شعری از میثم ریاحی
تاریخ ارسال : 29 شهریور 05
بخش : شعر امروز ایران
می گویی نه
کلماتم سقوط می کنند
حالا
با این جنازه های روی زمین افتاده چه کنم ؟
منی که هیچ وقت
نتوانستم پروانه ها را تحمل کنم
از تگرگ شعر بسازم و
به دیوارها بکوبم
به ریه هایم
که پُر است از تنگیِ نفس آدم ها
شهادت قناری هایی که کوچ به اِنتحار می کنند
به من بگو درد
همین اندوهِ در اُوقات خوشبختی ست ؟
که مثل جهانگردی
از تاج به جام می رود و
از احتیاط
به نجوا
آیا غم
سوغاتِ شاخه های رُز است
که به عدالت تقسیم نمی شود
میان فقر چشمان تو
و تلخی غبار پشت قطاری که می رود
یا
خود سوزی پرندگان است
که در هجوم ساقه های گَزنه
گُر می گیرند و
روی بادبان قایق های ماهیگیری می نویسند: "طوفان"
می نویسند : "نفس عمیق"
اینکه :
به وضوح
حشره ها در حال نوشیدن شراب هستند
یا نه
اصلاً
غم
تویی هستی
که پرتگاه زنبق هایی
تویی که بلیط شمس العماره می گیری
اما
به کلیسا می روی
منتظر آخرین برف زمستان می مانی
و در دهانه ی آتشفشان های خاموش جُذام می کاری
تو
غمِ غریزی منی
که ستاره ی دنباله داری
و همواره روی گلدان های میخک
تالار اُپرا را
به خواب می بری ...
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
