شعری از محمد منصور فلاح
تاریخ ارسال : 28 شهریور 05
بخش : شعر امروز ایران
شاعر هفتم
خشمش خزید توی خشاب و فشنگ مرد
انگشت روی ماشه چکاند و تفنگ مرد
سوزن که در ورید فرو کرد ناگهان
خون لخته شد درون رگ، امّا سرنگ مرد
پیچید در اتاق، سکوتِ صدای شب
خود را بغل گرفت و در آغوشِ تنگ مرد
از انتحار او پلعابر مچاله شد
افتاد زیر پای خودش، بیدرنگ مرد
موجی شد، از غبار توهم عبور کرد
پا زد به مینِ زنگزده بعدِ جنگ مرد
کوه از ستون کولبران تا سقوط کرد
از هم گسست کالبدش تختهسنگ مرد
مست از شکستهای مداوم تلوتلو
افتاد روی خاک و زمین... منگِ منگ مُرد
محمد منصورفلاح
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
