شعری از ماریا سلمانی
تاریخ ارسال : 30 مرداد 05
بخش : قوالب کلاسیک
من از نگاه خودم در اتاق ترسیدم
من از پیامد این اتفاق ترسیدم
من مقابل من در اتاق میخندید
برای آینه این جنگ نابرابر بود
یکی همیشه مرا در تو جستجو میکرد
صدای جیغِ بلندی اتاق را کَر کرد
دلم حضورِ خودم را دوبار باور کرد
به سمتِ پنجره بیاختیار پرت شدم
تمامِ وحشتِ من در نبستن در بود
دری که باز مرا با تو روبهرو میکرد
پلنگ هی بغلم میگرفت و حظ میکرد
تنم پتویِ شبم را سحر عوَض میکرد
چراغِ سقف، شبیهِ اتاقعمل میکرد
به جای تیغ به دستِ پزشک خنجر بود
چه خوب زخمِ مرا زندگی رفو میکرد
چقدر مرگ، کنار تو زندگی کردم
چقدر مرد کنارِ تو کم نیاوردم
تو نیستی و لباسِ تنت مرا پوشید
تو میز چیدی و این بار شام آخر بود
اتاق با در و دیوار گفتگو میکرد…
یکی کنار من از اتفاق رد میشد…
تمامِ خانه در این سالها رصد میشد
زنی به بوی تنت رویِ تخت عادت داشت
اتاق تلخترین اتفاق آذر بود
که مضحکانه مرا با تو آرزو میکرد
شکستم آینه را تا هزار قسمت شد
هزار قسمتِ من باز هم مرمّت شد
رگم مرا زد و خونم اتاق را پاشید
تنم سوار بر این خانهی شناور بود
هزار آینه تنها بگو مگو میکرد
تبِ چهل درجه باز هم دچارم شد
دوباره خوردنِ سم از لبت ویارم شد
چقدر شیر در این سینه گاز میگیرد
چقدر دختر دیوانه زودمادر بود
همیشه دست مرا بازی تو رو میکرد…
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
