شعری از مهرداد فلاح
تاریخ ارسال : 7 آبان 05
بخش : شعر امروز ایران
جیغها وُ جرقهها
جر میزنم تا بااااااااااااز
جر میخورم تا بااااااااااااز
جر میدهم تا باااااااااااااااااز!
ای زده از سیاهی به در ای دختر!
این جا به کار تو نمیآید چتر
بردار کلاه قشنگت را از سر
پرتش کن به هوا
گُل بگیر از دست اژدها!
پس چرا بر نمیآید
از من
جز بگیر وُ ببند کاری؟
وایوایم کهنه
هایهایم ژنده!
امروز هم کلاغه میگفت: دار! دار! دار!
هرچه گرم هرچه پاک هرچه سرخ
اینجا
همینجا
روی همین سنگ!
زدنیتر از زاااااااار
از زوزه کشییییییییدنیتر!
بیرون میزند از بند
دستِ بلندِ آزاد!
از بسته برداشت میکند درز نمیگُنگد
میزند به هوا
به روشنی به رها!
سرها بلند میکنند یکهو
خوابیدههای توی رگها!
آن که کرده خودش را فرو در بند
بند را گرفته به چنگ
بندیِ خودش کرده!
پرندهایست سنگ
در دستانِ پرت!
یک خندهی بزرگ وُ پهناور
که در مینوردد
پردهها وُ
پشتِ پردهها را!
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
