شعرهایی از هادی خوانساری


شعرهایی از هادی خوانساری نویسنده : هادی خوانساری
تاریخ ارسال :‌ 7 آبان 05
بخش : قوالب کلاسیک

 

 

 

استیصال

 

گیج و منگ و سرخورده،دلشکسته و مغموم

مثل بغض نصرت در کودتای مردادم 

شاملوی مستاصل ساعدی آواره

قصه ی صفرخان در حبس های بیدادم

راه رفته ای سربی در میان تاریکی

با خجالت از تاول بی جواب از این تاوان

آفتاب تاریکی انتهای یک سلول

یک چریک پیرم که مرده شعرو فریادم

سربریده صد گل سرخ در کنار زیتون زار

با تبر علف های هرزه شاه این باغند

آن‌چنان که می رقصند بر جنازه گل‌ها

شاخ ارغوان در خون ابتهاج دربادم 

درد دارم انگاری درد استخوان در خاک

درد بوسه ای در خون تیرخورده در طوفان

آن‌چنان که میمیرم در غم وطن اما

تیر می کشد در من استخوان اجدادم

آن‌چنان که کوهستان رشک می برد برخود

آن‌چنان که طوفان در انحطاط خود غرق است

آن‌چنان که انسان در انهدام خود دستی است

ریشه های خود زده از آیه های بنیادم

من دفاع گل سرخی بغض دانشیانم 

تلخ مثل تریاک و روز فتح کرمانم

من ولی گرفته دلم شعله زیر خاکستر

من که چاووشی خوان دشت‌های آزادم

یک هزار و صد راه است هر یکش به صد بن بست

هر یکش به دیواری پرفریب و گیج و مست

درمیانه اوهام چشم بسته می بینم

آفتاب روشن در سرزمین آبادم

 

 

 

بوسه های آواره

 

پیش از آنکه دوباره این عفونت مزمن

سر به رگها به پای آیه های نادانی

پیش از آنکه دوباره جنگ دیگری برسد

 

یا که خون انار روی ساقه ی زیتون

قبل از آتش گرفتن شکوه خانه مان

پیش از آنکه جنازه برادری برسد

 

پیش از آنکه دوباره مافیای اشغالی

خون بپاشد شبانه بر ستاره داوود

می شود مانداگر  هلال احمری برسد

 

پیش از آنکه شبانه سمفونی موشکها

بزند زیر آسمان که مشکوک است

چه عزیز است اگر شکوه خاوری برسد

 

گیسوانت به دست شانه گونه ات گلگون

روی ایوان نشسته ای دوصندلی، قهوه

زنگ در خورده جای او فقط سری برسد

شمع و گل روی تختخوابتان ، هماغوشی

تن به تن لب به لب تنانه ،خیس و انگاری

نه قراراست جان به صبح دیگری برسد

رفته ای جنگ و بوسه هایمان چه آواره است

بینمان آتش است و خون و ما چه خوشبختیم

لب اگر که به بوسه های پرپری برسد

رفته ای جنگ، بوسه هایمان چه آواره است

رفته ای جنگ و سینه هایم دو خمپاره است

حیف اگر تکه پاره های همسری برسد!

باید این لحظه های آخری دنیا را

خانه مان غرق رقص و شورو خانه میخانه

چه شود این میان اگر که ساغری برسد

باید از این زمان که روشنایی صبح است

فرصتی یافت رفت در رموز یک جنگل

باید انسان به ساقه ی تناوری برسد

 

 

 لب

 

بی شک بهار

از تو لب گرفته است

که دشت چنین

بوسه زار است 

و بی شک بهار

از تو لب گرفته است

که کوه مخملی مرصع است

و بی شک بهار

از تو لب گرفته است که باران

بند نمی آید و

دریاچه لب به لب است

و بی شک که آزادی 

از تو لب گرفته است 

که خیابان پر از 

شکوفه های خونین است!

 

 

 

 

افشاگر

(دستبند به بهار)

 

نه من نمی‌توانم که

به بهار دست‌بند بزنم

به رهایی گله‌های وحشی اسب

نه من نمی‌توانم که

مداد رنگ بال پروانه را

در جعبه‌ای سیاه زندانی کنم

عطر ریواس و بابونه را

در دودکشی قدیمی

تو طوفانی و من نمی‌توانم 

طوفان را

در زیرزمینی نمور 

به محاکمه بکشم

که تو بهاری و افشاگر

که نشانی زندان‌های مخفی را

به انقلابیون می‌دهی 

و خود چون عطری لرزان

مردم را به رقص وامی‌داری

 و خود

ناپدید می‌شوی!

 

 

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :