شعرهایی از مهدی حسنی باقری
تاریخ ارسال : 8 آبان 05
بخش : شعر امروز ایران
عصری در همینروزها
عصری در همینروزها
که آفتاب
زنگار روز رفته را
بر جدار آجرهای صلب حیاط میپاشد
به سراغ آشوریها میروم
و میپرسم
دلتنگی عصرگاهی را
وقتی چنبره میزند در حجرهٔ حنجره
و چون عقربی
فرو میبرد نیش زهرآلودش را در نرمینهٔ خاطرات
با کدام جام لبریز از آبهای زندگیبخش ان ـ لیل
آویخته بر شاخهای نقرهای هلال ماه
التیام میدادند؟
عصری در همینروزها
که فاصلهٔ نگاه و پنجره فرسنگهاست
کوچه کش آمده
و خیابان محو شده در سایهٔ سربی درختان
سری به بابلیها میزنم:
باطلالسحر طلسم ملال عصرگاهی را
که چون ریزگردهای مسموم از سرزمینی بیگانه
ناگهان میپوشانند گسترهٔ حوصله را
در کدام بند از قوانین حمورابی یافتید،
که زمین پر از برکت شد و
آبهای شیرین فواره زد؟
عصری در همین روزها
لب باغچه مینشینم
از اطلسیها میپرسم
از شمعدانیها:
سنگینی نگاههای دو چشم سیاه
درگلبرگهای کدام گل تهنشین شده
و کدام شاخه
به شب شباهت بیشتری میبرد
وقتی چشمکهای اینانا میان منظومههای ماهوارهای و
هواپیماها و موشکهای رادار گریز گم میشود؟
عصری در همینروزها...
تکیده بر مبل
نخستین چای صبحگاهی این سفر
نشسته بر مبل تکیده در خانهٔ پدری
زیر نگاه اخمآلود کارتونکی
که لابد اکنون صاحبخانه است و
من
غریبهای مزاحم
از خود میروم
به زنجرهها و
آوای جیرجیرکها
توپهای پلاستیکی و
هیاهوی ظهرهای داغ تابستان
در کوچههای خاکی...
به خود میآیم
تکیده بر این مبل
سمعکی در گوش
عینکی بر چشم
باطری در قلب
گویا کارتونک شکاری کرده،
مگسی است که میپیچد بهخود
میان انبوه تارها
رملهای بلند شعر
لبهایت آب و
دهانت «مادرچاهی»[1]
که عطش پستهزار را فرو مینشاند.
سپیدهدمی
از پس رملهای بلند شب
فراغت
از پی راهکورههای به ریگ نشسته
جایی
برای رسیدن و استکانی چای نوشیدن
چشمهایت
روشنی صبح را پلک میزند
و مژگانت
خطی از نور است
در «پشتهٔ»[2] «ماهیهای کور»[3]
وقتی در کهنخاطرات خود میبینند
رویای اقیانوس گرم را.
آفتابی
در بلندای سپیدار و خنکای خلوت پایاب
وقتی نخستین کوزههای روز از آب قنات پر میشود.
[1] . آخرین چاه قنات که پرآب ترین آن.
[2] . فاصه میان دو میله(چاه) قنات
[3] . نام ماهی کمیابی که در برخی از قنات های استان کرمان زندگی می کند.
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
