثی که سر میز شام رخ میدهد و آنتوان نظرش را در خصوص جنگ و پوچی و بی معناییش بیان می کند و در همین حین روی چهره ژنی دقیق می شود تا تاثیر سخنانش را ببیند ما را به یاد ژاک می اندازد.ژاک عواطف و احساسات و افکار و عقاید هر کاراکتری را که با او مواجه می شود را درگیر می کند حتی اگر او را به راه و مسیر خود نیاورد باعث ایجاد یک وسوسه در درون فرد برای یک بازاندیشی در خود می شود.دانیل و ژاک از لحاظ رفتار و الگوی جنسی با یکدیگر متفاوت هستند اما دانیل نیز با آنکه هم از لحاظ زمانی زودتر از ژاک سکس را تجربه می کند و هم از لحاظ کمیت بیشتر از او با زن ها و دخترها دمخور است و لاس می زند اما انگار در دل و ذهنش به آن تجربه جنسی که مد نظر ژاک است و صرفاً تجربه جنسی صرف نیست و کیفیت بالاتری نسبت به تجارب جنسی دانیل دارد می اندیشد و هوسش را می کند و حتی به اراده ژاک در نباختن و هیپنوتیزم نشدن در مقابل هر دختر خوش بر و رویی غبطه می خورد و نوعی احساس تمسخر آمیخته به کینه و خشم بدو دست می دهد.ژیز نیز که به نوعی حکم خواهر ناتنی ژاک و آنتوان را دارد به ژاک دلباخته می شود نه آنتوان و بعد از ناپدید شدن ژاک به مدت سه سال بدون هیچ حرف و خبری زمانی که آنتوان به خاطر پیگیری و دنبال کردن وضعیت یافتن ژاک کمی به ژیز نزدیک می شود و در خیالش به این می اندیشد که ژیز به عنوان همسر پزشک تیبو می تواند وجهه اجتماعی مناسب یک همسر پزشک را در سطح اجتماع به نمایش بگذارد ژیز بدو می فهماند که نزدیکی او به آنتوان صرفاً و صرفاً به خاطر سعی در یافتن ژاک است و آنتوان هم به همین جهت نوعی حسادت نسبت به برادر کوچکتر خود که ۹ سال از او بزرگتر است حس می کند.ژاک یک کاراکتر طغیانگر و یاغیست نه سر به راه نه سر به زیر نه حرف شنو و نه فرمانبر چون انسان است چون آدم است نه چهارپا،نمی تواند زیر بار چیزی برود که بدان باور ندارد چون وجدان دارد چون بازیگر نیست و اگر گاهی حین زندگی کردن(بازی کردن )خود را گم می کند در میان همهمه و بلبشو زندگی در این گمگشتگی هم تا دوباره بخواهد خود را باز یابد در بازی کردن نقشی که گزینشی و انتخابی او نیست بازی نخراشیده ونامناسبی از او سر میزند او گمان می کند که برای خوشبختی ساخته نشده و همیشه همه جا غریب و تنهاست از زمانی که تصمیم می گیرد که با منسترل از طریق هواپیما در آلزاس روی سر سربازان آلمانی و فرانسوی بیانیه سیاسی در دفاع از صلح بریزد تا شبی که فردایش قرار است این اتفاق رخ دهد در لاک تنهایی خود فرو می رود و رابطه اش با جهان خارج قطع می شود اما او از این تنهایی رنج نمی برد چرا چون او بدین تنهایی عادت دارد و چون این تنهایی قرار است تمام شود.ژاک انسان را به یاد کاراکترهای آدم زیادی در ادبیات روسیه می اندازد با توجه به آشنایی روژه مارتن دوگار با ادبیات جهان و روسیه از این تشابه متعجب هم نباید شد اما ژاک آدم زیادی است که هدفی دارد اما این هدف با توجه به واقعیت های موجود بیرونی جوامع و دولت ها و واقعیات درونی ضمیر خود انسان که جوامع و دولت ها را ساخته و پرداخته است دست نیافتنی به نظر می رسد که به صورت سطحی برقراری صلح و به صورت عمیق تر برقراری نظم نوینی که در آن انسانی انسانی را استثمار نکند و نظام سودمحور سرمایه داری که برای خروج از بحران هایش جنگ به راه می اندازد جایش را به سیستم اقتصادی اجتماع محور که تولید به اندازه مصرف جوامع صورت می گیرد بدهد.پس ژاک به مانند هر فردی که زندگی را برای خلق معنا دوست دارد و بدان ارج می نهد و می خواهد زمانی که قابلیت و تواناییش برای معنا دهی به زندگی را از دست می دهد با مرگ خود به زندگی بی معنا خود پایان می دهد.چرا که رنج زیستن تهی از معنا و مفهوم برای او از رنج پذیرش مرگ و نیستی و عدم و تمام شدن بیشتر است.
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
