شعری از رضا ترنیان
تاریخ ارسال : 31 خرداد 05
بخش : شعر امروز ایران
شعر بلندِ «استخر لاهیجان»
(1)
اصلا با این خودکار سبز مشکی شده ...
حرف تازهای ندارم
جز آنکه آی آدمها!
من قایقم شکسته!
با این قایقهای پدالی به کاکاییها نمیرسم
به خنیا نمیرسم
به کتانی چینی نمیرسم
به دُور استخر نمیرسم
من
نرسیده به نمیرسم
ایستاده به آسمان ابری لاهیجان نگاه میکنم
مشتی روایت از بیژن نجدی برمیدارم
و دُورِ حیات یحیی
قوهای ملایم
و قایق پدالی
هی دُورِ خودم/ دُورِ خودم/ دُور خودم...
من
در کنار استخر لاهیجان و طعم کوکی و کلوچه ی محلی
به آب نمیرسم
من
کنار چای تازه دم کرده ی باغهای حراج
کنار ذهنِ آزادْدارهای مساجد
کنار هجومِ بلندگوهای بیپدر
کنار روضه جرات نوشتن با خودکار سبز که بعدا سیاه خواهد شد
کنار جملات طولانی
اصلا دوباره بیا
ایزابل ایزابل ایزابل ایزابل
لیلا لیلا لیلا
یحیی یحیی یحیی
ایزابل لیلا یحیی الهام رضا ایزابل
... وای چقدر مست کردهام با این چای رضا
چقدر لاهیجان در این هوا میچسبد
با اسامی که ریخته میشود از این خودکارِ سبزم برسطح استخر
و انبوه درختان شیطانکوه
سرخ میشوند/ سیاه میشوند
از آن بالا
به قایقهای پدالی مینگرم
از آن بالای بالایِ سبز که کوچک وکوچکترند
در مردمانی که حالا در نقطهای سیاه
با آدمهایی که نیاز به سرودنشان نیست
با آدمهایی که ...
با اینهمه انبوهِ اندوه
چگونه دوست بیاید به این سمت شعر/ به سمت این شعر
وقتی که م. موئد از پدر میگوید:
از ستون چرک گرفته و رنگ نشده ی دیواری
با دستهای پُر از قنوت
بر چه تکیه داده پدر
من اما از پای پوک شده و شکسته ی پدر چه بگویم
وقتی که از لذت فانوس و قمار و صدای عهدیه میگفت!
صدای ممتد سگها/ در امتداد شب
مرا به ادامه نمیرساند
به کاکایی ها نمی رساند
***
(2)
اما از زندگی با اين همه تا و حروف اضافه نمیگذرم
تا تماس
تا پیام ناهنجار شکستِ صوت
تا شکستِ امواج پراکنده در سینه
تا سیاه/ تا سرفه
و این همه "تا"ی آویزان بر بالشم
بر این همه ترکیبات اضافی اندوه
تا شکست رنگ/موج
تا صدای کاکاییهای استخر لاهیجان
تا اعصاب بینهایت زخم
بر گِل
بر دل
بر آدمیِ در راه مانده ی همیشه
بر هذیان خدا
در هذیان ابلیس
بر سوراخهای آئورت
تا بطن تا عشق
تا دستهای کوزهگری منتظر
در شِکوه و شُکوه جوانی الهام
از پایداری حروف
از صبح/ از دلِ گل/ از پدر/ ازسرباز/ از کلاغ
دل آدم که بشکند
آدم که بشکند
گلِ آدم که بشکند
گلِ دل که بشکند
با دامنه ی بینهایت گ د ل م آ
ما را راهی بیامیز
با ما راهی بیامیز
ما را در شکست حروف
الهام از سوراخ دل میگوید: صبح بخیر! نمی خوای بری سرِ کار؟!
***
(3)
و تو همچنان مسحور آدمهای دور استخر
مسحور مستشدگی چای با طعم کوکی
مینشینی و میگویی:
تو را از سبزی جادههای دیلمان پس گرفتن
ابریشمی که پهن شده باشی برسفیدی کاغذ
تو در چه رنگی
و استعاره ی من از جنس کدام سرزمین
گفتم: دستانش
لبانم را بازی میداد
در چمنزاری که آبی بود
دنبال بهار میگردم
گلههای اسب
دیلمان را به خانه آوردهاند
و تو میگویی:...
میگویم: به پستانهایت قسم
که جهان را آبیاری میکنی و
ماهیان را مادری
خنده میزنی و لب میبخشی
به کودکی که در مرد بزرگ میشود
از مرد برمیخیزد/ به مرد برمیگردد
میگویی: ...
میگویم به لبی که پخش میکنی و از لبی که میبخشی
بر تنی که به دست میدهی
هیاهویی که بر پیشانی مینشانی عرق را
و صدایی که آرام مینشانیاش
آرام
میریزیاش آرام
ماهیان را مادری
بر آسمانی که بر آن چکیدهای/ تشنهای
میگویی:...
میگویم: پر از آبراهها و کانالهای واژگانم
در زایمان شعر...
***
(4)
شعر اما
سر زده و سر بریده سر میرسد
از رودها و کانالهای شعر
حسین طوافی
پیشوندی از شعر با طعم چای و کوکیِ لاهیجان
با طعم ابریشم و آتش
مهرانفر
اسماعیل است
با لهجه ی بلوکباشی
با جادوی جنگل و جادههایی پُر از اسبهای وحشی
پرندهای از دیلمان را به چنارهای خونبارِ سیاهکل هدیه میدهد
ترنیان
صادره از سپیدرود
با لوتکایی تکیده بر رضا
در اندوه ماهیان خفته بر شنهای ساحل
و رضازاده اما
مهربان نشسته در ساغریسازان
به بیژنهای شعرش منیژه تعارف میکند!
چقدر شاعر دُورِ واژههایِ در اندوه میرقصند
چقدر لاهیجان
چقدر دیلمان
چقدر سپیدرود
با بریدهای از واژگانی بیسرنوشت
بیسرگذشت و بیباران
دور از دستهای سید محمد علوی راد بیگرگان
بی آبشارهای کتول
بی جنگل هیرکانی در باران...!
***
(5)
اما شعر
بیدوست عبور میکند
بریده بریده از کاسپین رنگ پریدهام
اما شعر
با قید و حرف اضافه
بیصفت ریخته میشود
از لبه ی این خودکار!
بی لاهیجان
بی دیلمان
بی سپیدرود وُ
ساغریسازان!
میگویم: حسین
تو چه میکنی در تبریز
در مراغه/ در مراغه چه میکنی؟ وقتی که صدای تو از لاهیجان پخش میشود
تو چه داری بگویی به شمس
وقتی که شیخ زاهد سرش را روی پاهای بیژن نجدی میگذارد
امروز سفر کاکاییها به سیبری آغاز میشود
و تو از مجاز
برایم فضایی از آن سوی صوت و حرف وگفت ساختهای
تو امروز در تبریز چه میکنی وقتی که صدای ملایم قوها از استخر لاهیجان پخش نمیشود...؟!
چه بگویم به این همه پیشواز
به این همه مجاز
به این همه سرطانِ صفتهای پی. در پی
با ازدحام این همه حرفهای اضافه در بی قیدی قیدهای بیقید
با این همه پیش از رسیدن اولین کبوترِ همسایه به پشت بام
پیش از تصادم قرقیها با بالِ چکاوکی مانده در هوا
پیش از فهم پدر از سرطان
پیش از دستهای فقیر مرگ از انحنای خودش
پیش از خودم به توخواهم رسید
و دستهای مهربانت را به لبهایم نزدیک میکنم
و پای شیطانکوه
میمیرم
***
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
