فرهاد مهراد، تغییر گوش ایرانی و شکل گیری فرهنگ شهری


فرهاد مهراد، تغییر گوش ایرانی و  شکل گیری فرهنگ شهری نویسنده : م. قتره
تاریخ ارسال :‌ 31 خرداد 05
بخش : اندیشه و نقد

 

 

 

فرهاد مهراد 

تغییر گوش ایرانی و شکل گیری فرهنگ شهری 

فرهاد چگونه ممکن شد ؟

 

فرهاد مهراد از پرکارترین خوانندگان تاریخ موسیقی ایران نبود. آثار منتشرشده او در مقایسه با بسیاری از هم‌نسلانش محدود است. نه بنیان‌گذار یک سبک موسیقایی بود، نه از نظر تکنیکی در زمره برجسته‌ترین خوانندگان زمانه خود قرار می‌گرفت و نه حتی در تمام سال‌های فعالیتش حضوری مداوم در بازار موسیقی داشت. با این حال، نام او همچنان در حافظه فرهنگی ایران زنده است؛ حضوری که گاه از بسیاری از هنرمندان پرکارتر و موفق‌تر نیز فراتر می‌رود. این پدیده پرسشی را پیش روی ما قرار می‌دهد: مسئله واقعاً فرهاد است یا جامعه‌ای که فرهاد را شنید؟

این پرسش در نگاه نخست ساده به نظر می‌رسد، اما در واقع ما را از زندگی یک هنرمند به سوی مطالعه یک دوران سوق می‌دهد. زیرا هیچ اثر فرهنگی در خلأ شکل نمی‌گیرد و هیچ هنرمندی مستقل از جهان پیرامون خود فهمیده نمی‌شود. هر صدا، هر تصویر و هر متن، در بستر شبکه‌ای از نهادها، فناوری‌ها، روابط اجتماعی، نظام‌های ارزشی و تجربه‌های تاریخی پدید می‌آید. از این رو، مطالعه یک خواننده تنها زمانی معنا پیدا می‌کند که بتوان از خلال او جامعه‌ای را دید که آن خواننده را ممکن ساخته است.

در تاریخ‌نگاری معاصر ایران، سیاست معمولاً جایگاهی مسلط داشته است. دولت‌ها، انقلاب‌ها، کودتاها و جنبش‌های سیاسی در مرکز روایت قرار گرفته‌اند و فرهنگ اغلب به حاشیه رانده شده است. این در حالی است که بسیاری از دگرگونی‌های اجتماعی، پیش از آنکه در عرصه سیاست آشکار شوند، در عرصه فرهنگ رخ می‌دهند. جامعه ابتدا شیوه دیدن، شنیدن، سخن گفتن و تخیل کردن خود را تغییر می‌دهد و سپس این تغییرات در ساحت سیاست و تاریخ تجلی پیدا می‌کنند. از این منظر، آثار فرهنگی صرفاً بازتاب تاریخ نیستند؛ بخشی از خود تاریخ‌اند.

موسیقی نیز از این قاعده مستثنی نیست. موسیقی تنها مجموعه‌ای از نغمه‌ها و اصوات نیست، بلکه شکلی از تجربه جهان است. هر دوره تاریخی، نه تنها موسیقی خاص خود را تولید می‌کند، بلکه شیوه خاصی از شنیدن را نیز می‌پرورد. آنچه یک نسل را عمیقاً متأثر می‌کند، ممکن است برای نسل دیگر فاقد معنا باشد. به همین دلیل تاریخ موسیقی را نمی‌توان صرفاً تاریخ آهنگسازان، خوانندگان و آثار دانست؛ تاریخ موسیقی در عین حال تاریخ دگرگونی گوش‌هاست.

گوش انسان پدیده‌ای زیستی است، اما شنیدن پدیده‌ای تاریخی و اجتماعی است. انسان‌ها آموخته‌اند که چه چیزی را موسیقی بنامند، چه چیزی را زیبا بدانند و به چه صداهایی معنا ببخشند. این فرایند در ارتباط با آموزش، فناوری، رسانه‌ها، شهرنشینی، ساختار طبقاتی و تحولات فرهنگی شکل می‌گیرد. به همین دلیل هر تحول بزرگ در عرصه موسیقی را می‌توان نشانه‌ای از تحولاتی عمیق‌تر در ساختار جامعه دانست.

