شعری از معصومه قریشی
تاریخ ارسال : 8 آبان 05
بخش : قوالب کلاسیک
از یه سنی به بعد، تنهایی
نسخهی خندههاتو میپیچه
به خودت برمیگردی؛ میبینی
هرچی جنگیدی،واسهی هیچه
جای فوتبال و فیلم، سرگرمیت
میشه اخبار و هر شبت وحشت
واسه موندن بهونه کم داری
واسهی خودکشی، فقط جرات
دین چیه؟ اختراع دست بشر؟
مذهبت بعد از این میشه تردید
بعد هر درد، با خودت میگی:
هرچی من دیدمو خدا هم دید؟!
تازه میفهمی اشتباه کردی
زندگی میدون مسابقه نیست
نه جهان اسبیه که رام تو شه
نه تو چابکسواری تو این پیست
سهم دیوونهها دل شاده
عاقلا سهمشون دل غمگین
انقدر هیچچی سر جاش نیست
که خدا جای حق نشسته، ببین!
زل بزن توی چشم باز مرگ
کفترِ گیرکرده پشت ابر
چارهای جز ادامهدادن نیست
وقتی میدونی چنده قیمت قبر
شب بُلَن شو، برقص با خیام
صُب بگو بیخیال این حرفا
عاشق اونی باش که تو آینهس
بهجهنم که مسخرهس دنیا!!
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
