شعری از اعظم براتی


شعری از اعظم براتی نویسنده : اعظم براتی
تاریخ ارسال :‌ 30 مرداد 05
بخش : قوالب کلاسیک

 

 

 


حلزون‌ها چه خوب می‌فهمند
سند خانه، راهِ رفته‌ی ماست
حلزون می‌شوم و می‌فهمم
آبیِ خواب من فقط دریاست

قایقم را به آب می‌بندم

ماهی کوچکم نمی‌داند
تُنگ، هم‌راستای دریا نیست
گوش‌ماهی شدن درون خودت
درد دارد و درد زیبا نیست!

گوش‌هایم چقدر بی‌تابند

رد شدم از تقابل جنگل
چشم‌هایی کبود و بی‌روزن
روح مذبوح و هیرکانیِ من
خسته از انهدام من در من

چشم هایم هنوز بی‌خوابند

سوزنت را بزن غمِ جانکاه!
باز انبار کاه من خالی‌ست
نه نمک مانده نه نمکدانی
توطئه می‌کنی و پوشالی‌ست

هفت‌سال است خواب و بیدارم

هفت‌سال این جنون گاویِ من
از تنم خوشه‌چین فریاد است
ضعف دارد شکسته‌های تنم
مثل تعبیر شاخه و باد است

روی تختی که نیست، بیمارم!

تار و پودم چقدر بی‌رحمند!
تار من، عنکبوت می‌سازد
من شکار توام، منِ یاغی!
غم شادم فلوت می‌سازد

انتهای شب است، تب دارم

تن دیوانه‌ای مرا بلعید
در سرم «کانت» توت می‌چیند
من فقط چای تلخ می‌نوشم
عقل از من سکوت می‌چیند

با شهودِ چراغ، بیدارم

یک نفر غرق خواب و هذیانش
سعی دارد که  اوجِ  بال شود
پشت تصویرِ گنگِ مانیتور
شادی نسبتاً محال شود

در سرم دکتری‌ست رو به کما

کفش‌ها نصف راه را بلدند
قایقم را به خواب می‌بندم
گوش‌ماهی شدی و می‌خندی
دکتر! انگار با تو می‌خندم

قرص‌ها ماهی‌اند تا دریا....


 

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :