شعرهایی از کبری خسروی
تاریخ ارسال : 8 آبان 05
بخش : شعر امروز ایران
۱
راست میگفتند
آدمها شبیه کسانی میشوند
که عاشقش بودند
مثل من که از هر آیینهای
در سنگی تکثیر میشدم
که از ابتدا شکسته بود
هر بار که مقابل آیینه میایستادم
مثل ماتیک صورتی
از لبهایی که مرده بودند
توی صورت آینه پرت میشدم
مثل تو
که هربار از خودت عقبتر نشسته بودی
و با شانه در تاریکی
فرو رفته بودی
تو با قسمتی از خودت
در خودت سقوط کرده بودی
لازم نبود در روزنامهها بنویسند
که پسر امپراطور غلبه بر تاریکی
با قسمتهای باقیماندهاش
دارد از پلهای معلق جهان
به شیوه بندبازها عبور میکند
یک قسمت از تو
در اقیانوس لم داده
با آنکه هیچوقت نگفته بودی
که صدای گندیدن استخوانهایت را
شنیده بودی
«اجازه بده
با آن قسمت زندهای که تو را به مطب من کشانده است صحبت کنم»
هر روز که خورشید زنگارگرفته
از پشت پنجرهات
طلوع کرده است
تو ساکنان شب را میدیدی
که خورشید برایشان
یک شوخی کوچک است
با انکه همهی بازی را از حفظ بودهای
با تایتانیکی
که تا شانه در آب فرو رفته است
آن باقیماندههای زندهات را هم
به پرچم سفید سپرده بودی
تو با آنکه بازی را بلد بودهای
و هر روز تکههای مردهات را
بیرون میکشیدی
با کت و شلوار و کراوات بنفش
درست وسط یک مهمانی
چنان میرقصیدی
که بهت ناگهان
خنجری شد
یا یک گلوله پرت
و تو آن را
وسط این بازی شلوغ
فرو بردی
درست وسط یک تاریکی عمیق
با آنکه بازی را حفظ بودهای
کاش میتوانستی
با تکههایی که هنوز در تو نفس میکشیدند
اینبار از آخر به ماجرا نگاه میکردی
مثلا با تمام ساکنان تاریکی
در این شانهی فرورفته در فروپاشی محض
برای اینهمه سال مردن
زندگی را یک خط نور میدیدی
و در آن روشنی
دستهای زندهات را
به قلبات هدیه میدادی
اما افسوس
«که غم همیشه ماندنیست»
ای «فوقو»* آفتابگردانهای گرم زندگی
*«فوقو» لقبی که هم وطنان ونگوگ به او داده بودند؛ در زبان هلندی به معنای «مو قرمز»
۲
تا یقه بارانیات
بالا آمدهام
سیل
دشت را میبرد
درختان را از نفس میاندازد
برگهاشان بی آنکه بدانند
پاییز به پاییز را بالا میکشند
به روایتی از تقویم
زمانی سر یک برج
من هم عاشق بودم
تا سر یک کوچه
نفس به نفس
تو را بالا میکشیدم
بی تو هوایی نبود
هوایی که شهر را
پنجره به پنجره
نفس میکشید
خلاصه آنقدرها هم کال نبودند
گیلاسهای درشت تابستان
که شاخههای درخت را
از جاذبهات ربوده بودند
تا برسند به گوشهای من...
آهای کولیهای خلخال به دست!
من هم سر یک برج از سال
توی فالهای شما افتادم
بی آنکه بدانم
فنجانهای برگشته
از سفرهای تلخ را
قهوه به قهوه نوشیدم
اکنون
تابستان به تابستان
نفس به نفس
هنوز تو را
پس میدهم
به هوایی
که هوایی توست
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
