شعری از عارف معلمی
تاریخ ارسال : 27 شهریور 05
بخش : شعر امروز ایران
شعری از عارف معلمی
آپایرون
تن به دار آویختهی الیاده
از پاندول ساعت
/ | \
تاب تاب تاب میخورد
در هیپنوتیزمی ناگریز حتی برای کورها
کالبدم از خاطرش میبرد مرا
بی هیچ اعتنا روح سرگردان در عقربهها
آنها را به چرخیدن مجبور
میسازد دوایر متمادی
ازدحام دایرهها بر هم
تونلی حفر کرده از ساعت
به زمانی جاودانه
به جایی که یکنفر شبیهِ مردوک
بدنش را به دوازده بخش تقسیم نمود
تا راس ساعت قلب قرار بگذاری
با کسی که در مسیر
بخشی از تپش قلبش را اهدا میکرد
حتی به همان مترو
که بر میلههاش آویزان است لاشههای انسانی
حتی به نقشه ایستگاه
که خط به خط احداث شده بر ردیفی از گور ايزدبانوها
از این عبور مردهها بر روی مردهها
چه میدانستی
وقتی در حرکت
از پسِ میله به میلهی ریل ها
چهره عبور زندانی بود
بخشی از تپش قلبم را بخشيدهام
به نئونهای چشمکزنِ کلیسا شالوم
به صدایی که به دار آویخت در ناقوسها
تا بدهد ترتیبات دعای آنجلوس را
ابا داشتم قدم بر شبستان کلیسا بگذارم
چرا که تنها مریمهای باغچه
در من ریشه دوانده بود
روزهایی که در کافههای صومعه
مربع یک میز حرفها را در یک چهارچوب نگه میداشت
و هنگام ترک ما پیشخدمت
کلمات را با باقیماندهی ساندویچ به سطل میریخت
از پازلِ زبالهها الهه تعفن بر میخاست
ستایش میکردم سطل را
که سالیان سال به تحمل نشسته است خودش را
اما من کماکان
کلنجار میروم تا چشمهام با هرچه تاکنون درونش ريخت
از جا نکنم
وقتی فکر میکردم حتی
به عاقبت سر بریده سسها
که هرچهقدر لذتبخش نهایتا دور انداخته میشود
در نگاه تو اما
چه یک جسد تاب میخورد از دار
چه از دستت یک چای کیسهای
قانع بودی همینقدَر که طناب نگه میداشت امور را
به هر صورت اتفاقات موهای زائدی بر صورتِ ساعتند
و ناگزیر با عقربهای تیغ باید
سوای خودت که با ساعتی جیبی متصل به زنجیر
به تصورت زمان را در اسارت داشتی
چرا چرا چرا
کتابهای اساطیری را
هدیه آوردم
یکبار قفسهای را خالی بگذار
برای کتابهایی که در ننوشتن
هویت یافت
چه میلادی چه مایاها
تقویمها نامهای گوناگون میگذارند بر ایام
سرگذشت من در کدام مناسبت
مصادره خواهد شد
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
