شعری از پژمان قانون
تاریخ ارسال : 31 خرداد 05
بخش : شعر امروز ایران
ای منم به چندین روشِ ناهشیاری گیر کرده در حلقِ خلق!
ای منم سجده کرده به روشنای تخمی شهر
آن که فریفته و دستانش به تماشای ساعت هفت عصر نرفت
بگیرید که این من ها بودم
نخست آن که ایمان بردم به آوازِ تندِ در خود فرو مردگی
نخست آن که حکایت اش روزهای دراز و خیابان با خود مردگان است
آن چنان که سپید از زنانه رفته باشد اش
و شانه ها به استغفار جسد در خود فرو مرده باشند
که شانه ها شانه هایت را
برده بودی به آسمانی که مرغابی در آن پر نمی زند
کم نبود!
هم چشم فرو بستی و در تابوت دم کرده ی غروب دراز کشیدی
حتا سایه را زیر آن نخل غریب چال نکردی
پس خلقِ حلق را نبوسیدی و نه؟!
پس شب را که سزاوار بود و نه
قصد کردیم و نشد که نمیرد
و شاشیده شد در شهر و با نه
و بی نه
تنها مانده در دور انداخته ها بوده ایم
بوده ایم حتا که دست هایم از دست های تو از دست داده شدم
آن چنان که در یک غروب از دست رفته ی خائن
با دست هایم بی دست هایت همه در جیب
شیشه ها را خواهم شکسته باد
پس چشم می بندم و در تابستانِ دق کرده ی ریز ریز
به خیابان ها فحش خواهم می داده ام
با می پرم از جوب های خالی
چنان که جان به در نمی برم از لحظه های خرس و قطره های داغ کرده ی شرجی.
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
