شعری از فرهنگ روشنی
تاریخ ارسال : 6 مرداد 05
بخش : قوالب کلاسیک
حالا تو مردهای و زمان میرود عقب
با نبشقبر خاطره، طوفان به پا نكن
تنها شدی، شبيه شبی پابهماهِ بغض
ديگر به شانههای كسی اعتنا نكن
اینجا به شانههای کسی اعتبار نیست
شب هست، حیف! با تب تو سازگار نیست
اردیبهشت آمده، امّا بهار نیست
فکری به حال غربت این آشنا نکن
تابوتهای یخزده و سایههای سرد
معشوقههای مختلفِ طرحِ زوج و فرد
یادت میآوری که زمان خوب تا نکرد؟
افسارهای بیکسیات را رها نکن
طرح گلایلی که در این خانه کاشتی
در جادههای بیکسیات جا گذاشتی
هرچند روزگار قشنگی نداشتی
افکار دربهدر شده را جابهجا نکن
عمرت به پای عاشقی او، حرام شد
افسانههای مسخرهات بیدوام شد
لیلا دوباره قسمت ابنالسلام شد
دیگر به بود و هستِ کسی اتکا نکن
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
