شعری از احسان امیری
تاریخ ارسال : 8 آبان 05
بخش : شعر امروز ایران
ساعت، قلبِ مردهای بود
که هنوز
برای جنازهاش وقت میگرفت
روز را
در فنجانی شکسته ریختند
و صبح
با دستهای خونی آن را نوشید
در تنهایی
مردی ایستاده بود
با چشمانی پر از دریا
اما هرچه گریه میکرد
ماهیها بیشتر غرق شدند
شب، نژاد خود را
درونم جا گذاشت
و ساعت با دهانِ زنگزدهاش
دقیقهها را جوید
ملافهها
اقامتِ دیررس را پس میزدند
ماندهام و صندلیِ خالی
که هنوز
گرمای کسی را احتکار میکرد
و نبودنش اتاقِ استحاله را پر
سالهای متداول
به دنبال دستی گشتم
که از چاه بیرون بکشد مفقود شدنم را
دستها اما
از چاهی به چاهِ دیگر میبردند
کسی را که میخواست من باشد
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
