شعری از نیلوفر امانتچی


شعری از نیلوفر امانتچی نویسنده : نیلوفر امانتجی
تاریخ ارسال :‌ 30 خرداد 05
بخش : شعر امروز ایران

شعری از نیلوفر امانتچی


نمی‌دانم
تو عاشقانه خواستی‌ام؟
یا بچه‌ها سرعت گرفتند؟
رپ خواندند
شصتی از هزار و چهارصد نیمکت شلوغ
نمی‌دانم  که در آخرین مهمانی 
مهمانم بود 
عاشقم شده بود؟
یا خاطره‌ی سال‌های هشتادو دانشجویی؟
نمی‌دانم وقتی آینه بیش‌تر زیباترم می‌کرد 
این دل‌بستگی ماتیک‌ها بود به قلب‌های زیر متنم
یا من بودم که عطر پیام‌ها را می‌خوردم
نمی‌دانم
کسی که پایش از تختم بیرون می‌زد
تختم را لای خودش گرفته بود؟
یا 
بدنی که از آغوشش نمی‌پرید؟
نمی‌دانم  این‌که اعتراف کنم شعر گفتگوی من نیست... 
عادی‌ترم می‌کند یا نه؟
هر شب به دیوانگی معتادم 
به زنگی از پدرم 
به ناتوانی‌ام در شکل‌گیری آرام ضربانم 
به خواب ندیدن 
به کوچه‌های تاریک و ماشین تاریک‌ترم که باهم قدم  می‌زنیم 
نمی‌دانم
دست‌های تو رفت 
یا از کیف صورتی‌ام کتاب چهارم دبستان در آمد؟
با یک الفبای کلفت لای انگشتانم؟
نمی‌دانم
طوطی‌ام دلش می‌خواست 
پاهایش روی ساقه‌ی گلدانم رشد کند؟
یا در طرح بشقابم؟ 

نمی‌دانم
به بالشتم عادت کرده‌ام؟
یا
گردنم درد می‌گیرد اگر از بازویش بیفتد؟
نمی‌دانم
شک‌های من ریزش داشت یا اشک‌های تو؟
....
من همیشه دکتر رفته‌ام 
دکترم نمی‌داند
اگر آرام‌تر بیدار بمانم می‌تواند تجویز کند یا نه؟.....
دکترم یک عروسک چهارده ساله دارد 
من یک بلبشوی چهل ساله دارم
به شدت درد می‌کنم

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :