شعری از فاطمه اختصاری
تاریخ ارسال : 6 مرداد 05
بخش : قوالب کلاسیک
چه شد که از ته قلب تو سر درآوردم؟!
بگو چگونه تو را عاشق خودم کردم
منی که یکشبه، بی نقشه و بدون هدف
به راه میزنم و میروم، جهانگردم!
منی که سایهام و همزمان کفِ بر آب
که آفتابپرستم، که یک گلِ زردم
تو را بهشدّت میخواهم و نمیخواهم
که رنگ چشمم تغییر میکند هر دم!
منی که قبل تو و داغ بوسه روی تنم
خیال میکردم مثل مردهها سردم
منی که خندهی در کوچهها رها بودم
رسیده است به اعماق استخوان دردم
چراغ جادویی را به من بده لطفا
که در زمان به عقب رفته، از تو برگردم...
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
