شعری از عباس اصغرپور


شعری از عباس اصغرپور نویسنده : عباس اصغر پور
تاریخ ارسال :‌ 28 شهریور 05
بخش : قوالب کلاسیک

شاعر هشتم

در من جنون، آبستن شعر است
که بچه‌هایی مرده می‌زایید 
با منطقی احساسی و وحشی 
فارغ شد از تردید و از تهدید 

من با جنونم زندگی کردم 
منطق برای عشق، منطق نیست
بین صدای خنده‌ها، اشکم
توی بیابان جای قایق نیست

اشکی برای «آبدانان» و
چشمی که خونی از «ملکشاهی»ست
اشکی برای «رشتِ» در آتش 
مردن به راه عشق، مردن نیست 

عاشق شدن توی جهانی که 
عاشق شدن دیوانه بودن بود 
هربار مردن شرط آزادی‌ست
در انتخاباتی بد و محدود 

دیوانه‌ها با عشق می‌خوابند
دیوانه‌ها با عشق بیدارند
این عاشقی هرگز نمی‌میرد
دیوانه‌ها به مرگ شک دارند 

رگ‌های «v for vendetta» شک است
شک مثل الکل بر تنِ وهم است 
شکّی که در زندان نمی‌ماند
شک مثل دینامیت، بی‌رحم است

پایان بازِ فیلم‌ها مُد بود 
این‌ بار امّا فیلم پایان داشت 
دیوارها با مشت می‌میرند 
حتّی اگر یک دست ایمان داشت

باران زد از بازار «تهران» و 
بر خاک تشنه تیر می‌کارید
که خشکسالی رو به پایان بود 
 وقتی که ابر از «یزد» می‌بارید

بارانِ خون از «کوه دالاهو»
بر شیشه‌‌ی سیمانیِ دلسرد
آمد به خانه با تنی خونین ↓
«سمنان» وجودش را که ثابت کرد

دیگر کسی راحت نمی‌خوابید 
وقتی شرف در چشم مهمان شد 
با خون حرم می‌ساخت هر مظلوم 
«مشهد» رضای کلّ ایران شد

سیمرغ آمد آسمان ما
قصّاب با آتش کبابش کرد 
«ایلام» کلّ میز ایران را 
با قیمت خونش حسابش کرد

«شیراز» فالِ حافظش خونی‌ست
«کرمان» لباس مردمش خونی‌ست
زیر «پل خواجو» کسی خونی‌ست
در آبدانان گندمش خونی‌ست

باران که آمد، بر همه بارید
هر کاسه‌‌ای اندازه‌اش را دید
بر مسجد و میخانه فرقی نیست
وقتی شرف باران زد از خورشید 

برنو به دوشِ یک «لرستان» است
و سیبل آن در مغزْچوبی‌هاست 
باران بزن ما موج را دیدیم 
این لنج در دست جنوبی‌هاست

در جوب، خونِ تازه یعنی تو 
در دینِ عین و شین و قافی تو 
وحشی‌ترینِ انتقامی تو 
زیبایی و اوج خلافی تو 

چیزی نگفتی از شکار شب 
وقتی تنت با تیرها برگشت  
باران، بزن روی تن ایران 
باران، بزن! آتش گرفته رشت 

پروانه را می‌زد کلاشینکف
هر ماشه در جبرش عزادار است
تنها مسیر «برج آزادی»
توی خیابان‌های ایثار است

یک پیک با رؤیای آزادی 
یک پیک با راننده‌های مست 
در نسل ما، سیلی، نوازش بود 
وقتی که مشتِ مرگ نزدیک است

ماه محرّم توی چشمت بود 
با تیرهای جنگیِ نذری
خود را کشاندی تا دم دیوار
بر روی هر دیوار هک شد V (وی)

با خون نوشتی:
«ایستگاه بعد
روز قشنگِ مردم دنیا!»
چیزی نمی‌شد گفت با واژه 
از نو بسازید این الفبا را 

تو «بار هستی» را به تنهایی
بر روی دوش خسته‌ات بردی  
تو مثل «عصر قهرمان ما»
با مرگ، در باران نمی‌مردی 

من با جنونم زندگی کردم 
در من که دینامیت روشن بود 
این مرگ‌ها رفراندوم خون است
این شعر مانیفستی از من بود

عباس اصغرپور 


پانوشت:
V for vendetta:
فیلمی از «جیمز مک‌تیگو».

کوه دالاهو:
دالاهو نام کوهستانی در رشته‌کوه زاگرس در استان کرمانشاه است.
V (وی):
این علامت در سراسر جهان به‌کار گرفته می‌شود و نشانه‌ای از امید برای پیروزی است.

بار هستی:
نام رمانی از «میلان کوندرا».

عصر قهرمان ما: 
رمانی نوشته‌ی «ماریو بارگاس یوسا» است.

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :