شعری از بهاره عامل نوغانی
تاریخ ارسال : 8 آبان 05
بخش : قوالب کلاسیک
دانسته خندههای تو را مختصر کشید
تاثیر اخمهای تو را بیشتر کشید
قد میکشید بین قدمهات دستِ مرگ
هُل شد میان شهر، تو را دربهدر کشید
در حلقههای موی تو جانهای تازه یافت
پس پیچوتاب موی تو را تا کمر کشید
نقّاش وعده داد به خود عاشقت شود
مردانِ زندگی تو را کور و کر کشید
زُل زد به جای خالیِ چشمت، به صورتت
کبریت چشمهای تو را پُر خطر کشید...
آتش گرفت نقشِ زنی در میان تو
یک زن که پر کشید تهِ داستان تو
که می پرید از دهنش حرفهای تلخ
بین شرارههای تبِ بیامان تو
دو بالِ شعلهور وسطِ آسمان شهر
در بر گرفتهاند تنِ نیمهجان تو
حاضر جواب و عاصی و یک دندهای هنوز؟
باید که سنگ باشی اگر زندهای هنوز!
بیرون پریدی از خود آشوب و وحشیات
یا آنکه پر حواشی و درّندهای هنوز؟
قربانی نمایشی قصهی خودت!
خاکستری به باد پراکندهای هنوز...
تصویر اژدهات که در آینه شکست
پس ذرّهذرّه سوخت اَبَرقهرمان تو
باید امید دفن شود توی چشمهات
تا راهِ تازه باز شود در جهان تو
کاش ابتدای شعر تو را لال میکشید
آخر به باد میدهد این سر، زبان تو
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