اگر چنین باشد، مطالعه فرهاد مهراد نیز نباید به بررسی زندگی یا آثار او محدود شود. اهمیت فرهاد نه در فردیت او، بلکه در موقعیتی است که اشغال می‌کند. او در نقطه تلاقی چند روند تاریخی مهم قرار دارد: گسترش شهرنشینی، شکل‌گیری طبقه متوسط جدید، توسعه رسانه‌های جمعی، ورود گسترده موسیقی غربی به ایران، دگرگونی فضای روشنفکری و تغییر ذائقه فرهنگی نسل‌های جدید. فرهاد را می‌توان یکی از نشانه‌های ظهور نوعی گوش تازه در جامعه ایران دانست؛ گوشی که در میانه قرن چهاردهم خورشیدی و در متن تحولات اجتماعی و فرهنگی آن دوره شکل گرفت.

از این منظر، موضوع این پژوهش نه ستایش فرهاد است و نه نقد او. مسئله اصلی، فهم شرایطی است که ظهور و شنیده شدن او را ممکن ساخت. این نوشته می‌کوشد از خلال مطالعه یک صدا، به مطالعه یک جامعه نزدیک شود؛ جامعه‌ای که در فاصله چند دهه، از دربار قاجار و محافل محدود موسیقایی به رادیو، صفحه، سینما، تلویزیون و فرهنگ شهری مدرن رسید؛ جامعه‌ای که شیوه شنیدن آن تغییر کرد و در پی آن، شیوه فهمیدن جهان نیز دگرگون شد.

پرسش بنیادین این پژوهش از همین جا آغاز می‌شود: چه تحولاتی در فرهنگ و جامعه ایران رخ داد که صدایی مانند فرهاد مهراد توانست شنیده شود؟ و این تحول در شیوه شنیدن، چه نسبتی با دگرگونی‌های بزرگ‌تر تاریخ معاصر ایران داشت؟ پاسخ به این پرسش، ما را از زندگی یک خواننده فراتر می‌برد و به مطالعه تاریخ فرهنگی جامعه‌ای رهنمون می‌کند که صدای او را نه تنها شنید، بلکه به بخشی از حافظه تاریخی خود تبدیل کرد.

                               خرداد ۲۷

 

 

