شعری از سجاد حقیقی
تاریخ ارسال : 6 مرداد 05
بخش : شعر امروز ایران
به چشمی که نیست زل میزنم
و از اینکه عشق
وهمی حقیقیست
ویرانههایم اوج میگیرند
کیست آنسوی فرسنگها
که پاییزهایم را به بلوغ میرساند؟
وقتی تاریکی حضور نداشته باشد
آفتاب
از کار میافتد
باید کاری کرد
وگرنه زمان مچاله میکند آدم را
باید کاری کرد
وگرنه درونم، بیرونم را از پای درمیآورد
پرده را باید کنار بزنم
گلها را آب بدهم
و بینظمی را از پنجره بتکانم
شاید نسیم
بروبد غبارِ نشسته بر صندلی را.
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
