شعری از آرزو سبزوار


شعری از آرزو سبزوار نویسنده : آرزو سبزوار
تاریخ ارسال :‌ 8 آبان 05
بخش : قوالب کلاسیک

 

 

قمرالملوک

 

دو عدد پیاز و سه حبه سیر... و اجاق او هیجان نداشت
زن خانه‌دار شکسته‌ای، که برای گریه زمان نداشت

سر دار قالیِ خود گریست، به خود آمد: «این زن خسته کیست؟»
که هنوز اگرچه به سن بیست نرسیده، بخت جوان نداشت

شب و زمهریر کویری و تب عشق موسم پیری و
زن شعرهای «مشیری» و خبر از دل «اخوان» نداشت

نه دمی غزل نه لبی به ساز، غم خسته با دل من بساز! 
دل من الهه‌ی کوچکی، که برای جلوه «بنان» نداشت

نی دختران شبانی‌ام، که دمی به لب بنشانی‌ام
به تنم دمید و دمان نشد، به لبم رسید و دهان نداشت

منم آن صدا که اثیری‌ام، «قمرالملوک وزیری‌»ام
که همیشه غرق ترانه شد، که همیشه حق بیان نداشت

 

لاله زار

 

ورق زد آلبوم را، عکس سایه‌روشنی آمد

به حسرت بر زبانش ناگهان نام زنی آمد

لباس سبز، شال سبز، چشمان خمار سبز...

در ایوانش چه بوی پونه و آویشنی آمد!

نوار کاسِت شاد قدیمی را که روشن کرد

به یادش خاطرات لاله‌زار دامنی آمد

دلش با توپ سرخی رفت روی بام همسایه

دل چل‌تکّه زیر دست چاقوی زنی آمد

پس از آن مادری با این غم جوگندمی سر کرد

جوان اهلی‌اش از خانه رفت و توسنی آمد

همان توپی که روزی پاره کردم را به دستم داد
به قصد وصله بر زخم گل پیراهنی آمد

نمی‌دانست آب و دانه از بغضم نمی‌کاهد

قفس شد، دانهٔ اشکم به چشمش ارزنی آمد

همین‌که رفت و عشقش مثل سنجاق از سرم وا شد

به گندمزار من با وعدهٔ سرخرمنی آمد

پس از آیا وکیلم... ، در سکوت سورهٔ مریم

ببین دوشیزهٔ غم با چه بشکن‌بشکنی آمد!

من و او تکه‌هایی گم‌شده از عکس یکدیگر

دل قیچی چطور اندازهٔ سرسوزنی آمد؟

آرزو سبزوار

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :