شعری از رها یوسفی


شعری از رها یوسفی نویسنده : رها یوسفی
تاریخ ارسال :‌ 27 شهریور 05
بخش : قوالب کلاسیک

شاعر دهم

«از در خانه می‌زنم بیرون، یک زمستان کلاغ باریده!
روی دوشم مترسکی غمگین، با لباسی عتیقه زاریده...»

توی تختم هنوز تب دارم، بغلم یک گوزن خوابیده!
بالشم را جویده تا خود صبح، با دمش خواب‌هام خاریده

در اتاقم پیاده شد باران، مادرم دستمال خیساند و
منِ بی‌چتر را نشانه گرفت؛ تکه‌ای ابر را  فشاریده

شیهه‌ی اسب‌های وحشی را می‌شنیدم که باز برگشتند
بوم نقاشی‌ام ورق خورده؛ پشت بوم از وسط کناریده

دارکوبی به دار می‌کوبید... مادرم توی استکان هم زد؛
بوی ختمی و جلبک وحشی زیر پای لحاف جاریده...

نظرم لای روسری افتاد؛ تخم مرغی شکست روی سرم
مرغی از چارچوب بالا رفت، زهری از ساق جام ماریده

چارقل خواند و رفت تا لب حوض جن گریزاند و گفت: «بسم الله»
باز شیطان گرفته مادر را، خرش امّا مرا سواریده...

رها یوسفی/ سیرجان

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :