شعری از علیرضا الباسی
تاریخ ارسال : 31 خرداد 05
بخش : قوالب کلاسیک
«شهرام شیدایی»
نوری از سوی بایزید رسید
خاکِ بَسطام را نشانم داد
قبرِ خود را شکافت جای کفن
رختِ اِحرام را نشانم داد
صحنهی پوستکندهای دیدم
رنگها را پرندهای دیدم
سنگها را دوندهای دیدم
جانِ اجسام را نشانم داد
دیدم از قرصِ خوابها مستم
پیری آمد گرفت از دستم
بُرد تا پایِ پیکرِ حلّاج
چوبِ اعدام را نشانم داد
بال و پر روی دار میدیدم
چندسر روی دار میدیدم
که ابوالفضلِ بیهقی آمد...
حسنکهام را نشانم داد!
فارغ از زرق و برقِ این دنیا
مردِ درویشمسلکی آمد
گفتم از زندگی چقدر بس است؟!
مغزِ بادام را نشانم داد
با گذشت از عوالمِ نظری
برملا شد علومِ بیشتری
روی دوشش نشاند گورخری
گورِ بهرام را نشانم داد
وسطِ غَزوهی اُحُد بودم
جگرِ حمزه زیر دندان بود
با زنی در زمان، سفر کردم
صدرِ اسلام را نشانم داد
نقشهی باستانشناس شدم
شبحِ مومیاییِ فرعون
ذرّهبین را به روی مصر گرفت
رازِ اَهرام را نشانم داد
ناگهان مثلِ عود، دود شدم
واردِ وادیِ یهود شدم
رویِ دیوارِ ندبه، آینه بود
نفسِ خاخام را نشانم داد
مثلِ عیسیمسیحِ تنهایی
پیِ حوّاریونِ خود بودم
آخرش دوستی یهودایی
سفرهی شام را نشانم داد...
کارم احضارِ روحِ شاعر شد
بیدل از خواب، عکس میانداخت
مولوی در کلاسِ رقصش بود
حافظ ایهام را نشانم داد
رفت تا کوچههای نیشابور
دستِ شاعر به دوردست رسید
پیرِمردی سیاهمست رسید!
جامِ خیّام را نشانم داد
سنگِ قبری به نامِ شیدایی
در بهشتِ سکینه، پنجره شد
غرق در شعرِ تازه، توی اتاق
خودِ شهرام را نشانم داد
نور از اعماقِ خاک، ظاهر شد
پسری بیپلاک ظاهر شد
گفت: در زندگی شهید شده
قبرِ گمنام را نشانم داد
هرزمان قصدِ خودکشی کردم
رگِ من تیغ را تداعی کرد
ریسمان، سقف را به دار کشید
نردبان، بام را نشانم داد
ناصرالدّینِ میرزا برخاست
باز دستورِ قتل صادر کرد
خونِ من چکّه.چکّه جاری شد
کفِ حمّام را نشانم داد
توی دیوانهخانه زیستهام!
از درون وحشیانه زیستهام
گاز، مانندِ قاتلی خاموش
مرگِ آرام را نشانم داد.
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