فصل یک: ایران چگونه می شنید؟


اگر بخواهیم بفهمیم فرهاد چگونه شنیده شد، باید از جایی آغاز کنیم که هنوز نه فرهادی وجود داشت و نه حتی آن چیزی که امروز موسیقی عامه‌پسند یا پاپ ایرانی می‌نامیم. مسئله این فصل موسیقی نیست، بلکه شنیدن است. هر جامعه پیش از آنکه موسیقی خاصی تولید کند، شیوه‌ای خاص برای شنیدن جهان دارد. صداها پیش از آنکه به هنر تبدیل شوند، بخشی از زندگی روزمره‌اند. تاریخ موسیقی ایران را معمولاً از نام‌ها، دستگاه‌ها، نوازندگان و خوانندگان روایت می‌کنند، اما کمتر پرسیده شده است که ایرانیان در دوره‌های مختلف چگونه می‌شنیدند و چه صداهایی جهان اطراف آنان را شکل می‌داد. در ایران اواخر قاجار هنوز موسیقی کالایی عمومی نبود. شنیدن امری موقعیتی بود. موسیقی را نمی‌شد هر زمان که خواست شنید. برای شنیدن باید در جایی حاضر می‌بودی. دربار، خانه اعیان، قهوه‌خانه، تکیه، میدان شهر یا مراسم آیینی. موسیقی هنوز از بدن اجراکننده جدا نشده بود. صدا عمر کوتاهی داشت؛ متولد می‌شد، شنیده می‌شد و از میان می‌رفت. جهان صوتی شهر ایرانی بیش از آنکه از موسیقی ساخته شده باشد از آواها ساخته شده بود؛ صدای مؤذن، نقال، روضه‌خوان، دستفروش، زنگ کاروان، چکش آهنگر، همهمه بازار، ضرب زورخانه و آواز دوره‌گردان. اگر امروز موسیقی را به عنوان بخشی مستقل از زندگی تصور می‌کنیم، در آن دوران موسیقی هنوز از زندگی جدا نشده بود. در بازار شنیده می‌شد، در عزاداری شنیده می‌شد، در عروسی شنیده می‌شد و در آیین‌های مذهبی شنیده می‌شد. هنوز چیزی به نام شنونده موسیقی به معنای مدرن آن وجود نداشت. فردی که صرفاً برای گوش دادن به موسیقی بنشیند و موسیقی را به عنوان تجربه‌ای مستقل مصرف کند، پدیده‌ای متأخر است. در شهر قاجاری صداها سلسله مراتبی داشتند. برخی صداها مشروع بودند و برخی مشکوک. موسیقی از دیرباز در ایران موضوعی مناقشه‌برانگیز بود. بخشی از نهادهای دینی با آن فاصله داشتند و بخشی دیگر آن را در قالب‌های آیینی پذیرفته بودند. از سوی دیگر موسیقی درباری نیز وجود داشت که از حمایت قدرت سیاسی برخوردار بود. در نتیجه موسیقی نه کاملاً مردمی بود و نه کاملاً رسمی؛ میان این دو قلمرو حرکت می‌کرد. در چنین جهانی هنوز چیزی به نام فرهنگ موسیقایی ملی وجود نداشت. مردم تبریز، تهران، شیراز، اصفهان و بوشهر الزاماً یک موسیقی مشترک نمی‌شنیدند. هر منطقه جهان صوتی خود را داشت. یکی از مهم‌ترین گسست‌های تاریخ فرهنگی ایران زمانی رخ داد که صدا برای نخستین بار امکان ماندگار شدن پیدا کرد. ورود گرامافون در سال‌های پایانی قاجار فقط ورود یک فناوری نبود؛ ورود شکل تازه‌ای از حافظه بود. برای نخستین بار صدا از بدن اجراکننده جدا شد. آواز می‌توانست پس از پایان اجرا باقی بماند. موسیقی می‌توانست سفر کند. می‌توانست از شهری به شهر دیگر برود و در زمانی دیگر دوباره شنیده شود. این تحول آرام اما بنیادین بود. گرامافون تنها ابزار پخش موسیقی نبود؛ ابزار تغییر رابطه انسان با صدا بود. اکنون شنونده می‌توانست صدا را تکرار کند. دوباره بشنود. مقایسه کند. حفظ کند. از همین نقطه به بعد کم‌کم موسیقی از یک رخداد به یک ابژه تبدیل شد. چیزی که می‌شد آن را خرید، نگهداری کرد و مصرف کرد. همزمان با گسترش صنعت ضبط، شهرهای ایران نیز در حال تغییر بودند. مشروطه فضاهای عمومی تازه‌ای پدید آورد. مطبوعات رشد کردند. ارتباطات گسترش یافت. شهر آرام‌آرام از مجموعه‌ای از محله‌های نسبتاً مستقل به فضایی گسترده‌تر تبدیل می‌شد. این تغییرات هنوز گوش ایرانی را دگرگون نکرده بودند، اما زمینه دگرگونی را فراهم می‌کردند. مهم‌ترین نکته این است که پیش از ظهور رادیو و پیش از شکل‌گیری صنعت موسیقی مدرن، ایرانیان بیش از آنکه در جهانی از موسیقی زندگی کنند، در جهانی از صدا زندگی می‌کردند. تفاوت این دو کمتر از آن چیزی نیست که به نظر می‌رسد. زیرا در جهان صدا، شنیدن بخشی از زندگی است؛ اما در جهان موسیقی، شنیدن به فعالیتی مستقل تبدیل می‌شود. تاریخی که در این کتاب دنبال می‌کنیم از همین نقطه آغاز می‌شود؛ از لحظه‌ای که صدا آرام‌آرام از بسترهای سنتی خود جدا شد، در صفحه‌های گرامافون ثبت شد، وارد خانه‌ها شد و راه را برای شکل‌گیری نوع تازه‌ای از شنونده باز کرد. پیش از آنکه فرهاد شنیده شود، پیش از آنکه پاپ، راک یا موسیقی فیلم به وجود بیاید، باید جامعه‌ای شکل می‌گرفت که بتواند به شیوه‌ای تازه گوش کند. فصل‌های بعدی روایت همین دگرگونی خواهند بود.


                    ۳۰خرداد
 

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :