شعری از می خوش ولی زاده
تاریخ ارسال : 8 آبان 05
بخش : شعر امروز ایران
مرگ و صلح
در یک بام و دو هوا
آن خانهنشین
ایستاده
گرد جهان را گشته
آمده
از خود کپی گرفته
تا کرده در جیب
هم برابر اصل
که این منم نه آن من
گنجشک بارانخورده را میماند
حرفش
که لرزی در دهان دارد
با آنکه میداند کاغذپارهای بیش نیست
آن حرفک تلخ
در دفتر صدرنگی وانمود
منقش به دستخط خوش نستعلیقی
چیزی نمیگوید باز به ما
از آنچه حرفها
ما که میدانیم یکی از آن سه خط بود
که نوشتند و خواندی چه
ز گهواره را تا تکانش میدهند
از کنار هر درخت
یک سرباز میافتد بر سایه
بی نیزه بی کلاهخود بی شمشیر
قلبی بر دهان دارد
و میگوید که نمیخواهد بمیرد در خون
گلوله در سوختنش سهمی دارد
که باد و آتش هم
تو حق را با آن پرنده بده
آن پرندهی برفی در یک سمت آسمان
بالای آسمانخراش ایستاده
حرف از رهایی یک گنجشک بزند
که لانه در گندمزار مردم دارد
با چند تخم کوچک
زندگی گیر کرده در قلب مرگ
نمیرهاید
نمیرهاند
ببین
از بی تو به خانه برگردم حیران
ببینم پرندهام مرده است چه
و پرواز را با خاطر سپرده است هم
پس بروم دنبال ماهی قصهی خودم
که حالا بزرگ شده است و دنیا را هر رنگ دیده است
پس میروم دنبال ماهی سیاه کوچولوی صمد هم
از او بپرسم چه
هم از فرار کنم
هم دنبالم نیایی که پیدا کنی
با قلبی در دهان
در صبح خنکای پاییزی
لرزیده بر اندام هر درخت
خشخش مردگان است رفتن سرباز به جنگ
در صلح
شیشهی مربای صبح را تکان میدهند
شیرین میکنند
پر از خوردن صبحانه
به صف در ردیف جلو
سربازان ایستاده مردهاند
که سر پادشاه سلامت
اوه چه غلط ها
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
