شعری از روح الله آبسالان


شعری از روح الله آبسالان نویسنده : روح الله آبسالان
تاریخ ارسال :‌ 8 آبان 05
بخش : شعر امروز ایران

 

 

 


به دگردیسی دست‌هایت اگر اندیشیده باشی
به خواب درنده‌ی کت‌ها
به ریشه‌ی خشمی در چشمی ورق‌زن
آن‌گاه
به سطری پیش‌ران نیازی مبرم هست:
«تا کجا می‌توان برف روی زبان را آب کرد»
شاید بشود 
در هوایی که فرو می‌برم
بی‌اراده
به یاد آورم که دستمال مرگ
هنوز بوی بتادین می‌دهد
باز کن 
نه 
باز کن
نه نمی‌خواهم لب‌هایم را باز کنم
لب‌ها نه...
با خود می‌گویم
عفونت نهفته در لهجه‌اش
ملافه‌های سفید را هم چروک کرده
زخمی به یک گوش آویزان
با شکلکی بازتابنده
در هفت آینه‌ی متحرک...
نگاه‌اش کن
بعد از مرگ نهفته در پستان‌هایش
همه وانمود می‌کنند که همه چیزی عادی است.
به رخت‌شوخانه می‌روند
به پلاژهای متروک
به معدن‌های گوگرد خالص
به اتاق‌های مشبک بازی
به صنایع فولاد و چیزهایی که در هیچ تابلویی
نشانی از آنان نیست.
و در انتها
جریان مهارناپذیر آب بینی را
با نگاهی پلشت فرو می‌بلعند..
خوب نگاه کنید
این خون قرار نیست که بند بیاید
کاش صورتش را بهتر می‌دیدم
در استخوان دی‌ماه
در آن دو روز
آن میوه‌ی نیم‌شده...
نام‌ات را به خاطر خواهم آورد
و جای زخمت را با نخ‌های قرمز  ابریشمین
گل‌دوزی خواهم کرد...
چگونه می‌شود «دیدن» را به الیافی از چرم نم‌ناک
و «زنده ماندن» را به تیغه‌ای از فولاد بدل کرد؟!
در خیابان صدای پا می‌آید
می‌رفتند
می‌آمدند
می‌رفتند
می‌رفتن
می‌رفت
می‌رف
می‌ر
می 
م
و میم نام زنی بود که در روشنایی ماه ایستاد
و یک‌تنه جلوی شب را گرفت
و قطعه‌های اندام‌اش بر لبه‌ی آسمان سرک می‌کشید.

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :