شعری از بهمن زدوار
تاریخ ارسال : 31 خرداد 05
بخش : قوالب کلاسیک
آسمانی در کنارم بود ابری پابهپا
هالهای از جنس بیجِرمی، سبکتر از هوا
هرچه تصویر فرشته دیده بودم یک طرف
این طرف تندیس صیقل خوردهی دست خدا
بین ما اندازهی یک نسل رفته فاصله
تا نگیرد باد دستم دست او را بیهوا
ظاهراً شکلی شبیه مرئی معمول داشت
موج میزد در جنونم تا که میشد جابه جا
زندگی روی زمین جز ثقل حرص و جسم نیست
در کهولت، جز سبک رفتن کنار کهربا
جرأت ابراز لفظ دوستت دارم نبود
تا نیفتد لرزشی از پرسش چون و چرا
زیرکانه ریز از پهلو تمنایی ملیح
داشتم از بین لبهای لطیفش بارها
نرمی یک موج کوتاهی به قد یک پرک
آه! لبخندی بزن ای سنگ داغ بی صدا!
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
