شعری از مرتضی خدایگان
تاریخ ارسال : 29 شهریور 05
بخش : قوالب کلاسیک
گمانم آخرش چشمانتظاری میکشد ما را
جنون کوچههای بیقراری میکشد ما را
برایم پادزهری، مرهمی، چیزی فراهم کن
که روزی عشق با این زخم کاری میکشد ما را
نگاهی نو به بحث کهنهی عاشقکشی داری
چه میدانی که این بدعتگذاری میکشد ما را
رها کن باد را در خرمن خشخاش گیسویت
که بیتردید اندوه خماری میکشد ما را
زمان زهر است و عقربهای ساعت تیر سرگردان
نمیدانی که این ساعتشماری میکشد ما را
تو چشم انتظار از عاشق و دیوانهها داری؟
ولی آخر همین چشمی که داری میکشد ما را
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
